close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
چند روایت از علی رضا سلطان پور
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  دبیرستان سید جمال الدین اسد آبادی(روایت 2)   من  دوران دبیرستان  را در دبیرستان سیدجمال الدین اسد آبادی یا به قول خودمون سِد جمال گذراندم. بعد از این که دانشگاه قبول شدم وبه دانشگاه اومدم ،حدوده یه 2سالی بود که دیگه به دبیرستان قدیمی دوست داشتنی خودم سری نزده بودم .بالاخره یک روز بعد از تموم شدن دانشگاه تصمیم گرفتم به دبیرستان سابقم برم و یادی از اون دوران شیرین گذشته  بکنم و یهعرض ادبی هم خدمت  معلمان گذشته ام کرده باشم  .   حدوده ساعت چهار بعد از ظهر بود…

چند روایت از علی رضا سلطان پور

استاد نادعلی پور بازدید : 43 شنبه 06 تير 1394 نظرات ()

 

دبیرستان سید جمال الدین اسد آبادی(روایت 2)

 

من  دوران دبیرستان  را در دبیرستان سیدجمال الدین اسد آبادی یا به قول خودمون سِد جمال گذراندم. بعد از این که دانشگاه قبول شدم وبه دانشگاه اومدم ،حدوده یه 2سالی بود که دیگه به دبیرستان قدیمی دوست داشتنی خودم سری نزده بودم .بالاخره یک روز بعد از تموم شدن دانشگاه تصمیم گرفتم به دبیرستان سابقم برم و یادی از اون دوران شیرین گذشته  بکنم و یهعرض ادبی هم خدمت  معلمان گذشته ام کرده باشم  .

 

حدوده ساعت چهار بعد از ظهر بود که وارد مدرسه شدم . تو همون اولین نگاه بود که فهمیدم این دبیرستان دیگه اون دبیرستان سابق نیس ، وقتی نگاهم به حیاط مدرسه افتاد پرنده هم توش پر نمی زد وخیلی غم انگیز بود .آروم آروم در حالی که خاطرات از جلوی چشمانم به سرعت برق و باد رد می شد  وارد سالن ورودی دبیرستان شدم که ناگهان پسر بچه ای را دیدم که با لحنی بسیار خشن و توهین آمیز با ناظم دبیرستان حرف میزد.ناظم تا چشمش به من افتاد داد زد و گفت : بی شعور تازه الان  میای مدرسه ، تا حالا کجا بودی .من که جا خورده بودم ماجرا را براشون تعریف کردمو بعد از این که  معذرت خواهی کردن ازشون خواستم که یه دوری تو طبقه ی سوم بزنم .

 

من یکی از کلاس های این دبیرستان را که طبقه سومهم بود به دلیل  خاطرات شیرینش خیلی دوس داشتم و می خواستم هر جوری شده امروز وارد این کلاس بشم و کلی خاطره بازی کنم.

 

پله های رااومدم بالا و رسیدم به طبقه ی سوم و اون کلاس رویایی ، گوشم را روی در کلاس گزاشتم و دیدم که کلاس خالیه ، در کلاس را باز کردم و تاچشمم به داخل کلاس  افتاد طوری شکه شدم که  یه لحظه کل کلاس دور سرم چرخید . کلاس رویایی من الان دیگه به کلاس نمی رفت و تبدیل شده بود به انبوهی از صندلی های شکسته و داغون .در و دیوار کلاس را که دیدم دیگه هیچ نقطه ی سالمی نداشت و پر از ضربه و کنده کاری شده بود . وقتی چشمم به دیوار آخر کلاس افتاد بیش تر جا خورد چون گچ دیوار کاملا کنده شده بود طوری که آجر های دیوار دیده می شد.دریچه های کولر کلاس کاملا از جا درآمده بودند و دیوار ها پر بود از فحش های رکیک  . چشمم افتاد  به  ماژیکی که کفه افتاده بود  افتاد . ماژیک را برداشتم تا به نشانه ی اعتراض شعری را روی تابلو بنویسم . به هرزحمتی که بود شعرم را روی تابلوی کلاس که پر از خراش و فرورفتگی بود این گونه نوشتم :

