close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت ها "وحید رحمانی
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  بسم الله الرحمن الرحیم   روایت ها   روایت اول:روایت کلاس استاد فتاحی                            03/12/93   سوم اسفندماه روز یکشنبه،ساعت اول روانشناسی داشتیم،همه سر کلاس بودیم ساعت دوم با استاد فتاحی داشتیم؛کلاس ما به خاطر اینکه طبقه ی سوم است شوفاژها جوابگوی هوای سرد زمستانی نیستند  ما مجبوریم بعضی کلاسها را همون پایین تشکیل بدیم.آن روز…

روایت ها "وحید رحمانی

استاد نادعلی پور بازدید : 36 چهارشنبه 03 تير 1394 نظرات ()

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روایت ها

 

روایت اول:روایت کلاس استاد فتاحی                            03/12/93

 

سوم اسفندماه روز یکشنبه،ساعت اول روانشناسی داشتیم،همه سر کلاس بودیم ساعت دوم با استاد فتاحی داشتیم؛کلاس ما به خاطر اینکه طبقه ی سوم است شوفاژها جوابگوی هوای سرد زمستانی نیستند  ما مجبوریم بعضی کلاسها را همون پایین تشکیل بدیم.آن روز استاد یه نیم ساعتی تاخیر داشت در این مدت نیم ساعت بچه ها حیران,عده ای در حیاط،عده ای هم دیدند یکی از کلاسها خالی است همان طبقه ی اول را به تسخیر خود در آوردند؛عده ای هم مثل همیشگی به طبقه ی سوم (یعنی کلاس خودمون)اومده بودندکه من هم همراه اونها بودم و به کلاس خودمون اومدیم،استاد که وارد کلاس شد،دید که ده نفر از یک کلاس سی و هفت نفره در کلاس هستند همین طور که سرش حم بود و به دفترش نگاه می کرد اخماش توهم رفت و از بالای عینک نگاهی به ما کرد و گفت:بقیه که بیرون هستند اجازه ی ورود ندارند تعدادی از دانشجویان در پنج دیق ی اول که التاد اومده بود یه جوری خودشونو رسوندن به کلاس و نشستند،نفر آخر که اومده بود و در کلاس را به صدا درآورده بود استاد سرشو برگردوند . گفت:تا حالا کجابود،45دیقه از کلاس گذشته چرا حالا اومدی؟

 

دانشجو:استاد ببخشید پایین بودم.

 

استاد:نه خیر برات غیبت میزنم،میتومپنی بمونی،میتونی تشریف ببری.

 

استاد:اسمت چی بود.       دانشجو:حافظ.                              ایشون نشست سر جایش.

 

اون روز ما هیچ کدام تکالیفمان را انجام نداده بودیم،بحث در کلاس بالا گرفت که چرا تنبل بازی درمیاورید.یه ساعتی از کلاس رفته بود دیدیم ده پونزده نفری یه دفعه وارد کلاس شدند.

 

استاد گفت:یک ساعت از کلاس رفته چرا حالا؟

 

بچه ها خیلی شلوغ می کردند که استاد ما فکر می کردیم کلاس همون پایین تشکیل می شود فلان و بهمان...

 

استاد قبول نکرد و گفت؟یکلحظه بیرون بمانید تا صداتون کنم،استاد در همین موقع فی الفور حضور وغیاب کرد و گفت:حالا بیایید داخل،در ضمن براتون غیبت زدم موندنتدن اختیاریه،میتونید بمونید،میتونید هم برید بیرون.

 

در  کلاس ولوله ای راه افتاد میراحمدی می گفت:اسسستاااد ما حتی زودتر از بقیه به کلاس اومدیم ولی کلاس پایین موندیم.

 

استاد در جواب ایشون گفتند:شما ده نفرتئن پایین و ده نفرتون بالا وبقیتون تو حیاط .من یه تنه که نمیتونم چند قشر کلاس شمارو اداره تدریس کنم؟بچه ها به نشانه ی اتراض رفتن بیرون،چندثانیه نگذشته بود که دیدیم یکی از بچه ها برگشت،افشین بود،همه مات و مبهوت موندیم که ایشون چرا برگشته؟ایشون گفتند استاد ما خواستیم ازتون اجازه بگیریم که بریم بیرون کار داشتیم حالا که خودتون زودتر گفتید ممنونم و رفت بیرون.

 

استاد مثل همیشه ما را از بالای عینک برانداز می کرد و شروع کرد به بحث با بچه ها که چرا تکالیفتون رو انجام نمیدید....

