close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های "علی قائدی
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  تجربه   باران آهسته آهسته در حال آمدن بود و فکرم مشغول این بود که پس از بند شدن باران گله را به کجا ببرم در همین افکار بودم که پدرم گفت: جمع کن تا برویم روستا اینجا همگی از سرما می میرند من پافشاری کردم و گفتم این همه راه کجا برویم صبر کن 1 ساعت دیگر این باران بند می آید. باران سختی نیست پدرم گفت: پسر به حرفم گوش کن اگر اینها را نبریم تمام بره های لاغر از سرما خواهد مرد ولی من قبول نکردم بعد از یک ساعت زمین چنان خیس شده بود که موتور پیش از سه متر نمی توانست حرکت کند من که سخت از گفته…

روایت های "علی قائدی

استاد نادعلی پور بازدید : 20 چهارشنبه 03 تير 1394 نظرات ()

 

تجربه

 

باران آهسته آهسته در حال آمدن بود و فکرم مشغول این بود که پس از بند شدن باران گله را به کجا ببرم در همین افکار بودم که پدرم گفت: جمع کن تا برویم روستا اینجا همگی از سرما می میرند من پافشاری کردم و گفتم این همه راه کجا برویم صبر کن 1 ساعت دیگر این باران بند می آید. باران سختی نیست پدرم گفت: پسر به حرفم گوش کن اگر اینها را نبریم تمام بره های لاغر از سرما خواهد مرد ولی من قبول نکردم بعد از یک ساعت زمین چنان خیس شده بود که موتور پیش از سه متر نمی توانست حرکت کند من که سخت از گفته خودم پشیمان شده بودم پدرم گفت: تو هنوز تجربه نداری و فکر می کنی هر چیزی را با غرور و پافشاری می توانی حل کنی محال برای تغییر خودت باید با پای پیاده گوسفندان را تا روستا همراهی کنی قبول کردم راه افتادیم چنان کفشهایم گل می گرفت که گهگداری کنده می شد و من نمی فهمیدم تا به روستا رسیدیم سه بره به علت سرما مردند و من صاحب تجربه ای شدم که دیگر و هرگز آنرا فراموش نخواهم کرد.

 

گذشت و بخشش

 

از مینی بوس پیاده شدم کرایه را دادم فکرم در دانشگاه بود که امروز چگونه خواهد گذشت صدای التماس گونه ی مردی توجه مرا به خود جلب کرد نزدیکتر شدم مرد تقریبا متشخص به همراه کت و شلوار و کیف دیدم که به راننده تاکسی می گفت که کیف پولم گم شده مرا به بیمارستان کاشانی شهرکرد برسان خانمم تصادف کرده باید داروهای او را به او برسانم راننده نیز فردی لجوج بود و قبول نمی کرد من به خودم گفتم بگذار کمکش کنم ولی داستان های در مورد این افراد شنیده بودم نوعی تکدی گری بود. داشتم دور می شدم دیدم راننده دیگری آمد سوارش کرد و گفت داداش مهمون من من هم از روی کنجکاوی به دنبال تاکسی رفتم و سوار آن تاکسی شدیم فرد تا به بیمارستان راننده که دعا می کرد و می گفت روزی برای تو جبران خواهد کرد به خود او گفته بگذار ببینم این فرد راست می گوید می خواهد در بیمارستان پیاده شد و وارد بیمارستان می شود یا نه پیاده می شود یا نه. پیاده شد من هم پیاده شدم و دنبالش رفتم دیدم وارد بیمارستان شد افسوس زیادی خوردم که ای کاش این ثواب بزرگ را من کرده بودم و این اشتباه را نمی کردم.

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 4
  • بازدید امروز : 17
  • باردید دیروز : 15
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 85
  • بازدید ماه : 258
  • بازدید سال : 1,300
  • بازدید کلی : 8,641