close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های جواد علی بیگی
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  دو سه شبی به کنکور مونده بود که ما هم از ساعت 6 عصر تا 12 شب آبیاری داشتیم .من هم که هیچ نخونده بودم گفتم جهنم و وسایل چایی و غذا را اماده کردم و با موتور صحرا رفتم .دو ساعتی میشد که اب گرفته بودم که اذان داد نماز خوندم و تو قابلمه تسکباب یه نفره پختم و خوردم . شب قرار بو ساعت 12 اب تحویل بدم ولی یه نیم ساعت زود تر اب قطع شد و من هم بیل برداشتم و سر چاه رفتم که ببینم چی شده دیدم پیرمرد ی که اونور تر باغ داشت اب گرفته بود . من هم اول میخواستم با هاش دعوا کنم ولی بیخیال شدم و گفتم که ابا زود…

روایت های جواد علی بیگی

استاد نادعلی پور بازدید : 29 دوشنبه 08 تير 1394 نظرات ()

 

دو سه شبی به کنکور مونده بود که ما هم از ساعت 6 عصر تا 12 شب آبیاری داشتیم .من هم که هیچ نخونده بودم گفتم جهنم و وسایل چایی و غذا را اماده کردم و با موتور صحرا رفتم .دو ساعتی میشد که اب گرفته بودم که اذان داد نماز خوندم و تو قابلمه تسکباب یه نفره پختم و خوردم . شب قرار بو ساعت 12 اب تحویل بدم ولی یه نیم ساعت زود تر اب قطع شد و من هم بیل برداشتم و سر چاه رفتم که ببینم چی شده دیدم پیرمرد ی که اونور تر باغ داشت اب گرفته بود . من هم اول میخواستم با هاش دعوا کنم ولی بیخیال شدم و گفتم که ابا زود تر گرفتی اونم ساعت پکیده شا نشونم داد و گفت که 12 شده . بد بخت ساعتش عقب بود و من هم گفتم طوری نیست و رفتم وسایلا جمع کردم و راهی خونه شدم

 

 

 

 

کتاب فارسی دبستان

 

گزارش کلاس فارسی ششم

 

کلاس ششم هر هفته پنج ساعت درس فارسی دارند که دو جلسه ان مربوط به املا و انشا و ساعات دیگر مربوط به خونداری و نوشتاری میشود.ارزشیابی ان از 60 نمره است که 20نمره املا 20نمره انشا و 20 نمره کتاب فارسی است که نمره ها با هم جمع میشوند و تقسم بر 3 میشود و نمره نهایی بدست می اید.و در کارنامه به نام درس فارسی ثبت میشود.

 

اول همه ی کتاب های فارسی دبستان با تحمیدیه شروع میشود که جز درس ها نیست و در آخر با نیایش تمام میشود. مطابق با هر درس که در کتاب خوانداری است یک درس هم در کتاب نوسژشتاری هست که معلم در یک جلسه کتاب خوانداری و در جلسه دیگر کتاب نوشتاری را درس میدهد

 

معلم گفت که به مطالبی که دانش اموزان در کلاس و یا با دیگر دانش اموزان یاد میگیرند همگرا و مطالبی را که خودش یاد میگیرد واگرا میگویند

 

 

چند روزی بنایی داشتیم به خاطر همین نشد که بنویسم .

 

امروز صبح وقتی داشتم میرفتم بنگاه ببینم گچ اوورده یا نه  دیدم بله پلیس سر فلکه وایساده . منم نه گواهینامه  نه بیمه  نه کلاه نه چیزی  داشتم میرفتم طرفشون که بله دیدم پاسگاه از همو بیست متر جلو تر داره میگه بیا اینجا. از شانس من موتور ترمز هم نداشت که برگردم مجبورا همینطور با سر رفتم بغلش و خوردم به جناب سروان . هیچی دیگه موتورا با جاش برد . هنوز میخواست خودمم ببره که با کلی التماس ولم کرد .