 

جواب بچه ها،بهانه های جور وا جوری بودن که استاد مقاله ها پولی بودن و هزینه میخواستن و خود من میگفتم استاد ما امکانات آنچنانی مثل برق و کامپیوتر و این تکنولوژیها وجود نداره و هر بهانه ی غیر معقولی که به نظرتون برسه.

 

ولی استاد تکالیفی برای هفته ی آینده میدا.خلاصه،این روایته دانشجویان رشته ی آموزش ابتداییه که نه کلاس ثابتی دارند و نه واحد های درسی ثابتی و نه رشته ی تحصیلی ثابتی!

 

جدول تعیین کلاه ها:

 

کلاه سیاه:

مشکلات

کلاس ما طبقه ی سوم بود،شوفاژها جوابگوی هوای سرد مستان شهرکرد نیستند

پراکندگی و عدم هماهنگی دانشجویان

کلاه سفید:

توصیف مو قعیت

عده ای از بچهد ها در کلاسهای طبقه ی اول و عده ای در کلاس خودمون و بقیه در حیاط حیران بودند.

کلاه سبز:

ایده های نو

استاد از بچه ها خواست تا چند لحظه بیرون باشند و ایشون در همین موقع از فرصت استفاده کرد و مشغول حضور و غیاب شد.

 

روایت دوم:                                         29/01/94

 

صبح روز شنبه،وقتی از خواب بیدار شدم خیلی کسل بودم،چون بعد از چند روز استراحت و گشت و گذار حالا بخواهی زود بیدار شیم یه کمی خواب برام سنگین شده بود دیگه به زور از خواب بیدار شدم و قضای نماز صبح رو که خوندم راه افتادم،

 

چون اول هفته بود اول صبح خیلی شلوغ بود ، در طول مسیر کارگرانی را دیدم که سر چهارراه منتظر بودن تا ماشینی بیاد و واسه کار کردن اونا رو ببره.

 

دانش آموزانی رو دیدم که سر خیابون منتظر واحد بودن تا با واحد هایدرون شهری به مدرسه بروند تا هزینه ی رفت و بر گشت آنها به مدرسه کمتر بشه.

 

و دانش آموزانی رو دیدم که با سرویس های از قبل تعیین شده به مدرسه میروند و همینطور تاکسی ها رو دیدم که که به هر پیاده رو میرسیدن یه بوق و یه دست تکون میدادن که کجا میخوایید برید.؟

 

اکثر این افراد که منتظر ماشین بودن،همه به فکر فرو می رفتند و به یک جا زل میزدند.

 

این رفتار ها لحطه ای مرا به تامل فرو رد که وافعا نیاز به تفکر عمیق دارد که عده ای با خیال راحت بلند می شوند و به سر کار می روند و عده ای کیسه به دست و با ذکر و یاد خدا،دعا می کنند که کاری گیرشون بیاید،دانش آموزانی به خاطر فقر مالی مجبورند پیاده  ویا فوقش با واحدهای به مدرسه بروند و عده ای نیز با خاطری آسوده،جلوی درب منزلشون سوار سرویس از قبل تعیین شده شان میشوند و به مدرسه میروند.

 

این در رفاهبودن بعضی،و سختی کشیدن های فراوان عده ای دیگر،توجه مرا به خود جلب کرد.

 

کلاه سفید:

توصیف موقعیت

در مسیر که می آمدم دانشآموزان و کارگرانی را میدیدم که از فرط سرما به خود می لرزیدند.

کلاهقرمز:

بیانگر احساسات

سختی کشیدن عده ای و در رفاه بودن عده ای دیگر مرا به تامل فرو برد.

کلاه سیاه:

بیانگر مشکلات

دم کار برای کارگران-فقر مالی عده ای که مجبورند مسیر کار یا مدرسه را پیاده طی کنند.

کلاه زرد:

مثبتها

افرادی که منتظر واحد بودد همه قرق در فکرو کارهای زندگی بودند و به یک جا زل میزدند و حق شهروندی را رعایت می کردندن

 

 

 

 

 

 

 

روایت سوم                                             خردادماه 91

 

در این سال من پشت کنکوری بودم و برای نکور درس می خوندم.

 

یه روز نزدیکای ظهر بود،خوانواده ام بیرون در سایه نشسته بودند و من در اتاقم بودم،جون دکمه ی لباسم کنده شده بود خواستم تون را بدوزم،البته برای اینکه مادرم توی زحمت نیفته بعضی کارهارو خودم انجام میدم.دنبال سوزن و نخ و پیدا کردم و دکمه ی پیراهنم را دوختم و دیگه حواسم نبود چکاردم،سوزد و نخ رو میندازم زمین و یه آبی به دست و صورتم زدم و همین که با عجله خواستم بروم بیرون،یه دفعه سوزش کمی در کف پایم احساس کردم.

