close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های جواد ظاهری شهماروندی
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  به نام خدا   جواد ظاهری شهماروندی   آموزش ابتدایی   پردیس بحرالعلوم شهرکرد   1   روایت سفر با تور:       هفته قبل قرار شد همراه با چنتا از بچه ها که اسمشون اشنا بود بریم گردش اونم چه گردشی؟! سفر به حاشیه ئ زاینده رود!   مسئول تور به ما گفته بود نفراتی هم قراره…

روایت های جواد ظاهری شهماروندی

استاد نادعلی پور بازدید : 59 دوشنبه 08 تير 1394 نظرات ()

 

به نام خدا

 

جواد ظاهری شهماروندی

 

آموزش ابتدایی

 

پردیس بحرالعلوم شهرکرد

 

1

 

روایت سفر با تور:

 

 

 

هفته قبل قرار شد همراه با چنتا از بچه ها که اسمشون اشنا بود بریم گردش اونم چه گردشی؟! سفر به حاشیه ئ زاینده رود!

 

مسئول تور به ما گفته بود نفراتی هم قراره از اصفهان بیان وتعدادی هم از شهرکرد! روز قبل از حرکت بچه های اصفهان گفتن نمیایم!بچه های شهرکرد نصفشون کنسل کردن! حالا شدیم کلا 10 نفر و قرارمون شد ساعت 9 سر فلاکه دانشگاه ! ساعت8:45 روز جمعه با صدای گوشیم که روی لرزش بود بیدار شدم!هومن بود!

 

- الو سلام پس کجایی؟

 

- دارم اماده میشم که حرکت کنم

 

- پس زود بیا خدافظ

 

-باشه اومدم خدافظ

 

سریع اماده شدم و داداشمو بیدار کردم که منو برسونه با سرعت وحشتناکی بالاخره به محل تجمع رسیدیم! ا.نجا بچه ها منتظر من بودن ولی انگار یک نفر کمیم دوباره! بله بازم کنسل کرده بودن!ولی بازم قرارمون حرکت بود!تصمیم ما حرکت بود !پس حرکت کردیم!

 

 

 

2

 

سفر با تور سامان:

 

 

 

روز جمعه راس ساعت 9 صبح فلکه دانشگاه محل تجمع ما برای حرکت!تعدادمون 9 نفر!وقتی من رسیدم همه با ابروهای در هم نگاه می کردن تا رسیدم گفتم سلام!جوسنگین بود!به قیافه ها نگاه می کردم انگار همه رو می شناختم!ولی نه نمیشناسم!با همه دست دادم!سوار مینی بوس شدم و همه پشت سر من سوار شدن دو تا صندلی گرفتم جوری که جا بشم تو مینی بوس!حرکت کردیم!همه منو میشناختن!این سوال واسم پیش اومد که منو از کجا میشناسن؟!تا اینکه شروع به تعریف خاطراتی کردن که همشون جلو چشام بودن همه این خاطرات به دوران راهنمایی تعلق داشت!بله همه هم کلاسیام بودن!تو مسیبر فقط مرور خاطرات کردیم و اهنگ گوش دادیم رسیدیم به پل کاهکش! لیدر گفت همه پیاده شید یکم تو باغ های کنار رودخونه که درختای زیادی داشت پیاده روی کردیم اصل ماجرا از این جا شروع میشه که قرار شد ازروی جدول های جوی اب که بین صخره ها و اب قرار داشت راه بریم!این جوی اب کارش رساندن اب شیرین به باغاتی بود که ارتفاعشون از سطح اب بیشتر بود!

 

یکم جلو رفتیم لیدر گفت انگار یکی عقب مونده برگشت که اون نفررو بیاره ! حسین جا مونده بود لیدر گفت وقتی به حسین رسیدم نشسته بود لب جوی و گذر عمر تماشا می کرد !گفتم حسین پاشو گفت نمیام ! گفتم چرا!گفت ناموسا نمیام!گفتم چرا!@ دوباره گفت نمیام خلاصه ته ماجرا این بود که از ارتفاع مکی ترسید راضیش کردم از تو اب جوی بیاد!با همه اتفاقات به محل مورد نظر رسیدیم ! مسوولای تور شروع کردن به کباب کردن ! جوگیرشون کردیم اینقد کباب کردن که با اینکه فقط کباب خوردیم واسه شاممونم مونده بود بعد از شنا کردن و استراحت و لذت بردناز اون مکان به سفرمون خاتمه دادیم

