close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های کامران مالک به همراه کد گزاری
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  موضوع:از ابتدایی تا دانشگاه در سن 7 تا 8 سالگی که در دوران کودکی محسوب می شود در استرس و اضطراب فراوانی قرار داشتم.در اون زمان در دید خود مدرسه را پیکاری کوتاه مدت می دانستم که پیروزی در این پیکار من را به اوج و شکست در آن مساوی با مرگ خواهد بود.در اولین روز ورود به مدرسه حال و هوای خاصی داشتم به خاطر می آورم که در خیال آرزوهای بزرگی داشتم شاید به خاطر بازی های کامپیوتری که انجام می دادم یکی از آرزوهایم این بود که پادشاه شوم  که رسیدن به این آرزو را در گرو پیروزی و موفقیت در مدرسه می…

روایت های کامران مالک به همراه کد گزاری

استاد نادعلی پور بازدید : 35 چهارشنبه 03 تير 1394 نظرات ()

 


موضوع:از ابتدایی تا دانشگاه

در سن 7 تا 8 سالگی که در دوران کودکی محسوب می شود در استرس و اضطراب فراوانی قرار داشتم.در اون زمان در دید خود مدرسه را پیکاری کوتاه مدت می دانستم که پیروزی در این پیکار من را به اوج و شکست در آن مساوی با مرگ خواهد بود.در اولین روز ورود به مدرسه حال و هوای خاصی داشتم به خاطر می آورم که در خیال آرزوهای بزرگی داشتم شاید به خاطر بازی های کامپیوتری که انجام می دادم یکی از آرزوهایم این بود که پادشاه شوم  که رسیدن به این آرزو را در گرو پیروزی و موفقیت در مدرسه می دانستم .هنگام ورود به مدرسه صندلی اول را انتخاب کردم زیرا شنیده بودم افرادی که در صندلی اول کلاس قرار دارند نسبت به افراد آخر کلاس درس خوانتر و موفق تر هستند با کلی امید و آرزو کوله بار خود که سرشار از خیالات و امید بود را روی نیمکت اول کلاس گذاشتم و نشستم .در دنیای خود به سر می بردم که معلم وارد شد به احترام او برخاستم  بر خاستنی که همراه با ترس از دست رفتن نیمکت آرزوهایم بود چیزی از کلاس نگذشته بود که معلم خواست دانش آموزان از روی نیمکت خود بخیزند و به ترتیب قد بایستند طبق این دسته بندی صندلی آخر کلاس به من رسید بسیار ناراحت شدم و این خواسته معلم را نپذیرفتم او دوباره از من خواست روی صندلی آخر بنشینم ولی من باز هم قبول نکردم من بسیار ناراحت و اندوهگین بودم اندوهی همراه با یاس و ناامیدی.ناگهان با عصبانیت به معلم گفتم آقا من به آخر کلاس نمی رم خود تو دوست داری نیکتت رو به زور ازت بگیرن .معلم نیشخندی به من زد من هم سریع کیف خود و کوله بار امیدم را برداشتم و با چشمانی اشک آلود از کلاس بیرون رفتم .در خیال خود همه چی را تمام شده می دانستم وقتی به خونه رسیدم پدرم از چشمانم فهمید که اتفاقی افتاده است من نیز جریانو برای او گفتم پدرم نیز به من خندید و فرای آن روز به مدرسه اومد و از معلم خواست من نیمکت جلو بشینم معلم نیز پذیرفت و من به نیمکت آرزوهایم برگشتم...
سالها گذشت تا اینکه در دوران دبیرستان دوست داشتم در وسط کلاس بشینم و اصلا حاضر نبود در اول کلاس و در دید مستقیم معلمان باشم اما از طرفی هم آخر کلاس را انتخاب دنمی کردم چون در آخر کلاس نیز زیادی از درس و کلاس دور می شدم .در این دورتان چندین بار با دوستانم به خاطر نشستن روی صندلی وسط در گیر شدم..
اما حال که به دانشگاه آمده ام  محل صندلی برایم اهمیت ندارد و اگر مجبور به انتخاب باشم صندلی های آخر کلاس را انتخاب می کنم.در این دوران چه بر من گذشت که از عرش به تخت فرود آمدم خود نیز نمی دانم.............



 

 

 

                                                                                               پایان


 

 

بررسی روایت از طریق روش شش کلاه:

         

 

 

کلاه قرمز

احساس اضطراب هنگام ورود به مدرسه
احساس ناراحتی و نا امیدی هنگام از دست دادن نیمکت

 

کلاه سیاه

دور شدن تدریجی از درس و اهمیت به کلاس

 

کلاه سفید

مدرسه

خانه-دانشگاه

 

کلاه سبز

این که دانش آموزان درس خوان در نیمکت های جلو قرار دارند

 

کلاه آبی

دردوران دبیرستان  از نشستن روی نیمکت جلو خودداری می کردم

 

کلاه زرد

وقتی پدر به مدرسه آمد و با معلم صحبت کرد او به نیمکت اول باز گشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                          بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: روایت اولین جلسه  پژوهش روایی
شروع این واحد درسی زمانی بود که استاد  وارد کلاس شد و به خاطر دارم که طرح و برنامه این درس را به طور کامل روی تخته کلاس نوشت این کار استاد من را امیدوار کرد که قرار است طبق یک برنامه از پیش تعیین شده پیش برویم چیزی که در ترم ها و شاید دوران تحصیلی که طی کرده بودم خبری از آن نبود در کنار این برنامه جدولی روی تابلو کشید که تاکید بر کاربردی و مهم بودن این جدول داشت فورا جدول را در جزوه خود ترسیم کردم و بسیار کنجکاو بودم که آیا این طرحها و صحبت ها که استاد مطرح کرد و نشان از درس  جدید با روشی نو داشتن تا چه انازه ای جامه ی عمل به خود می پوشند.