 

نگاهی به کف پایم انداختم و دیدم نخی کف پایم چسبیده و بی توجه نخ رو کشیدم و دو باره به سمت بیرون اما کمی با آهستگی.

 

به شک افتادم که نکنه اون نخه،سوزن همراش بوده؟؟؟؟؟؟؟

 

به خوانواده گفتم فکر کنم سوزن رفته به پاهام همه حرف منو به شوخی گرفتند و میدو نستند من در  چنین مواقعی اینقر بی اهمیتاز قضیه صحبت نمیکنم.خلاصه باور کردند که سوزن به پای من فرو رفته.گفتند پس کجاست نخه که از پایت بیرون کشیدی شاید همراه اون سوزن هم خارج شده باشه؟گفتم:نه،آخه وقتی نخ رو کشیدم یه کم سفت بود انگار به جایی گیر بود.هر چی گشتیم نخ رو پیدا نکردیم.شک و تردید به ذلمئن راه دادیم و برای رفع این شک و تردید بابام گفت که برید یه عکس از پایت بگیرید تا مطمئن شوید.

 

در حالی که مادرم به شدت ناراحت بود و قربون صدق هی من می رفت با داداشم سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت بیمارستان.

 

چون دردی نداشتم زیاد به فکرش نبودم و مشکل رو توضیح دادیم و رفتیم رادیولوژی و از پایم عکس گرفتن.دیدیم بله سوزن بدون نخ بین انگشتای دوم و سوم قرار دارد. رفتیم اتاق عمل،خدود نیم ساعت که بیشتر دکتر تلاش می کرد و برش میداد ولی پیدا نکرد تا اینکه سوزن رو توی  دستم گذاشتن و بعد از دوخت و دوز پایم در حالی که هنوز دکمه ی لباسم را ندوخته بودم به فکردوختن آن افتادم،ولی حیفکه سوزن نوک نداشتچون نوک آن در قالی شکسته شدخ بود و برای اینکه نوکسوزن به پای کسی نرود انرانیز پیدا کردیم.

 

در پایان استدعا میکنم موقع دوخت و دوز حتما توصیه کنید که موظب سوزن باشند که یه وقت ان را روی زمین نیتدازند.

 

کلاهسفید:

توصیف موقیت

خانواده ام بیرون در سایه نشسته بودند و من در اتاقم بودم.

کلاه سیاه:

بیانگر مشکلات

دکمه ی لباسم کنده شده بود-دنبال نخ و سوزن می گشتم-پیدا نشدن نخی که به سوزن وصل بود برای اطمینان از وجود سوزن در پایم.

کلاه قرمز:

بیانگراحساسات

مادرم خیلی ناراحت یود.

کلاه سبز:

ایده های نو

برای اطمینان از وجود سوزن در پایمبه دنبال نخ میگشتم تا ببینم وفتی نخ را با فشا می کشیدم سوزن هم همراه آن بیرون اومد یا نه!!!

 

 

 

 

 

روایت چهارم                    10/03/94

 

روز یکشنبه بود دو تا امتحان داشتیم امتحان پایان ترم که دو تا از امتحانامون افتادن قبل از فرجه.من اون روز با خوشحالی و شوق درس می خوندم چون بعد از ده روز میخواستم برم خونه.

 

من(وحید رحمانی)بااحسان رفیقم،بعد از نهار و نماز راه افتادیم تو مسیر بنزین زدیم و با شوق داشتیم می رفتیم که بعد از گندمون نرسیده به دوراهان دیدیم چندتا ماشین وایسادند وقتی رسیدیم بهشو،من گفتم تصادف شده! ولی احسان میگفت اینتل که هیچ واکنشی نشون نمیدن،نه تصادف نیست.هوا خیلی گرم بود احسلن هم به خاطر اینکه به ماشین فشار نیاید کولر روشن نمیکرد.

 

حدود نیم ساعتی منتظر موندیم و جاده بز نشد وقتی پشت سرمون رو نگاه کردیم دیدیم بیش از هزار تا ماشین پشت سرمون هست چندتا عکس هم ازشون گرفیم و منتظر موندیم انگار شما هم منتظرید ببینید چرا جاده بسته بود،بله جاده در دست تعمیر بود می خواستند انفجار صورت دهند و برای اینکه کسی آسیب نبیند جاده رو بسته بودند.برو روایت قبلییییییییییییییییییییییییییییییی

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 48
  • باردید دیروز : 11
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 59
  • بازدید ماه : 134
  • بازدید سال : 2,009
  • بازدید کلی : 9,350