 

 

 

3

 

خاطره دیلم رفتن

 

 

 

5 فروردین بود یعنی تعطیلات تقریبا به نیمه رسیده بود ! خب دیگه حالا باید یه تابی بخوریم و خوش بگذرونیم برنامه تعطیلات، سفر به حاشیه خلیج فارس بود جایی که تو این فصل هم اب و هوای خوبی داشت هم بازار خوبی!قلب تپنده بوشهر اره قرار بود بریم دیلم! جاده شلوغ بود مثل هر سال!بابا پشت فرمون بود دست فرمونش معرکست! برای نماز ایستادیم! توی پارک یه جمله ی روی تابلو نگاه همه رو بخودش جلب کرده بود!دارم درست میبینم؟! نوشته بود وای فای رایگان؟آره خودشه!عجب شانسی به به!!همه ئ گوشیا از توی جیب بیرون اومده بود دیگه وقت از دستمون در رفته بود ! دل نمی کندیم از اونجا خب وای فایه دیگه!خلاصه راه افتادیم رسیدیم دیلم !شلوغ بود! روی اسکله لب ساحل جایی واسه نشستن نبود خیلی دنبال جایی واسه نشستن بودیم ولی جایی رو پیدا نکردیم ! رفتیم توی بازار یه تابی خوردیم ! حالا لب ساحل خلوت تر شده بود نزدیک غروب بود ! نزدیک ترین نقطه به ساحل روی اسکله یه جای دنج با منظره دریا گیرمون اومد خلاصه شب شد .غذایی که مامان از قبل اماده کرده بود رو خوردیم حالا وقت خواب بود ! ساعت 12 شب ! تا سرمون رفت روی بالشت خوابمون برد تا اینکه با صدای خنده های بلند بلند و وحشتناک از خواب پریدیم! ساعت 1 نصفه شب ! اونم خنده و صحبت کردن بلند بلند ادامه داشت هر چقدر سعی کردیم بخابیم فایده نداشت تشنگی هم یک علت دیگه واسه بیدار شدنم بود! چادر کناری ما که حدود بیست نفر بودن بین کلی چادر دیگه بلند بلند صدا میکردن!و اعصابمون رو خورد کرده بودن!رفتم اب خریدم !  اب معدنی با دو برابرقیمت درج شده روی بطری ! خلاصه برگشتیم !سر و صدا همچنان ادامه داشت !بازم سعی کردم بخابم فایده نداشت تا اینکه سرمو از چادر بیرون کردم و تذکر دادم !انگار نه انگار ! دوباره سرمو بیرون بردم و با تشر بشون گفتم ما اینجا خوایبیدیما ! بس کنید دیگه! برای چند ساعت تذکر دوم جواب داده بود ! ولی  شب بدی بود ! چون درست نخابیدیم یعنی نزاشتن که بخابیم. ولی چون خسته بودیم خوابمون برد اساسی تا لنگ ظهر!

 

 

 

 

 

به نام خدا

 

4

 

 

 

کلاس استاد نادعلی پور

 

امروز ساعت 7:15 دقیقه باصدای زنگ موبایل از خواب بلندشدم باعجله آماده شدم هوا سرد بود و مجبور شدم به خاطر خیس بودن لباس گرمام کتی که مادربزرگم از مشهد برام اورده بودو بپوشم با اینکه هیچ علاقه ای به پوشیدنش نداشتم!آماده شدم و ازخونه بسمت ایستگاه تاکسی حرکت کردم محمدرضا(همکلاسیم)تاکسی رونگه داشته بود تامنم برسم آخه منو از دور دیده بود.تودلم میگفتم این کته بمن میاد ؟نمیاد؟شاید خیلی خوشتیپ شده باشم و شایدم خیلی زشت شده باشم.خلاصه سوار تاکسی شدیم و هنوز توفکر کت بودم و خواستم نظر محمدرضا روبپرسم که سهو محمدرضا به صورت خودجوش جواد عجیبه از این کتا پوشیدی با اون کیفی هم که توی دستت گرفتی شبیه دییپلمات ها شدی.یهو تو دلم ریخت. ولی چاره چی بوده لبا گرم داشتم و نه اینکه مییشد این کت رو نپوشید چون سوغات مادربزرگم بودو اون روزم مادربزگم خونمون بود.تا دانشگاه تو همین فکرا بودم دم در دانشگاه که رسیدیم بخودم گفتم الان همه بچه ها یه نظری میدن و منم که حوصلم سسرجاش نیست واسه پیشگیری کتو تاکردمو گذاشتم توی کیف تا دیگ از شر اون افکارم راحت بشم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس روایی پژوهی

