close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های مصطفی فرد اکبری
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

روز ۲۶/۱۱/۹۲وارد دانشگاه شدم.اقای رضایی ما را به سمت خوابگاه هدایت کرد من به همراه چهار نفر دیگر وارد یک اتاق شدیم.چون همه با هم نا اشنا بودیم,با همدیگر حرف نمیزدیم.ارام روی یک تخت دراز کشیدم,چون تجربه زندگی در خوابگاه را نداشتم,بغضم گرفته بود,نزدیک بود اشک هایم از چشمانم سرازیر شود که ناگهان نگاهم به یکی از بچه ها افتاد که در طبقه دوم تخت دیگری دراز کشیده بود و در حالی که بغض کرده بود,به سقف خیره شده بود,گویی دنیا به اخر رسیده است.مناز دیدن این صحنه خندهام گرفت و دیگر بغضی نداشتم.   >قرار…

روایت های مصطفی فرد اکبری

استاد نادعلی پور بازدید : 50 چهارشنبه 03 تير 1394 نظرات ()
روز ۲۶/۱۱/۹۲وارد دانشگاه شدم.اقای رضایی ما را به سمت خوابگاه هدایت کرد من به همراه چهار نفر دیگر وارد یک اتاق شدیم.چون همه با هم نا اشنا بودیم,با همدیگر حرف نمیزدیم.ارام روی یک تخت دراز کشیدم,چون تجربه زندگی در خوابگاه را نداشتم,بغضم گرفته بود,نزدیک بود اشک هایم از چشمانم سرازیر شود که ناگهان نگاهم به یکی از بچه ها افتاد که در طبقه دوم تخت دیگری دراز کشیده بود و در حالی که بغض کرده بود,به سقف خیره شده بود,گویی دنیا به اخر رسیده است.مناز دیدن این صحنه خندهام گرفت و دیگر بغضی نداشتم.

 

>قرار بود ساعت 3به کلاس روایت گری برویم.ساعت۲:۳۰بود.رفیقم که اسمش هاشم بود به من گفت برویم از اقای بهرامیان شطرنج ها رابگیریم,پیش اقای بهرامیان رفتیم.ایشان به گفت پیش انبار دار بروید ما که با اخلاق انباردار اشنا بودیم از اقای بهرامیان خواستیم تا به او زنگ بزند اقای بهرامیان دو دل بود که زنگ بزند یا نزند,گوشی را برداشت اما پیشمان شد.ما که نفهمیدیم چرا ایشان دو دل بودند.به هر حال به ما گفت پیش حسین زاده حسابدار برویم.ما که ربطش را نفهمیدیم ایشان حسابدار بودند و ربطی به او نداشت.اما پیش حسین زاده رفتیم اتفاقا انباردار هم انجا بود.اول به انباردار گفتیم و ایشان اینطور جواب داد که ساعت اداری تمام شده و من شطرنج ها را تحویل نمی دهم.به اقای حسین زاده گفتیم تا شطرنج ها را برای ما بگیرد.قبول کردند و از انباردار خواست تا شطرنج ها را به ما تحویل دهد اما باز هم جواب داد که ساعت اداری تمام شده,اقای حسین زاده ک به قول خودش ما میخواهیم دوستانه با دانشجو برخورد کنیم دوباره از انباردار تقاضا کرد.اما بازهم او ازدادن شطرنج ها خودداری کرد.بازهم اقای حسین زاده از انباردارخواست تا شطرنج ها را تحویل دهد اما او گفت تحویل نمی دهم و از اتاق خارج شد.اقای حسین زاده که عصبانی شده بود  به دنبال انباردار از اتاق خارج شد و به دنبال او رفت.ما که فکر کردیم الان درگیری پیش میاد به اقای حسین زاده گفتیم منصرف شدیم اما ایشان که عصبی شده بود گفت ما باید دوستانه برخورد کنیم وگرنه من هم میدانم که ساعت اداری تمام شده.با عصبانیت به انباردار گفت در انبار رو باز کن و شطرنج ها رو تحویل بده.انباردار که گویا کمی ترسیده بود به ارامی گفت نمیدم اما داشت به طرف انبار می رفت تا به در انبار رسید در انبار رو باز کرد و گفت این دو نفر تا ظهر خواب بودند الان اومدن و شطرنج میخوان!با ان همه پافشاری اخر مجبور شد شطرنج ها را به ما تحویل دهد