 

می نویسم قصه های آن شب پر درد را                     بغض هایی در دلم جا مانده از یک مرد را

 

یک گلایه ازکسی که گفت هست ، امانبود              یک ورق از دفتری با برگ های زرد را

 

سطر اول خنده بود واشتیاق و عاشقی                         سطر آخر اندوه  بود و  خندیدن نامرد را إإإ

 

علیرضا سلطانپور

 

 

 


 

 

رنگ کلاه ها
 
مطالب اشاره شده در متن
 

قرمز = بیان احساسات

 
 
خوش حال شدن از مرور خاطرات شیرین دوران دبیرستان-عصبانی شدن ناظم با دیدن من-دانش آموزی که با لحنی بد و عصبی با ناظم صحبت می کرد –ناراحت شدن بعد از دیدن اوضاع نابه سامان کلاس.
 

آبی=خلاصه نویسی
 
تصمیم گرفتن برای رفتن به دبیرستان –وارد شدن به مدرسه و دیدن اوضاع آشفته کلاس-ناراحت شدن با دیدن وضعیت کلاس.
 

سیاه=مشکلات
 
لحن بد حرف زدن یکی از دانش آموزان  با ناظم مدرسه- عدم تعهد دانش آموزان به درس خواندن و مراقبت از اموال بیت المال- ارزش نداشتن معلم ها و بزرگ ترها نزد دانش آموزان دبیرستان-عصبی وخشن بودن دانش آموزان.
 

سبز=ایده های نو
 
  تعهد و ادب و مسئولیت پذیری در دانش آموزان وظیفه ای ریشه ای است که از همان دوران اولیه تدریس با راهکارهای موثر باید در محیط خانواده و مدرسه در دانش آموزان پرورش یابد.
 

زرد=مثبت ها
 
معذرت خواهی کردن ناظم.
 

سفید=توصیف موقعیت
 
توصیف وضعیت آشفته و به هم ریخته کلاس -توصیف نحوه ی برخورد ناظم –توصیف نحوه ی حرف زدن دانش آموز با ناظم مدرسه.
 

 

روش شش کلاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیکان گوجه ای (روایت اول )

 

کلاس دوم راهنمایی بودم و یکی از آرزوهام این بود که بتونم با پیکان گوجه ای خان داییم  که کلی بهش رسیده بود و کُپِش کرده  و چهار تا باندم انداخته بود عقبش رانندگی کنم.خان دایی ما این پیکان را خیلی دوست داشت و جونش به جون این پیکان بسته بود. چند باری ازش خواستم پیکانشا بده منم یه دوری بزنم ولی به هیچ وجه قبول نمی کرد. یه چند باری هم سوییچ را کش رفتم ولی خان دایی همیشه سره بزنگاه حاضر می شد و با جفتک و اردنگی ما را از ماشین به بیرون راهنمایی می کرد.

 