 

امروز در بدو ورود به کلاس ،استاد نادعلی پور،استادی باقدمتوسط و کت شلوار اتوکشیده و همیشه بوی ادکلنش رو میشد حس کرد، داشت باگوشیش کار میکرد.و همه بی اعتنا به حضور ایشان در سر کلاس و بدون سلام گفتن میرفتن روی صندلی خودشون که ترتیب عجیبی هم داشت مینشستن.

 

من برخلاف همه و طبق عادت بلند سلام کردمو رفتم نشستم سر صندلی آخر کلاس باتاخیر شروع شد ویهو گوشیم لرزید نگاش کردم مطلب جالبی واسم ارسال شده بود شروع کردم بخوندنش یهو دیدم استاد نزدیکمه گوشیمو سریع گذاشتم تو جیبم تا استاد یکم ازم فاصله بگیره استاد ازم دور شد.ومن دوباره گوشیمو دراوردمو ادامه مظلبو خوندمخیلی جالب بود و پس از فرستادنش برای بقیه بچه ها گوشی رو مخفی کردمو به ادامه کلاس گوش کردم

 

 

 

 

 

مغازه زدن

 

امتحاناتم پایان ترمم تموم شده بودوشراکت بادوستمم به هم زده بودم .توخونه هم نمیتدنستم بمونم نیاز به درآمدم داشتم خیلی وقت بود تو فکر شروع یک کار جدید بودمو توی فکرم شروع یک لباس فروشی بود.

 

یه مغازه نقلی پس از خیلی جست و جو توی مجتمع امام صادق پیداکردم..توی دلم دلهره داشتم که نکنه سرمایه ای توی چندسال بدست اورده بودمو قرار بود باش زندگی آیندمو بسازم ازبین بره،خیلی راجبه شروع کار مشورت کردمباهرکسی که فکرشو کنید مشورت کرده بودم.استرس عجیبی داشتم.ولی همیشه یک پشتیبان قوی کنار خودم داشتم.همیشه امید دهنده من بودومیگفت توکلت به خدا باشه وشروع کنباحرفاش  قلبم قرص شده بود که میشه ومیتونم.رفتیم پای به امضا رسوندن قرارداد اجاره مغازه،دلمو زدم به دریا بالاخره یامیشه یانمیشه و... پایه میز بستن قراردادخیلی باصاحب مغازه خیلی صحبت کردیم و اون فقط بدنبال پول بودومیگفت من نمیدونم هرکار میخوای بکنی بکن فقط کرایه من عقب و جلو نشه.ترس بازم برمن غلبه کرد فکر اینکه اگه توی اینکار موفق نشمو سرمایه زندگی ک الانم عقب بودو ازدست بدمو عقب تر بیفتم بیشتر میترسوندم.بامشاور همیشگیم که همیشه باش آروم میشدم صحبت کردم و درجواب تموم تفکرات و خیال بافی های منفی من فقط یک حکایت تعریف کرد،حکایت این بود:پیرمردی ته کوچه تاریک و بن بستی یک بقالی راه انداخته بود،جوانی که از آنجا میگذشت گفت ای پیرمرد چرا خودت را الاف این بقالی کرده ای اینجا که نه کسی میاید و نه مشتری داری و برای چه وقت خود راتلف میکنی...؟

 

پیرمرد در جواب جوان فقط یک جمله گفت:ای جوان همان خدایی که در دورترین وتاریک ترین نقطه جهان تورا میبیندو درآخر به وسیله عزراییل جان تورا میستاند همان خدا در این مکان نیز روزی مرا خواهد داد و روزی دهنده اصلی خداست.

 

این حکایت من رو از این رو به اون رو کردمصمم به بستن قرار داد شدم و به مدت یکسال قرار داد رو با صاحب مغازه بستم و به امضا رسوندمو وکارمو شروع کردمو فقط خدارو درنظرگرفتم و همیشه سعی کردم شاکر باشم.

