close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های هاشم جلیلی پیران
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  بسم الله الرحمن الرحیم   روایت اول   اولین روز که قرار بود وارد دانشگاه شوم 26 بهمن ماه 1392 ساعت حدودا 8 صبح از ترمینال شهرستان لردگان سوار ماشین شدم در طول راه با یکی از دوستانم که میخواست به دانشگاه فرخشهر برود هم صحبت شدم و چند دقیقه ای در راه خوابیدم .وقتی نزدیک فرخشهر…

روایت های هاشم جلیلی پیران

استاد نادعلی پور بازدید : 21 چهارشنبه 03 تير 1394 نظرات ()

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روایت اول

 

اولین روز که قرار بود وارد دانشگاه شوم 26 بهمن ماه 1392 ساعت حدودا 8 صبح از ترمینال شهرستان لردگان سوار ماشین شدم در طول راه با یکی از دوستانم که میخواست به دانشگاه فرخشهر برود هم صحبت شدم و چند دقیقه ای در راه خوابیدم .وقتی نزدیک فرخشهر شدیم دوستم خداحافظی کرد و به سوی دانشگاه که فاصله چندانی با جاده اصلی نداشت حرکت کرد.منم مستقیم به پردیس بحرالعوم امدم .در ورود وسایلم را در اتاق نگهبانی گذاشتم.از کارکنان دانشگاه فقط معاون امزش را میشناختم که در حیات درحال گفت وگو با چند دانشجو بود.جلو رفتم سلام کردم،فورا ازم پرسید کلاس نرفتی؟گفتم:تازه رسیدم با لبخندی گفت:پس کلاس نرفتی.بعدا متوجه شدم کلاس تشکیل نشده،چندتا از دانشجوها رفتن کلاس استاد نیومده بود.بعداز نهار چند نفرمون را صدا کردن که به علت کمبود خوابگاه بفرستن فرخشهر،من ابتدا خوشحال بودم بخاطر اینکه چند نفر از همکلاسیهامانجا بودند.ولی وقتی توصیف دانشگاه انجا را شنیدم،از رفتن منصرف شدم و خدا خدا میکردم که منو نفرستن.خوشبختانه دعام مستجاب شد و موندنی شدیم.

 

حدودا ساعت 3 بعداز ظهر بود وسایلم را به خوابگاه بردم زیر تخت گذاشتم با یکی از دانشجویان که روی تخت کناری دراز کشیده بود،سلام و احوال پرسی کردم،در این حال خوابش برد منم روی تخت دراز کشیدم.از اینکه به دانشگاه امدم خوشحال بودم از طرفی از خانوادم دور شدم و کسی را در دانشگاه اشنام نبود ناراحت. ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایت دوم

 

یک هفته قبل از عید روز سه شنبه با یکی از دانشجویان میخواستیم یک دست شطرنج از دانشگاه بگیریم. اول پیش معاون اموزشی رفتیم اخه شنیدیم ایشان باید واسه توازم ورزشی در خواست بدهد،به ما گفت:چون برای اوقات فراغت خودتان میخواهید نمیتوتنم کاری بکنم باید با امور مالی صحبت کنید.سپس به قسمت اداری امدیم موضوع را به مسئول مالی گفتیم. گفت:برین پیش انباردار،من در دفتر ماندم رفیقم چیش انباردار رفت.بهش گفت که من نمیتوانم هر ساعت انبار را برای دانشجویان باز کنم.من که با دمپایی به قسمت اداری رفته بودم حسابی مورد نصیحت قرار گرفتم که از گرفتن شطرنج منصرف شدم،داشتیم به سمت نماز خانه که در ان کلاس روایتگری دفاع مقدس برگار میشد بریم که اقای حسینی زاده ما را صدا کرد.و انبار دار را با کمی عصبانیت و اجبار وادار کرد که انبار ا باز کند.من در حال امضای رسید دریافت بودم که مربی خوابگاه داخل شد و به انبار دار گفت:این وسایل برای استفاده است یا دارایی محسبوب میشوند؟ ...

 

روایت چهارم

 

روز چهار شنبه 19/1/94 به مدرسه روستای خودمان رفتم بعد از سلام و احوال پرسی با معلم انجا،نامه ی اموزش برای تهیه گزارش از تدریس معلم را به او دادم. با کمی امتناع به من اجازه داد روی کلاس بنشینم و موقع تدریس شوخی هایی با دانش اموزان میکرد.درس را شروع کرد ابتدا از روی درس خواند و بعد از یکی از دانش اموزان خواست درس را تکرار کند.سپس جملات درس را یکی یکی توضیح میداد،در حین درس دادن سعی میکرد اطلاعات عمومی دانش اموزان را بالا ببرد.بعداز حل تمرینات اخر درس انها را به استراحت فرستاد.منم روی یکی از نمیکت های که چند سال پیش روی انها درس میخواندم،کنار میز معلم نشست.در باره شغل معلمی،سختی هی کار یک معلم  برایم گفت. اخر سر هم چند جمله ای درباره رتبه بندی معلمان که اگه درست اجرا شود میتواند جایگاه معلم را ترقی بخشد. ....

 

 

 

روایت چهارم

 

ساعت 8:10از خواب بیدار شدم از یکی از هم خوابگاهیم ساعتو پرسیدم،وقتی فهمیدم 10دقیقه از کلاس رفته است.با حوصله کامل لباس پوشیدم و به سوی کلاس رفتم.وقتی رسیدم تو تا اتز دانشجویان پشت در بودند با هم داخل شدیم یکی از دانشجویان داشت کنفرانس میداد.من از کلاس نشستم و نمیدانم این ساعت چطوری گذشت همش در حالت خواب الودگی بودم.بعداز کلاس فورا به خوابگاه اودم کتابم را زیر تخت انداختم و خوابیدم وقتی بچه ها داشتن میرفتم برا ساعغت بعد از سر وصدای انها بیدار شدم این ساعت روایت پژوهی داشتیم از اول ترم زیاد توی فکرش نبودم برای همینم علاقه ای به ان نداشتم بزوز خودمو از تخت جدا کردم.و به سوی کلا س رفتم باز دیر رسیده بودم خوشبختانه استاد چیزی نگفت.صندلی ها بر خلاف همیشه روبروی هم چیده شده بودند.در ابتدای کلاس استاد از ما خواست امروز خود را روایت کنیم منم روایت بالا را بهطور خلاصه نوشتم،سومین نفری بودم که استاد ازم خواست روایتم را بخوانم.وقتی خمواندم استاد ایراداتی بهم گرفت از جمله اخرش را از خودت گفتی.منم گفتم استاد میتونی نوشتمو ببینی. با این حرف بعصی از همکلاسیانم  و حتی خود استاد خندیدند.

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 7
  • باردید دیروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 7
  • بازدید هفته : 62
  • بازدید ماه : 145
  • بازدید سال : 619
  • بازدید کلی : 8,671