 

 

 

 

 

 

یه ماه قبل بود اخرین کلاس هفته بود که تموم شد و من داشتم بر میگشتم خونه که تو راه یکی از رفیقا زنگ زد گفت که شب داریم میری صحرا بمونیم بیا . منم اول گفتم نه ولی بازم حوس کردم و گفتم خب . تو مینی بوس زنگ زدم خونه و گفتتم که شب میخوام برم صحرا دیگه خونه نمیام . مامانمم گفت خب برو طوری نیست . همون پای مینی بوس با موتور اومدن دنبالم و رفتیم مزرعه یکی از بچه ها . شب هم موتور برقا روشن کردن و شروع کردن به مسخره بازی . یکی با خودش تمبک اورده بود که شروع کردن به زدن و خوندن  . من بدبخت هرچی میخواستم بخوابم از صدای اینا نمیشد تا اینکه ساعت پنج شد و اینا اهسته اهسته میخواستن بخوابن که من تمبکا گرفتم و رفتم بالا درخت و شرع کردم به زدن . بدبختا داشتن از خواب میمردن ولی من تلافی شب نذاشتم کسی بخوابه . هیچی دیگه تا ساعت ده اونجا نشستیم و کسی نخوابیده بود و مثل مرده ها سوار موتور شدیم و به امامزاده سید بهاءالدین رفتیم و عصری هم من بعد دو روز به خونه برگشتم.


 

 

 

 

 

 

کارورز نبودم ولی قرار بود برای مشاهده تدریس درس فارسی به کلاس درس برم.

 

از قبل از دانشگاه نامه برده بودم و مدیر گفت که فردا بیا تا هر کلاسی که میخوای بفرستمت.  صبح سه شنبه یکم دیر از خوا بیدار شدم و با عجله به مدرسه رفتم . معلم کلاس ششم شوهر خالم و معلم پنجم الان معلم پنجم خودم بود . هر دو اصرار داشتن که به کلاس اونها برم ولی مدیربه گفت که کلاس ششم برم چون معلمش تدریس بهتری داره . با معلم کلاس رفتیم . معلم اول درباره زمان کارورزی خودش گفت و بعدش گفت که من برای چی به کلاسشون رفتم . معلم که میخواست درس دادن شروعکنه آخر کلاس رفتم و جایی نشستم. معلم اولش برای من درباره ی کتاب فارسی و ویژگی هاش گفت و بعد شروع به درس دادن کرد که زنگ خورد . وقتی به دفتر برگشتم معلم کلاس پنجم گفت که اینسری دیگه باید کلاس منم بیای . من هم گفتم باشه .و زنگ که خورد به کلاسش رفتم . وقتی که منا معرفی کرد خودش به اخر کلاس رفت و گفت که تو باید درس بدی . اولش مخالفت کردم ولی نشد که نشد و مجبورا یه چیزایی گفتم که از شانسم زنگ خورد و اینسری دیگه با معاون به حیاط مدرسه رفتم که از این ور به اونور میرفت و مراقب بچه ها بود . وقتی زنگ بعدی خورد معلم کلاس سوم گفت که من بیرون میرم کاری دارم تا بیام تو جای من کلاس برو . کلاس که رفتم دیدم ای بابا اینا که دیگه خیلی کوچیکن و ریز. برنامه کلاسشونا نگاه کردم ریاضی داشتن .معلم جلسه قبل براشون ضرب های چند رقمی را گفته بود و منم تمرین هاشا میخواستم حل کنم که یکی یکی میگفنم میومدن و یه سوال حل میکردن و من تصحیح میکردم. خلاصه اونروز خیلی فاز داد .

 

بعد عید بود که مدیر زنگ زد خونمون و گفت که معلم پنجم فردا نمیتونه بیاد تو بجاش بیا و منم از خدا خواسته رفتم

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 4
  • بازدید امروز : 36
  • باردید دیروز : 15
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 104
  • بازدید ماه : 277
  • بازدید سال : 1,319
  • بازدید کلی : 8,660