 

کلاه سفید:مغازه زدن

 

کلاه قرمز:ترس

 

کلاه سیاه:تفکر موفق نشدن مغازه و ازبین رفتن سرمایه

 

کلاه زرد :تفکر موفق شدن و به مراد رسیدن

 

کلاه سبز :سخن مشاور

 

کلاه آبی: مصمم شدن و شروع بکار من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به نام خدا

 

جواد ظاهری شهماروندی

 

آموزش ابتدایی

 

پردیس بحرالعلوم شهرکرد

 

1

 

روایت سفر با تور:

 

 

 

هفته قبل قرار شد همراه با چنتا از بچه ها که اسمشون اشنا بود بریم گردش اونم چه گردشی؟! سفر به حاشیه ئ زاینده رود!

 

مسئول تور به ما گفته بود نفراتی هم قراره از اصفهان بیان وتعدادی هم از شهرکرد! روز قبل از حرکت بچه های اصفهان گفتن نمیایم!بچه های شهرکرد نصفشون کنسل کردن! حالا شدیم کلا 10 نفر و قرارمون شد ساعت 9 سر فلاکه دانشگاه ! ساعت8:45 روز جمعه با صدای گوشیم که روی لرزش بود بیدار شدم!هومن بود!

 

- الو سلام پس کجایی؟

 

- دارم اماده میشم که حرکت کنم

 

- پس زود بیا خدافظ

 

-باشه اومدم خدافظ

 

سریع اماده شدم و داداشمو بیدار کردم که منو برسونه با سرعت وحشتناکی بالاخره به محل تجمع رسیدیم! ا.نجا بچه ها منتظر من بودن ولی انگار یک نفر کمیم دوباره! بله بازم کنسل کرده بودن!ولی بازم قرارمون حرکت بود!تصمیم ما حرکت بود !پس حرکت کردیم!

 

 

 

2

 

سفر با تور سامان:

 

 

 

روز جمعه راس ساعت 9 صبح فلکه دانشگاه محل تجمع ما برای حرکت!تعدادمون 9 نفر!وقتی من رسیدم همه با ابروهای در هم نگاه می کردن تا رسیدم گفتم سلام!جوسنگین بود!به قیافه ها نگاه می کردم انگار همه رو می شناختم!ولی نه نمیشناسم!با همه دست دادم!سوار مینی بوس شدم و همه پشت سر من سوار شدن دو تا صندلی گرفتم جوری که جا بشم تو مینی بوس!حرکت کردیم!همه منو میشناختن!این سوال واسم پیش اومد که منو از کجا میشناسن؟!تا اینکه شروع به تعریف خاطراتی کردن که همشون جلو چشام بودن همه این خاطرات به دوران راهنمایی تعلق داشت!بله همه هم کلاسیام بودن!تو مسیبر فقط مرور خاطرات کردیم و اهنگ گوش دادیم رسیدیم به پل کاهکش! لیدر گفت همه پیاده شید یکم تو باغ های کنار رودخونه که درختای زیادی داشت پیاده روی کردیم اصل ماجرا از این جا شروع میشه که قرار شد ازروی جدول های جوی اب که بین صخره ها و اب قرار داشت راه بریم!این جوی اب کارش رساندن اب شیرین به باغاتی بود که ارتفاعشون از سطح اب بیشتر بود!

 

یکم جلو رفتیم لیدر گفت انگار یکی عقب مونده برگشت که اون نفررو بیاره ! حسین جا مونده بود لیدر گفت وقتی به حسین رسیدم نشسته بود لب جوی و گذر عمر تماشا می کرد !گفتم حسین پاشو گفت نمیام ! گفتم چرا!گفت ناموسا نمیام!گفتم چرا!@ دوباره گفت نمیام خلاصه ته ماجرا این بود که از ارتفاع مکی ترسید راضیش کردم از تو اب جوی بیاد!با همه اتفاقات به محل مورد نظر رسیدیم ! مسوولای تور شروع کردن به کباب کردن ! جوگیرشون کردیم اینقد کباب کردن که با اینکه فقط کباب خوردیم واسه شاممونم مونده بود بعد از شنا کردن و استراحت و لذت بردناز اون مکان به سفرمون خاتمه دادیم

 

 

 

3

 

خاطره دیلم رفتن

 

 

 

