close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت هایی از احسان اسدی
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  بسم الله الرحمن الرحیم   روایت 1   موضوع : استرس کنکور   یک روز مانده بود به کنکور و من بخوبی خودم را برای کنکور آماده کرده بودم چون خوب مطالعه کرده بودم و تست زده بودم دیگر خسته شده بودم از این همه انتظاری که برای کنکور کشیده بودم با خودم می گفتم یعنی واقعا یک سال گذشت باد…

روایت هایی از احسان اسدی

استاد نادعلی پور بازدید : 32 شنبه 06 تير 1394 نظرات ()

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روایت 1

 

موضوع : استرس کنکور

 

یک روز مانده بود به کنکور و من بخوبی خودم را برای کنکور آماده کرده بودم چون خوب مطالعه کرده بودم و تست زده بودم دیگر خسته شده بودم از این همه انتظاری که برای کنکور کشیده بودم با خودم می گفتم یعنی واقعا یک سال گذشت باد سال گذشته افتادم که دقیقا همین موقع ها بود که رفتم گزینه دو ثبت نام کردم برای کلاسهایش پارسال همین موقع بود که با خودم عهد بستم امسال را خوب بخونم تا دانشگاه قبول بشم  یاد آن روزهایی افتادم که تابستان بود و همه دوستام زنگ می زدند که بریم تفریح ولی من نمی رفتم وای که چقدر سخت بود اون روزا ولی بلاخره گذشت مدام توی ذهنم با خودم می گفتم یعنی فردا چی می شه در همین فکرها بودم که یک نگاه به ساعت انداختم  7 شب بود با خودم گفتم که دیگه درس خواندن بسه و از اطاق زدم بیرون رفتم نشستم پای تلویزیون آن لحظه تلویزیون خیلی برایم جذاب بود آخه چند ماه بود که تلویزیون تماشا نکرده بودم بعد اون شامو خوردمو و ساعت 10 بود که به خانواده ام گفتم من می رم بخوابم خواهشا سر و صدا نکنید که من خوب بخوابم یه نیم ساعتی طول کشید تا خوابم برد خوابیده بودم که یهو صدای زنگ گوشی اومد اون گوشی پدرم بود اون موقع که گوشی زنگ خورد ساعت یک نصف شب بود خیلی عصبی شده بودم که چرا پدرم گوشی را گذاشته توی اتاق من رفتم گوشی را  بردارم که ببینم کیه این موقع شب که تا اومدم بردارم قطع شد نگه به گوشی انداختم شماره محمد دوست پدرم بود با خودم غر می زدم و تو دل خودم فحش بود که نثارش می کردم اعصابم خورد بود گوشی را خاموش کردم و دوباره خواستم بخوابم ولی دیگه نمی شد خواب از سرم پریده بود پا شدم با اعصاب خورد و نگاه پر از خشم پدر و مادرمو از خواب بیدار کردم و گفتم این چه وضعشه چرا گوشی را گذاشتید توی اتاق من و کلی دعوا کردم ولی مادرم دلداریم می داد  و می گفت چیزی نشده که الآن هم خوابت می بره برو سرتو بذار رو بالشت دوباره خوابت می بره ولی من گفتم نمی شه هر کار می کنم خوابم نمی ره بالاخره رفتم و سعی کردم دوباره بخوابم ولی نشد که نشد هی از این ور به اون ور می شدم  ولی فایده نداشت با خودم توی فکر فرو رفته بودم  و می گفتم یعنی یک سال خواندنم با این امشب نخوابیدنم به کلی حروم می شه داشتم به خودم انرژی منفی می دادم و هی با خودم می گفتم می دونم فردا سر جلسه از بی خوابی سردرد  می گیرم فردا همه چیز خراب می شه هر جور شده صبح شد ساعت شش و نیم بود و من آماده شدم که برم ولی با اعصاب خورد با خودم گفتم حتما کنکور را خراب می کنم توی همین فکرا بودم که مادرم گفت نگران نباش به خدا توکل کن تو زحمتتو کشیدی هرچی خدا بخواد همون میشه همین حرفهای مادرم یه کم آرومم کرد و من با توکل به خدا رفتم و همون حرف مادرم شد خدا جواب زحمتامو داد .

 

توکل بر خدا

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روایت 2

 

موضوع : خاطره  یک روز صبح دانشگاهی

 