 

3

>قرار بود ساعت 3به کلاس روایت گری برویم.ساعت۲:۳۰بود.رفیقم که اسمش هاشم بود به من گفت برویم از اقای بهرامیان شطرنج ها رابگیریم,پیش اقای بهرامیان رفتیم.ایشان به گفت پیش انبار دار بروید ما که با اخلاق انباردار اشنا بودیم از اقای بهرامیان خواستیم تا به او زنگ بزند اقای بهرامیان دو دل بود که زنگ بزند یا نزند,گوشی را برداشت اما پیشمان شد.ما که نفهمیدیم چرا ایشان دو دل بودند.به هر حال به ما گفت پیش حسین زاده حسابدار برویم.ما که ربطش را نفهمیدیم ایشان حسابدار بودند و ربطی به او نداشت.اما پیش حسین زاده رفتیم اتفاقا انباردار هم انجا بود.اول به انباردار گفتیم و ایشان اینطور جواب داد که ساعت اداری تمام شده و من شطرنج ها را تحویل نمی دهم.به اقای حسین زاده گفتیم تا شطرنج ها را برای ما بگیرد.قبول کردند و از انباردار خواست تا شطرنج ها را به ما تحویل دهد اما باز هم جواب داد که ساعت اداری تمام شده,اقای حسین زاده ک به قول خودش ما میخواهیم دوستانه با دانشجو برخورد کنیم دوباره از انباردار تقاضا کرد.اما بازهم او ازدادن شطرنج ها خودداری کرد.بازهم اقای حسین زاده از انباردارخواست تا شطرنج ها را تحویل دهد اما او گفت تحویل نمی دهم و از اتاق خارج شد.اقای حسین زاده که عصبانی شده بود  به دنبال انباردار از اتاق خارج شد و به دنبال او رفت.ما که فکر کردیم الان درگیری پیش میاد به اقای حسین زاده گفتیم منصرف شدیم اما ایشان که عصبی شده بود گفت ما باید دوستانه برخورد کنیم وگرنه من هم میدانم که ساعت اداری تمام شده.با عصبانیت به انباردار گفت در انبار رو باز کن و شطرنج ها رو تحویل بده.انباردار که گویا کمی ترسیده بود به ارامی گفت نمیدم اما داشت به طرف انبار می رفت تا به در انبار رسید در انبار رو باز کرد و گفت این دو نفر تا ظهر خواب بودند الان اومدن و شطرنج میخوان!با ان همه پافشاری اخر مجبور شد شطرنج ها را به ما تحویل دهد

 