5 فروردین بود یعنی تعطیلات تقریبا به نیمه رسیده بود ! خب دیگه حالا باید یه تابی بخوریم و خوش بگذرونیم برنامه تعطیلات، سفر به حاشیه خلیج فارس بود جایی که تو این فصل هم اب و هوای خوبی داشت هم بازار خوبی!قلب تپنده بوشهر اره قرار بود بریم دیلم! جاده شلوغ بود مثل هر سال!بابا پشت فرمون بود دست فرمونش معرکست! برای نماز ایستادیم! توی پارک یه جمله ی روی تابلو نگاه همه رو بخودش جلب کرده بود!دارم درست میبینم؟! نوشته بود وای فای رایگان؟آره خودشه!عجب شانسی به به!!همه ئ گوشیا از توی جیب بیرون اومده بود دیگه وقت از دستمون در رفته بود ! دل نمی کندیم از اونجا خب وای فایه دیگه!خلاصه راه افتادیم رسیدیم دیلم !شلوغ بود! روی اسکله لب ساحل جایی واسه نشستن نبود خیلی دنبال جایی واسه نشستن بودیم ولی جایی رو پیدا نکردیم ! رفتیم توی بازار یه تابی خوردیم ! حالا لب ساحل خلوت تر شده بود نزدیک غروب بود ! نزدیک ترین نقطه به ساحل روی اسکله یه جای دنج با منظره دریا گیرمون اومد خلاصه شب شد .غذایی که مامان از قبل اماده کرده بود رو خوردیم حالا وقت خواب بود ! ساعت 12 شب ! تا سرمون رفت روی بالشت خوابمون برد تا اینکه با صدای خنده های بلند بلند و وحشتناک از خواب پریدیم! ساعت 1 نصفه شب ! اونم خنده و صحبت کردن بلند بلند ادامه داشت هر چقدر سعی کردیم بخابیم فایده نداشت تشنگی هم یک علت دیگه واسه بیدار شدنم بود! چادر کناری ما که حدود بیست نفر بودن بین کلی چادر دیگه بلند بلند صدا میکردن!و اعصابمون رو خورد کرده بودن!رفتم اب خریدم !  اب معدنی با دو برابرقیمت درج شده روی بطری ! خلاصه برگشتیم !سر و صدا همچنان ادامه داشت !بازم سعی کردم بخابم فایده نداشت تا اینکه سرمو از چادر بیرون کردم و تذکر دادم !انگار نه انگار ! دوباره سرمو بیرون بردم و با تشر بشون گفتم ما اینجا خوایبیدیما ! بس کنید دیگه! برای چند ساعت تذکر دوم جواب داده بود ! ولی  شب بدی بود ! چون درست نخابیدیم یعنی نزاشتن که بخابیم. ولی چون خسته بودیم خوابمون برد اساسی تا لنگ ظهر!

 

 

 

 

 

به نام خدا

 

4

 

 

 

کلاس استاد نادعلی پور

 

امروز ساعت 7:15 دقیقه باصدای زنگ موبایل از خواب بلندشدم باعجله آماده شدم هوا سرد بود و مجبور شدم به خاطر خیس بودن لباس گرمام کتی که مادربزرگم از مشهد برام اورده بودو بپوشم با اینکه هیچ علاقه ای به پوشیدنش نداشتم!آماده شدم و ازخونه بسمت ایستگاه تاکسی حرکت کردم محمدرضا(همکلاسیم)تاکسی رونگه داشته بود تامنم برسم آخه منو از دور دیده بود.تودلم میگفتم این کته بمن میاد ؟نمیاد؟شاید خیلی خوشتیپ شده باشم و شایدم خیلی زشت شده باشم.خلاصه سوار تاکسی شدیم و هنوز توفکر کت بودم و خواستم نظر محمدرضا روبپرسم که سهو محمدرضا به صورت خودجوش جواد عجیبه از این کتا پوشیدی با اون کیفی هم که توی دستت گرفتی شبیه دییپلمات ها شدی.یهو تو دلم ریخت. ولی چاره چی بوده لبا گرم داشتم و نه اینکه مییشد این کت رو نپوشید چون سوغات مادربزرگم بودو اون روزم مادربزگم خونمون بود.تا دانشگاه تو همین فکرا بودم دم در دانشگاه که رسیدیم بخودم گفتم الان همه بچه ها یه نظری میدن و منم که حوصلم سسرجاش نیست واسه پیشگیری کتو تاکردمو گذاشتم توی کیف تا دیگ از شر اون افکارم راحت بشم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاس روایی پژوهی

 

امروز در بدو ورود به کلاس ،استاد نادعلی پور،استادی باقدمتوسط و کت شلوار اتوکشیده و همیشه بوی ادکلنش رو میشد حس کرد، داشت باگوشیش کار میکرد.و همه بی اعتنا به حضور ایشان در سر کلاس و بدون سلام گفتن میرفتن روی صندلی خودشون که ترتیب عجیبی هم داشت مینشستن.

