close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
چند روایت از عرفان محمدیان
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  بسم الله الرحمن الرحیم                                                  شماره خاطره: 2   با عرض سلامی دوباره خدمت عزیزانم.   اینبارم خاطره ام را با زبانی محاوره ای برای شما مینویسم.   خب بریم سراغ خاطره من چن وقتی بود که در کلاس ادبیات حاضر نبودم…

چند روایت از عرفان محمدیان

استاد نادعلی پور بازدید : 20 شنبه 06 تير 1394 نظرات ()

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

                                               شماره خاطره: 2

 

با عرض سلامی دوباره خدمت عزیزانم.

 

اینبارم خاطره ام را با زبانی محاوره ای برای شما مینویسم.

 

خب بریم سراغ خاطره من چن وقتی بود که در کلاس ادبیات حاضر نبودم اکثراوقاتم استاد ادبیات حاضر غایب نمیکرد.منم با دو تا از بچه ها چنتا غیبت کردیم گذشت تا اینکه غیبتامون به دوتا رسید و تصمیم گرفتیم غیبت نکنیم و از آخرین غیبت ب نحو احسنت استفاده کنیم.ولی از شانس ما دقیقأ روزی ک این تصمیم روگرفتیم ادبیات داشتیم و گفتیم زود بریم کلاس ولی استاد اونروز ازما زودتر رفته بود کلاس حالا ما بریم سر کلاس و استاد به ما گیر بده که چرا دیر اومدید حالا اگه بشینید یا برید غیبت میخورید ما هم که عاشق درس رفتیم.یه بار خواستیم زود بریم کلاس که نشد.

 

موفق باشید...

 

                                            روایت گر: عرفان محمدیان دستنایی

 

 

 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

 

                                 شماره خاطره:3

 

موضوع:دبیرستان تیزهوشان

 

با سلامی دوباره خدمت شما عزیزان میخواهم خاطره ای دیگر را برای شما روایت کنم.

 

این خاطره مربوط به دوران دانشجویی نمیباشدو به دوران راهنمای برمیگرده.

 

در سال سوم راهنمایی بودیم ک ثبت نام برای آزمون تیز هوشان آغاز شد تقریبأ یک ماهی قبل عید بود کلأ چهارنفربودیم که درمدرسه نمونه فرزانگان معدل سال دوم راهنمایی مون بالای 5/19بودو مدیر ازمون خواست ک مدارک لازم برای ثبت نام رو به همراه هشت هزارتومن پول بیاریم منم همه مدارک رو به جز پول بردم.دوهفته به من میگفتن پولو بیار ولی من پشت گوش مینداختم و مطمئن بودم چون شاگرد ممتاز بودم و یکی از شانس های قبولی آخرش خودشون پولو میدن که هینطور هم شد.

 

گذشت تا روز آزمون اونرو. مارفتیم سرجلسه بعد شروع جلسه گفتن حق پاسخ دادن با خودکارو ندارید منم مداد نداشتم واسه همین خاطر به نفرجلوی گفتم مدادت رو بده و مدادرو با پرویی کامل نصف کردم البته معذرت خواهی هم کردم.

 

ولی آخرش هم قبول نشدیم چون سؤالا در حد لیسانس بودن.

 

امیدوارم از این خاطره هم خوشتون اومده باشد

 

           روایت گر:عرفان محمدیان دستنایی    

 

*بسم الله الرحمن الرحیم*

 

                          شماره خاطره:4

 

موضوع:کلاس روایت پژوهی

 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت عزیزان خودم این خاطره هم درمورد غیبت میباشد با این تفاوت که مربوط ب کلاس روایت پژوهیست.

 

نیست ک ما عاشق درس و مشقیم خیلی غیبت داریم.

 

در این کلاس ما حضور داشتیم همیشه تا اینکه سه جلسه واسه من کر پیشومد و نتونستم حضورپیدا کنم و استادم به دلیل اینکه منو میشناخت همیشه حواسش بود ومیگفت اون که آخر کلاس مینشست انگار غایبه.

 

گذشت تا اینکه یکی از شنبه ها باز واسه من کارپیشومد ولی قصد داشتم خودمو به کلاس برسونم.

 

به هر بد بختی ک بود من با نیم ساعت تأخیر به کلاس رسیدم تا وارد کلاس شدم استاد اومد جلوم و گفت عرفان اگه نمیومدی حذفت میکردم و بالحنی جالب گفت بچه ها موافقت کردن دو جلسه دیگه بیان کلاس وقتشو داری بیای منم گفتم اگه حذف نشم از خدامه.

 

جلسه بعدش که رفتیم استاد گفت یه نفر از رو درس بخونه منم ک میخواستم استاد بفهمه شروع کردم به خوندن استادهم ک قطعأقصد من رو از خوندن فهمیده بود گفت فهمیدم اومدی اگه میخوای نخون.هیچی دیگه اون دو جلسه رو من رفتم و ب لطف خدا و استاد حذف نشدم.

 

 

 

خب بچه ها اینم از آخرین روایت من برای شما عزیزان امیدوارم خاطرات من برای شما نیز شیرین و خواندنی بوده باشند با آرزوی موفقیت برای شما همتون رو ب خدا میسپارم.

 

 

 

                                             گرد آورنده:عرفان محمدیان

 

 

                     «بسم الله الرحمن الرحیم»

 

                                                       شماره خاطره:1

 

موضوع: کاردستی

 

باعرض سلام خدمت خوانندگان محترم خاطره ی خود را آغاز میکنم.

 

امیدوارم مورد پسند قرار گیرد.

 

این خاطره را با زبان محاوره ای مینویسم که جذابیت بیشتری داشته باشد.

 

خب جریان خاطره از این قراره که ما با آقای رحیمی کلاس داشتیم ایشون به بچه های کلاس گفتن یه کار دستی درست کنید و بیارید تحویل بدید بچه های کلاس که واقعأ تعجب کرده بودند گفتن ما دانشگاهی هستیم کاردستی درست کنیم؟ استاد رحیمی هم گفت شما باید بچه های ابتدای رو درس بدید لازمه از اینکارا بکنید حالا ک اعتراض دارید دوتا باید درست کنید.بعدش احسان(یکی از همکلاسی ها)دوباره اعتراض کرد و آقای رحیمی گفت :بازم اعتراض؟ باید سه تا درست کنید.باز هم اعتراض شد که این اعتراض باعث شد چهارمین کاردستی هم اضافه بشه!منم از زبونم دراومد و گفتم اینا رو ازکجا بدونیم چی هستن؟ آقای رحیمی هم گفتن از اونجای که تو باید پنجمی رو هم بسازی.که بلاخره به هر بدبختی بود ساختیم.

 

 

 

اینم از خاطره من!!!!!

 

 

 

روایت گر:عرفان محمدیان دستنای


 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 4
  • بازدید امروز : 21
  • باردید دیروز : 15
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 89
  • بازدید ماه : 262
  • بازدید سال : 1,304
  • بازدید کلی : 8,645