 

 

کلاه قرمز

 

احساس خوشحالی به خاطر متفاوت بودن درس

 

کلاه سیاه

 

بدون برنامه بودن بیشتر درس ها

 

کلاه سفید

 

دانشگاه-کلاس درس

 

کلاه سبز

 

برنامه ای از پیش تعیین شده برای درس

 

کلاه آبی

 

............

 

کلاه زرد

 

مطرح شدن واحدی جدید در دانشگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                          <<بسم الله الرحمن الرحیم>>

موضوع: از خانه تا دانشگاه

صبح زود از خانه به سمت ترمینال فارسان حرکت کردم از اونجایی که روز اول هفته یعنی شنبه بود بسیار برام سخت بود که صبح زود  از خونه تا ترمینال پیاده برم وقتی به ترمینال رسیدم بلافاصله  دیدم راننده ماشین منو صدا زد که بیا یک نفر جلوی ماشین جا داره (صندلی جلوی مینی بوس ها دو نفر سوار میشه و کلا جای راحتی نیست)من گفتم اگه جلو هست من نمیام و با ماشین بعدی میام که ناگهان راننده عصبانی شد و گفت چهار قدم بیشتر نیست منم چون سرحال نبودم در ماشنشو محکم بستم و رفتم سوار ماشین بعدی شوم راننده ماشین بعدی هم گفت اون ماشینه هنوز پر نشده چراد سوار نشدی گفتم نمی خوام در جلوی ماشین بشینم و درو باز کردم و سوار ماشین شدم کلی طول کشید تا این ماشین پر شد یک نفر مونده بود که ماشین حرکت کنه و از اونجایی که صندلی جلو یک آقا نشسته بود و امکان نداشت یک خانم کنارش بشینه فقط یک مرد می خواستیم .من بدشانس هم روی یک صندلی یک نفره نشسته بودم که یک خانم اومد و گفت عجله دارم خواهش می کنم شما صندلی جلو بشین تا من جای شما بشینم من نگاهی به سمتش کردم و به رسم ادب جای خود را به او دادم و در صندفلی جلو نشستم گویی عقد من و صندلی جلو را در آسمان ها بسته بودند به هر حال  گذشت و به دانشگاه رسیدم و اتفاقا کلی هم دیر شده بود.

 

 

کلاه قرمز

 

احساس ناراحتی به خاطر این که صبح زود پیاده تا ترمینال بروم

 

کلاه سیاه

 

صندلی جلوی ماشین همیشه نصیب من میشه

 

کلاه سفید

 

خانه.ترمینال.دانشگاه

 

کلاه سبز

 

...........................

 

کلاه آبی

 

عقد من و صندلی جلو را در آسمانها بستن

 

کلاه زرد

 

به رسم ادب جای خود را به آن خانم دادم

 

 

 

                                                << بسم الله الرحمن الرحیم>>

موضوع :کنکور


یکی از سخت ترین ایام زندگی ام زمان کنکور بود.در این ایام گاهی روزها به سرعت و گاهی به کندی می گذشت .آینده خود را در گرو این آزمون می دیدم. از طرفی فشار در این روز ها مانع از این می شد که تمرکز داشته باشم  و خود را آنگونه که باید آماده کنم .دچار تضاد شده بودم دوست داشتم زود تر این روزا بگذره اما از یک طرف دیگر باید کتاب هایم را می خواندم.هرچه به روز آزمون نزدیک تر می شدیم اضطراب و استراس زیاد تر می شد گاهی به این فکر می کردم یک سال پشت کنکور بمانم ولی نه دیگر رمقی برام نمانده که یک سال دیگر این وضع را تحمل کنم .تا نزدیکای عید کم و بیش می خواندم اما بعد از عید مانند ماشینی شده بودم که واشر سر سیلندر سوزانده و در سینه کشی گیر کرده است .یک ماه اول بی خیال همه چی شدم و کلا از درس دور شدم بعد از مدتی دوباره به این فکر افتادم که شروع به درس خواندن کنم  اما به خاطر فاصله ای که از درس گرفته بودم بیشتر مطالب از یادم رفته بودن .با هر بدبختی وسختی بود تونستم در بعضی از درسا خودمو آماده کنم به هر طریقی بود گذشت و کنکور را هم به پایان رساندم.


 

 

کلاه قرمز

 

اضطراب و استرس با نزدیک شدن به کنکور

 

کلاه سیاه

 

خسته شدن و بی خیال درس شدن

 

کلاه سفید

 

در زمان کنکور

 

کلاه سبز

 

....................

 

کلاه آبی

 

بی خیال درس خواندن شدن

 

کلاه زرد

 

دوباره درس خواندن و آماده شدن در برخی از درس ها

 

 

 

 

 

 


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 24
  • باردید دیروز : 11
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 35
  • بازدید ماه : 110
  • بازدید سال : 1,985
  • بازدید کلی : 9,326