close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های "آقای علی عرب
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  روایت چهار : درس اخلاق   سال دوم راهنمایی بودم. اون موقع مدیر مدرسه نمونه آقای مرادی بود؛ کسی همیشه ما رو به مطالعه کردن پند میداد حتی در لحظه مرگ!! هر موقع ماشین مزدا آبی رنگ داخل مدرسه نبود میفهمیدیم امشب مدیر حتما به خوابگاه سر میزنه. شبایی که آقای مدیر میومد داخل خوابگاه، برای من و بچه ها حتی از پادگان نظامی هم بدتر بود چون اخلاق ایشون توی مدرسه لنگه نداشت!   یه روز صبح زنگ اول کلاس که خورد اومدم تو حیاط. هوا خیلی خیلی عالی بود. زد به سرم یه کمک کوچیکی به سرایه دار مدرسه بکنم.…

روایت های "آقای علی عرب

استاد نادعلی پور بازدید : 20 چهارشنبه 03 تير 1394 نظرات ()

 

روایت چهار : درس اخلاق

 

سال دوم راهنمایی بودم. اون موقع مدیر مدرسه نمونه آقای مرادی بود؛ کسی همیشه ما رو به مطالعه کردن پند میداد حتی در لحظه مرگ!! هر موقع ماشین مزدا آبی رنگ داخل مدرسه نبود میفهمیدیم امشب مدیر حتما به خوابگاه سر میزنه. شبایی که آقای مدیر میومد داخل خوابگاه، برای من و بچه ها حتی از پادگان نظامی هم بدتر بود چون اخلاق ایشون توی مدرسه لنگه نداشت!

 

یه روز صبح زنگ اول کلاس که خورد اومدم تو حیاط. هوا خیلی خیلی عالی بود. زد به سرم یه کمک کوچیکی به سرایه دار مدرسه بکنم. رفتم نزدیک جدولای باغچه. دیدم سرایه دار چمنا رو اصلاح کرده اما يه خورده از چمنای اضافی که اصلاح شده بودن هنوز داخل باغچه باقی موندن. رفتم جلو خم شدم چمنا رو بردارم در همین حین که یکمی از چمنا رو برداشتم سرمو چرخوندم دیدم از اون سر مدرسه آقای مرادی دستشو بلند کرده و اشاره میکنه که برم پیشش. با خودم گفتم حالا اینو چیکار کنم با این اخلاقش! بلافاصله خودمو به نفهمی زدم و سرمو برگردوندم اما دوستام که پیشم بودن بهم گفتن مرادی داره صدات میزنه. منم همین طور که یکمی از چمنا رو تو دست راستم گرفته بودم رفتم پیشش.با اون لحن همیشگی بهم گفت اینا چین دستت؟ تا سرمو اوردم پایین که چمنا رو ببینم یهو دست مبارکش صورتمو نوازش کرد!! شوکه شدم چون اصلا فکرشو نمیکردم بخاطر کمکی که خواستم بکنم اینجوری تنبیهم کنه. خواستم بهش توضیح بدم که شما داری اشتباه میکنی ولی اخلاق بد و منطق ایشون مانع از این شد که بخوام براش توضیح بدم.

 

بعد از این اتفاق سعی کردم اگرم خواستم کمکی به خلق بکنم اخلاص داشته باشمو فقط برای رضای خدا اون کار رو انجام بدم.

 

روایت۲ : اقتدار فوتبالی

 

سال دوم راهنمایی بودم. قرار بود مدرسه برا دهه فجر مسابقات فوتبال بذاره. ۱۲تیم ثبت نام کردن. من عضو تیم نونهالان کلاس دوم الف بودم. در مرحله حذفی تیم ما با تیم دوم ب افتاد؛ اما قبل از شروع مسابقات دونفر از اعضای تیممون(کاپیتان و دروازبانمون) بهمون گفتن که ما با تیم اول کلاس قرارداد بستیم!! ۲تا از مهره های اصلیمون تیم رو ترک کردن؛ ما هم چاره ای نداشتیم جز اینکه یه دروازبان ضعیف تر بیاریم چون زمان زیادی تا شروع مسابقات نمونده بود.

 

یکی دو روز بعد مسابقه ی ما با دوم ب برگزار شد. بعد از گذشتن زمان اندک، مسابقه به قدری زیبا و پرهیجان شده بود که تقریبا تموم بچه های مدرسه به همراه چندتا از معلما و معاونین اومده بودن برای تماشای مسابقه. هیجان زیاد بازی باعث شد که این بازی پرتماشاگرترین مسابقه لقب بگیره. از جذابیت این مسابقه فقط به همین بسنده میکنم که توی یه حمله با ۳شوت پی در پی، تیرک دروازه ی مقابلمون رو به لرزه در اوردیم! خلاصه ما هرکاری کردیم نتونستیم دروازه ی حریف رو باز کنیم جز یکی از توپا که بنام من ثبت شد اما با وجود حملات متعدد، بقیه توپا رو یا دروازبان حریف مهار کرد یا از بدشانسی ما گل نشد. درمقابل،  تیم حریف ۴بار به ما حمله کرد که هر ۴بار هم دروازبان ما نتونست اونا رو مهار کنه.