یه روزی که رفته بودم خونه ی ننجونم دیدم که خان دایی ما  تو خواب هفتم به سر می برن و پیکانم دم در خونه پارکه.کوچه ای که خونه ی ننجون من توش بود خیلی باریک بود و یه عالمه ماشینم همیشه توش پارک بود طوری که  با هزاز زحمت ومشقت باید از این کوچه با پای پیادهرد می شدی چه برسه با ماشین اونم پیکان . ولی من این حرفا تو کتم نمیرفت و عشق پیکان گوجه ای من را بد جور کر وکور کرده بود. پریدم تو خونه و دیدم بله سوییچم که به جا کلیدیه.سوییچ را برداشتم و پریدم تو ماشین لا مصب هر چی استارت می زدم روشن نمیشد صدای روشن شدن موتور را که شنیدم  با روانم بازی می کرد طوری که  انگار اون لحظه کل  دنیا را به من داده بودند. ماشین را  زدم تو دنده یک و آروم و آروم راه افتادم تا از این کوچه پر پیچ و خم لعنتی رد شم و بیفتم تو خیابون و بعد اون جا حسابی گاز بدم و یه دلی از عذا در بیارم .تقریبا به وسطای کوچه رسیده بودم که یه صدایی به گوشم رسید : آهای مگه دستم بهت نرسه یه لحظه تویه آینه نگاه کردم و دیدم خان دایی ما با شلوار کردی زیرپوش مشکیش پریده بیرون و داره هر لحظه به من نزدیکو نزدیک تر می شه .یه لحظه رفتم تو این فکر که اگه دستش به هم برسه چه کتکایی که نمی خورم  . منم تخته گاز پیکان را گرفتم در همین حین   یکی از ماشینایی که تویه کوچه پارک بود یک دفعه درش باز شد منم فرمون را پیچوندم و ماشین خورد تو جدول کنار کوچه و  با صدای وحشتناکی ایستاد. خان دایی را تویه آینه دیدم که تا چند ثانیه دیگه بهمن میرسه سریع از پیکان پریدم و پایین و ده به فرار جوری میدویدم که پاهام می خورد پشت کلم .ان قدر ترسیده بودم که حتی وقتی که یه دو سه تا کوچه ای از اون جا دور شده بودم بازم جرات نمیکردم پشت سرم را نگاه کنم با تمام سرعت  می دویدم .رفتم خونه و ماجرا را برای بابام تعریف کردم بعد از این که خوب از خجالتم در اومد زنگ زد به خان دایی و از حال و اوضاع پیکان گوجه ای پرسید اونم گفت که خدا را شکر چیزی نشد و ماجرا به خیر و خوشی به پایان رسید.

 

علیرضا سلطانپور

 

 

 

 

رنگ کلاه ها
 
مطالب اشاره شده در متن
 

قرمز = بیان احساسات
 
عشق به پیکان گوجه ای –علاقه به رانندگی-علاقه دایی به پیکانش-ترسیدن بعد از تصادف-خوش حال شدن بعد از شنیدن صدای روشن شدن پیکان .
 

آبی=خلاصه نویسی   
 
عشق من به پیکان گوجه ای-وابسته بودن دایی به پیکانش –بدون اجازه ماشین را برداشتن-برخورد ماشین به دیوار کنار کوچه-زنگ زدن  بابام به دایی –به خیر گذشتن ماجرا.
 

سیاه=مشکلات
 
تصادف ماشین با جدول کنار کوچه –خان دایی اجازه ی رانندگی با ماشینش را به من نمی داد-ترس از دایی-کوچه ی پرپیچ و خم و باریک .
 

سبز=ایده های نو
 
انسان در زندگی اش نباید همیشه دنبال لذت  های شخصی اش باشد مثلا همین رانندگی که برای من یک لذت بزرگ بود –همیشه بزرگ تر ها باید به خواسته های بچه ها توچه کنند و اگر خواسته ی آن ها معقول بود آن را برآورده کنند و در غیر این صورت آنان را توجیه کنند که خواسته ی آن ها معقول نیست.
 

زرد=مثبت ها
 
ماجرا در نهایت به خیر وخوشی به پایان رسید-بعد از تصادف پیکان آسیبی ندید-بعد از تصادف دستِ دایی به من نرسید
 

سفید=توصیف موقعیت
 
کوچه ی باریک و پر پیچ و خم-لباس های دایی –توصیف ویژگی های پیکان
 

 

روش شش کلاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطره روز اول مدرسه

 

صبح که از  خواب بیدار شدم ، سریع دست و صورت را شستم و صحبونه خوردم و لباس هام را پوشیدم و کیفم را که پر بود از مداد های رنگ و وارنگ و خوراکی های خوش مزه را انداختم روی شونم و به مامان بزرگم که قرار بود من را تا  مدرسه ببره گفتم من آمادم.راه افتادیم به سمت مدرسه  که تا خونه ی مامان بزرگم یه چند تا کوچه ای بیشتر  فاصله نداشت.