4

قرار بود ساعت 3به کلاس روایت گری برویم.ساعت۲:۳۰بود.رفیقم که اسمش هاشم بود به من گفت برویم از اقای بهرامیان شطرنج ها رابگیریم,پیش اقای بهرامیان رفتیم.ایشان به گفت پیش انبار دار بروید ما که با اخلاق انباردار اشنا بودیم از اقای بهرامیان خواستیم تا به او زنگ بزند اقای بهرامیان دو دل بود که زنگ بزند یا نزند,گوشی را برداشت اما پیشمان شد.ما که نفهمیدیم چرا ایشان دو دل بودند.به هر حال به ما گفت پیش حسین زاده حسابدار برویم.ما که ربطش را نفهمیدیم ایشان حسابدار بودند و ربطی به او نداشت.اما پیش حسین زاده رفتیم اتفاقا انباردار هم انجا بود.اول به انباردار گفتیم و ایشان اینطور جواب داد که ساعت اداری تمام شده و من شطرنج ها را تحویل نمی دهم.به اقای حسین زاده گفتیم تا شطرنج ها را برای ما بگیرد.قبول کردند و از انباردار خواست تا شطرنج ها را به ما تحویل دهد اما باز هم جواب داد که ساعت اداری تمام شده,اقای حسین زاده ک به قول خودش ما میخواهیم دوستانه با دانشجو برخورد کنیم دوباره از انباردار تقاضا کرد.اما بازهم او ازدادن شطرنج ها خودداری کرد.بازهم اقای حسین زاده از انباردارخواست تا شطرنج ها را تحویل دهد اما او گفت تحویل نمی دهم و از اتاق خارج شد.اقای حسین زاده که عصبانی شده بود  به دنبال انباردار از اتاق خارج شد و به دنبال او رفت.ما که فکر کردیم الان درگیری پیش میاد به اقای حسین زاده گفتیم منصرف شدیم اما ایشان که عصبی شده بود گفت ما باید دوستانه برخورد کنیم وگرنه من هم میدانم که ساعت اداری تمام شده.با عصبانیت به انباردار گفت در انبار رو باز کن و شطرنج ها رو تحویل بده.انباردار که گویا کمی ترسیده بود به ارامی گفت نمیدم اما داشت به طرف انبار می رفت تا به در انبار رسید در انبار رو باز کرد و گفت این دو نفر تا ظهر خواب بودند الان اومدن و شطرنج میخوان!با ان همه پافشاری اخر مجبور شد شطرنج ها را به ما تحویل دهد

 

5

بعد از اخرین امتحان در سال پنجم دبستان؛مدیر مدرسه ما را به کلاسمان برد و به ما گفت ماه دیگر ازمون ورد به مدرسه نمونه است هر کس دوست دارد ثبت نام کند.من  به همراه چهار نفر دیگر ثبت نام کردیم.ازمون روز جمعه بود.روز جمعه به ندرت ماشین به شهر می رفت.ما پنج نفر با شوق فراوان و با امید به قبولی در مدرسه ارزوها؛در روز جمعه ساعت هفت و نیم صبح   سر جاده رفتیم.ازمون ساعت ده اغاز می شد.ما به همه چیز فکر کرده بودیم به جز ماشینی که ما را به محل ازمون برساند؛یه ساعت و نیم  گذشت و ماشینی پیدا نشد ساعت نه شده بود همه نگران و نا امید شده بودیم که یکی از بچه ها گفت من میرم به عموم بگم تا ما را برسونه؛همه خوشحال شدیم و امیدوار.تا او رفت و عمویش را پیدا کرد نه و نیم شد.سوار ماشین عمویش شدیم و به راه افتادیم.میخواست ما را دلداری دهد   گفت نگران نباشید به موقع می رسیم.اما هنگامی که به شهر رسیدیم یکی از دوستانش را دید شروع به خوش و وش کردن با او کرد؛ما هم که بچه بودیم نمی شد؛در واقع نمی توانستیم چیزی به او بگویم؛خلاصه انقدر با رفیقش صحبت کرد که نیم ساعت از ازمون گذشت.سرانجام ما را به محل ازمون رساند اما نیم ساعت دیر شده بود اول به ما اجازه نداند وارد جلسه شویم اما باپا فشاری یکی از معلمان به ما اجازه ورود دادند.با اینکه نیم ساعت دیر رسیدم اما موفق شدم در ازمون قبول شوم ولی دوستانم هیچکدام قبول نشدند.اما خوش به حالشان که قبول نشدند در مدرسه ارزوها.
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 33
  • باردید دیروز : 11
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 44
  • بازدید ماه : 119
  • بازدید سال : 1,994
  • بازدید کلی : 9,335