close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
پنجمین روایت های "آقای علی عرب
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  روایت پنج : جومونگ در نمازخانه    سال سوم راهنمایی بودم. اون سال سه شنبه شب ها تلویزیون مجموعه "جومونگ" رو پخش میکرد. من تا ۴شنبه ظهر کلاس داشتم و سه شنبه شب ها داخل خوابگاه به همراه بیشتر بچه های خوابگاه این فیلم رو تماشا میکردم. تو طول سال تحصیلی با خوبی و خوشی این فیلم رو نگاه میکردیم تا اینکه نزدیک فصل امتحانات شدیم. از اونجایی که مدیر مدرسمون-آقای مرادی- تاکید بسیاری به درس خوندن ما داشتن، بخاطر همین شبای امتحان، ساعت مطالعه اجباری شد و ما دیگه نباید برای تماشای این فیلم به…

پنجمین روایت های "آقای علی عرب

استاد نادعلی پور بازدید : 22 چهارشنبه 03 تير 1394 نظرات ()

 

روایت پنج : جومونگ در نمازخانه

 

 سال سوم راهنمایی بودم. اون سال سه شنبه شب ها تلویزیون مجموعه "جومونگ" رو پخش میکرد. من تا ۴شنبه ظهر کلاس داشتم و سه شنبه شب ها داخل خوابگاه به همراه بیشتر بچه های خوابگاه این فیلم رو تماشا میکردم. تو طول سال تحصیلی با خوبی و خوشی این فیلم رو نگاه میکردیم تا اینکه نزدیک فصل امتحانات شدیم. از اونجایی که مدیر مدرسمون-آقای مرادی- تاکید بسیاری به درس خوندن ما داشتن، بخاطر همین شبای امتحان، ساعت مطالعه اجباری شد و ما دیگه نباید برای تماشای این فیلم به نمازخونه میرفتیم اما من و دوستام نمیتونستیم از این فیلم دل بکنیم! هفته اول رو با چراغای خاموش به نمازخونه رفتیم و چون تلویزیون یه گوشه ای بود که توی دید نبود و همچنین بخاطر صدای ضعیف تلویزیون،  سرپرستمون اون هفته رو متوجه ما نشد اما هفته ی دوم من به همراه ۴تا از دوستام یواشکی بازم رفتیم که فیلم رو نگاه کنیم. تا وسطای فیلم رو خوب نگاه کردیم تا اینکه از بالای پله ها صدای پا به گوشمون رسید. من و بچه ها که تو شوک بودیم با خنده های زیر لب و خیلی فوری و هول هولکی رفتیم یه گوشه ای آخر نمازخونه پشت جاروبرقی قایم شدیم. یکی از بچه ها که جاش نشده بود رفت کنار در وایساد.

 

به محضی که در نمازخونه باز شد فهمیدیم سرپرستمونه. آقای بنی طالبی-سرپرست- که دید محمد-دوستم- توی تاریکی وایساده، بهش مشکوک شد و درحالی که یه کابل مشکی رو پیچیده بود به دستش، اومد داخل نمازخونه! همینطور که آقای بنی طالبی داشت نزدیک میشد، من و بچه ها هی میگفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم تا اینکه یکی از بچه ها از پشت جاروبرقی پرید بیرون و بدو بدو از مقابل ضربه های کابل سرپرستمون دررفت! بچه ها یکی یکی از چپ و راست سرپرست مثل برق رد میشدن! منم نفر آخر بودم که از اونجا فرار کردم طوری که اگه یه میلی متر عقب تر بودم معلوم نبود کابل سرپرست کجای بدنمو سیاه میکرد!

 

  1. خلاصه اون شب بخاطر اینکه چراغای نمازخونه خاموش بود و همچنین استتار ما و فرار به موقعی که داشتیم، سرپرست نتونست ما رو شناسایی کنه و در نهایت ماجرا با خوبی و خوشی تموم شد...

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 34
  • باردید دیروز : 11
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 45
  • بازدید ماه : 120
  • بازدید سال : 1,995
  • بازدید کلی : 9,336