 

وقتی رسیدیم ، چشمم افتاد به حیاط بزرگ مدرسه و یه عالمه بچه که بعضیاشون وسط حیاط بازی می کردن وبعضیاشون که کناره مامان باباشون وایساده بودن. دسته مامان بزرگم را محکم گرقته بودم ، وقتی صدای زنگ مدرسه و ناظم را که با لحنی وحشتناک می گفت : «بچه ها بیایید تو صفاتون وایسین» را شنید ، فوق العاده وحشت زده شدم .مادر بزرگم من را  برد  پیش خانم معلمم،یه خانم خیلی مهربون.مادر بزرگم منو سپرد دست خانوم معلم و رفت .از ترسم دست خانم معلمو محکم گرفته بودم، انگار تنها تکیه گاه من خانوم معلم بود .یه کم با هم بودیم یهو صداش کردن ، بهم گفت همونجا باشم تا بیاد، رفت. وقتی رفت حس کردم دنیا رو سرم خراب شد، وای خدا اینجا کجاست،من تنهایی اینجا چی کار میکنم، حس تنهایی و غربت را برای اولین بار می چشیدم ، یه کم منتظر خانم معلم شدم اما نیومد، یهو بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن. اینور اونور رو گشتم خانم معلمو پیدا نکردم، بلد نبودم اسم کلاسها رو بخونم ، هیج جارو بلد نبودم و دور خودم میچرخیدم ، مدرسه خیلیشلوغی بود. با هزار زحمت خودمو رسوندم به حیاط مدرسه ، اونجا وایسادم  و  زار زار گریه می  کردم،  همه رفته بودن سر کلاسا ، اما من نمیدونستم باید کجا برم و چی کار کنم، فقط گریه می کردم . این جا بودکه خانوم معلم که من را از دفتر دیده  بود اومد پیشم ،اشک هایم را پاک و کرد و با هم رفتیم کلاس ، وقتی چشمم به هم کلاسی هام افتاد آروم شدم و نشستم روی نیمکت کناره یکی از دوستان دوران پیش دبستانی ام.

 

علیرضا سلطانپور

 

 

رنگ کلاه ها
 
مطالب اشاره شده در متن
 

قرمز = بیان احساسات
 
وحشت زده شدن با شنیدن صدای وحشتناک ناظم –خوش حال شدن من با دیدن خانوم معلم مهربونم- ناراحت شدن و گریه کردن با رفتن خانوم معلم –آرام شدن با دیدن هم کلاس ها.
 

آبی=خلاصه نویسی
 
آماده شدن برای رفتن به مدرسه همراه مادر بزرگ –وحشت زده شدن با شنیدن صدای ناظم-گریه کردن و رفتن به حیاط مدرسه-آرام شدن با دیدن خانوم معلم و هم کلاس ها .
 

سیاه=مشکلات
 
دوری از خانواده –شلوغی مدرسه –لحن خشن و وحشت زای ناظم .
 

سبز=ایده های نو
 
همان طور که امروزه هم برای شاگرد اولی ها جشن شکوفه ها می گیرند و یک روز قبل شروع مدرسه  ها آن ها را با محیط مدرسه آشنا می کنند،این اقدام می تواند راه حلی مناسب برای کاهش ترس از مدرسه باشد-برخورد اولیه کادر آموزشی  و معلم ها با دانش آموزان می تواند نقش به سزایی در به وجود آموردن  احساس علاقه یا تنفر به مدرسه  داشته باشد-دانش آموزان ابتدایی احساسات لطیفی دارند بنابراین لازم است با آن ها مهربانانه تر و ملایم تر رفتار کرد-لحن صحبت کردن ناظم سر صف برای دانش آموزان باید محبت آمیز و مهربانانه باشد.
 

زرد=مثبت ها
 
مهربانی خانوم معلم -دیدن هم کلاسی ها -دیدن دوست دوران پیش دبستانی-همراهی مادر بزرگ.
 

سفید=توصیف موقعیت
 
توصیف حیاط بزرگ و شلوغ مدرسه-توصیف مهربانی خانوم معلم –توصیف صدای خشن ناظم.
 

 

روش شش کلاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 19
  • باردید دیروز : 9
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 36
  • بازدید ماه : 177
  • بازدید سال : 904
  • بازدید کلی : 8,245