 

درنهايت ما ۴ بر ۱ باختیم اما به محضی که سوت بازی زده شد همه ی بچه ها، تیم ما رو تشویق میکردن حتی بچه های اون کلاس به من میگفتن حق شما بود بازی رو ببرید.

 

ما بازی رو باختیم اما بخاطر تلاش زیادمون و همچنین تعهد و همدلی که داخل تیم حاکم بود، چیزی از ارزش های ما کم نکرد و اقتدارمون بیش از پیش حفظ شد.

 

اون دو نفری هم که زیر قولشون زدن تو همون بازی اول با کلاس اول مسابقه دادن و بازی رو واگذار کردن و تیمشون تو همون دور اول حذف شد!

 

روایت سه : اخطار جدول ضرب

 

کلاس چهارم ابتدایی بودیم؛ مدرسه ی ما و دخترا یکی بود. یه هفته ما نوبت صبح به مدرسه میرفتیم، یه هفته دخترا نوبت صبح. ما کلاس چارمیا وقتی نوبت بعدازظهری بودیم، در طول هفته دوبار هم نوبت صبح برا کلاس فوق برنامه توی نمازخونه مدرسه میرفتیم.

 

یه روز فوق برنامه ریاضی داشتیم. معلم از یکی از بچه ها جدول ضرب رو پرسید اما بلد نبود؛ نفر دوم و سوم هم به همین ترتیب بلد نبودن! یهو آقای شریفی(معلممون) از کوره دررفت و گفت آخر هفته از همتون جدول ضرب رو میپرسم اگه بلد بودید که فبها اما اگه دیدم گیر میزنید همتونو میفرستم تو یکی از کلاسای دخترا!!

 

قیافه ی بچه ها تو اون لحظه دیدنی شده بود؛ همه ی بچه ها ترسیده بودن که نکنه جدول ضربو بلد نباشنو ابروشون جلوی دخترا بره. بعد از اینکه کلاس تموم شد همه ی بچه ها تا آخر هفته فقط جدول ضرب تمرین میکردن، همدیگه رو به خونه هاشون دعوت میکردن و اونایی که زرنگ تر بودن به ضعیف ترا کمک میکردن. خلاصه آخر هفته شدو رفتیم سر کلاس. آقای شریفی یک به یک شروع کرد به پرسیدن. هرکی میرفت پای تابلو بقیه با دقت گوش میدادن که نکنه دوستشون اشتباه جواب بده و  برن سر کلاس دخترا. هرموقع یکی از بچه ها گیر میزد فوراً بقیه بچه ها به هر طریقی شده جواب رو بهش،میرسوندن! حتی یکی از بچه ها چندبار پی در پی گیر زد که آقای شریفی بخاطر همین گفت این دفه دیگه باید برید داخل کلاس دخترا! اما به دلیل اصرار مکرر بچه ها معلم از تصمیمش صرف نظر کرد و بالاخره اون روز درحقيقت کلاس ما از یه خطر بزرگ نجات پیدا کرد!

 

از اون روز به بعد هرکی ازم جدول ضرب میپرسید، با تسلط کامل جوابشو میدادم...

 

روایت۱ : کنکور و دعای مادر

 

دو سال پیش، برا قبولیم تو کنکور فکر نمیکردم توی رشته ای که به آن علاقه مند بودم قبول شم چون امتحانات پیش دانشگاهی اینو بهم ثابت کرده بود با چار،  پنج تا نمره ی ده و زیر ده! و بدون شرکت در آزمون های آزمایشی و مشاوره های تحصیلی!! همه ی این ها بخاطر مشکلاتی بود که در همان سال واسم پیش اومده بود و من امیدم رو به کل از دست داده بودم.اما با اینکه امیدی نداشتم ولی در عین حال به خدای بزرگ توکل کرده بودم.

 

خلاصه سختی ها گذشت و کنکور رو دادم. بعد از جلسه ی کنکور فکر میکردم رتبم بالای صد هزار بشه اما وقتی دوستم خبر قبولیم توی تربیت معلم رو بهم داد، همونجا بلافاصله گوشیو گذاشتم روی طاقچه و سجده ی شکر بجا اوردم.

 

اون روز فهمیدم دعای پدر و مادرم و اشکایی که مادرم میریخت تنها دلیلی بود که خدا بهم نظر کرد و منو به هدفم رسوند و الا خودم هیچ تلاشی نکردم!

 

خدایا  بخاطر تمام خوبیهایت، شکر...

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 4
  • بازدید امروز : 30
  • باردید دیروز : 15
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 98
  • بازدید ماه : 271
  • بازدید سال : 1,313
  • بازدید کلی : 8,654