 

من برخلاف همه و طبق عادت بلند سلام کردمو رفتم نشستم سر صندلی آخر کلاس باتاخیر شروع شد ویهو گوشیم لرزید نگاش کردم مطلب جالبی واسم ارسال شده بود شروع کردم بخوندنش یهو دیدم استاد نزدیکمه گوشیمو سریع گذاشتم تو جیبم تا استاد یکم ازم فاصله بگیره استاد ازم دور شد.ومن دوباره گوشیمو دراوردمو ادامه مظلبو خوندمخیلی جالب بود و پس از فرستادنش برای بقیه بچه ها گوشی رو مخفی کردمو به ادامه کلاس گوش کردم

 

 

 

 

 

مغازه زدن

 

امتحاناتم پایان ترمم تموم شده بودوشراکت بادوستمم به هم زده بودم .توخونه هم نمیتدنستم بمونم نیاز به درآمدم داشتم خیلی وقت بود تو فکر شروع یک کار جدید بودمو توی فکرم شروع یک لباس فروشی بود.

 

یه مغازه نقلی پس از خیلی جست و جو توی مجتمع امام صادق پیداکردم..توی دلم دلهره داشتم که نکنه سرمایه ای توی چندسال بدست اورده بودمو قرار بود باش زندگی آیندمو بسازم ازبین بره،خیلی راجبه شروع کار مشورت کردمباهرکسی که فکرشو کنید مشورت کرده بودم.استرس عجیبی داشتم.ولی همیشه یک پشتیبان قوی کنار خودم داشتم.همیشه امید دهنده من بودومیگفت توکلت به خدا باشه وشروع کنباحرفاش  قلبم قرص شده بود که میشه ومیتونم.رفتیم پای به امضا رسوندن قرارداد اجاره مغازه،دلمو زدم به دریا بالاخره یامیشه یانمیشه و... پایه میز بستن قراردادخیلی باصاحب مغازه خیلی صحبت کردیم و اون فقط بدنبال پول بودومیگفت من نمیدونم هرکار میخوای بکنی بکن فقط کرایه من عقب و جلو نشه.ترس بازم برمن غلبه کرد فکر اینکه اگه توی اینکار موفق نشمو سرمایه زندگی ک الانم عقب بودو ازدست بدمو عقب تر بیفتم بیشتر میترسوندم.بامشاور همیشگیم که همیشه باش آروم میشدم صحبت کردم و درجواب تموم تفکرات و خیال بافی های منفی من فقط یک حکایت تعریف کرد،حکایت این بود:پیرمردی ته کوچه تاریک و بن بستی یک بقالی راه انداخته بود،جوانی که از آنجا میگذشت گفت ای پیرمرد چرا خودت را الاف این بقالی کرده ای اینجا که نه کسی میاید و نه مشتری داری و برای چه وقت خود راتلف میکنی...؟

 

پیرمرد در جواب جوان فقط یک جمله گفت:ای جوان همان خدایی که در دورترین وتاریک ترین نقطه جهان تورا میبیندو درآخر به وسیله عزراییل جان تورا میستاند همان خدا در این مکان نیز روزی مرا خواهد داد و روزی دهنده اصلی خداست.

 

این حکایت من رو از این رو به اون رو کردمصمم به بستن قرار داد شدم و به مدت یکسال قرار داد رو با صاحب مغازه بستم و به امضا رسوندمو وکارمو شروع کردمو فقط خدارو درنظرگرفتم و همیشه سعی کردم شاکر باشم.

 

کلاه سفید:مغازه زدن

 

کلاه قرمز:ترس

 

کلاه سیاه:تفکر موفق نشدن مغازه و ازبین رفتن سرمایه

 

کلاه زرد :تفکر موفق شدن و به مراد رسیدن

 

کلاه سبز :سخن مشاور

 

کلاه آبی: مصمم شدن و شروع بکار من

 

 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 5
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 14
  • باردید دیروز : 20
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 52
  • بازدید ماه : 247
  • بازدید سال : 1,345
  • بازدید کلی : 9,397