روزدو شنبه بود و من صبح به زور مامامنم از خواب بیدار شدم با این که می دونستم دیرم شده ولی با خیال راحت نشستمو صبحانه را کامل خوردم مادرم بهم گفت تو انگار عین خیالت نیست که دیرت شده پاشو چقدر می خوری منم در جوابش گفتم چه 10 دقیقه دیر برسم چه یک ساعت استاد رحیمی بلاخره تاخیری رو برام می زنه پس بهتر که صبحانه رو کامل بخورم صبحانه رو خوردم و از خونه زدم بیرون تو راه ب خودم می گفتم ای خدا چی میشه امروز استاد رحیمی نیاد و این بهم یکم امیدواری می داد که شاید خدا دعامو مستجاب کنه و نیاد ولی از یه طرف دیگه نگران بودم که اگه دعام مستجاب نشو اومد چی کار کنم باخره توی همین فکرا بودم و داشتم می رفتم طرف دانشگاه که یکی از همکلاس هام که اسمش فرشید بود رو دیدم بدبخت اونم مثه من دیرش شده بود و مثل فشنگ داشت بدو بدو می دوید تند تند راه رفتم که برسم بهش  ولی فایده نداشت اون خیلی سریع راه می رفت دیدم فایده نداره اینجور شروع کردم به دویدن تا بلاخره نزدیکش شدم و صدا کردم فرشید که ایستاد گفتم چقدر تند راه می ری ؟ که طفلکی بهم گفت خُب  کلی دیر کردم می ترسم استاد راه نده  گفتم نترس راه می ده بعد با هم بقیه راه رو ادامه دادیم تو راه ایمان یکی دیگه از همکلاسی هامو دیدیم که اونم تند تند داشت به سمت دانشگاه می رفت الآن سه نفر شده بودیم که سه تامون هم از این می ترسیدیم که استاد راهمون نده با خودم گفتم خدا بخیر کنه امروز که اولش اینجور شروع شده تا آخرش بدبیاریه بلاخره رسیدیم پشت در کلاس داشتیم به هم می گفتیم که کی اول بره سر کلاس که یهو من رفتم تو  اولش استاد فکر کرد من خودم تکم و هیچ چیز نگفت ولی وقتی دید دو نفر دیگه هم هستند با صدای بلند به من گفت صبر کن بیایید سه تا تون دم در بایستید با یک نگاه پر از خشم داشت به من نگاه می کرد و همین جور که نگاه می کرد رفت سمت دفترش اسم و فامیل هر سه تامونو پرسید و واسه هرس همون غایبی زد و بعد هم گفت بشینید این درس عیرتی باشه تا دیگه بعد استاد به کلاس نیاد

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روایت 3

 

موضوع : قول بچه ها

 

روز شنبه 17 اسفند بود ساعت اول با استاد نیکحواه داشتیم و ساعت دوم با استاد نادعلی پور کلاس  استاد نادعلی پور که تموم شد و استاد رفت همه بچه ها  توی کلاس نشسته بودیمو  همه با هم حرف می زدیم و کلاس شلوغ بود که یهو یه نظری توی کلاس مطرح شد که کدوم یکی از بچه ها پایه هستند که بعد از ناهار بریم و تا بعد عید دیگه نیاییم همین که این مطرح شد همه بچه ها خوشحال شدند از خداشون بود که کلاس رو تعطیل کنن و برن همه موافقت کردند و تو کلاس قول دادیم که هر اتفاقی افتاد تا بعد عید نیاییم و چندتا عکسم داخل کلاس انداختیم که همه بچه ها به نشانه موافقت دستاشون رو برده بودند بالا عکس رو بخاطر این انداختیم که همه قولی را که دادند یادشون نره . رفتیم ناهارو خوردیم و کلی خوشحال بودیم بعد ناهار همه بچه ها با هم خداحافظی کردیم و عید را به هم دیگه  پیشاپیش تبریک گفتیم و راهی خانه شدیم و من هم مثل بقیه بچه ها خوشحال و خندان بودم و خوشحال از اینکه کنفرانس قرآن که بعد ناهار داشتم و اصلاً هم بلد نبودم پریده بود و دیگه خبری از کلاس نبود خلاصه رفتم خونه و دراز کشیده بودم با خیال راحت که یهو دیدم گوشیم زنگ خورد چشمم که به شماره افتاد جا خوردم شماره دانشگاه بود با مکثی طولانی برداشتم آقای بهرامیان بود با صدای آرام و لرزان گفتم بله بفرمائید که آقای بهرامیان با صدایی خشمگین که آدم از پشت گوشی هم می ترسید بدون هیچ سلام و علیکی گفت مگر تو کلاس نداشتی چرا رفتی خونه ؟ منم که جا خورده بودم چی جواب بدم گفتم سرم درد می کرد و او گفت چه جور شما 37 نفر امروز همه تان یا سرتان درد می کند یا پایتان یا دلتان خودم هم خندم گرفته بود ولی خودم را کنترل کردم ولی خداییش من راستی راستی سرم درد می کرد بعد آقای بهرامیان گفت من به این چیزها کار ندارم فردا ساعت 8 صبح اگر دانشگاه نبودی می فرستم گزینش که ایشون به درد معلمی نمی خوره و منم گفتم چشم فردا  میام شر کلاس ضد حال بدی خورده بودم فرداش که رفتم سر کلاس نصف بچه ها سر کلاس بودند و کلاس تشکیل شد .

 

پایان

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع : گزارش حاضر شدن در مدرسه

 

روایت چهارم

 

استاد زبان فارسی خواسته بود که با رفتن به یک مدرسه و حاضر شدن در کلاس شیوه درس دادن معلم را بررسی کنیم و گزارشی به کلاس ارائه دهیم و من هم قرار بود ساعت آخر برم سر کلاس آخه روز قبلش رفته بودم به مدرسه ولی مدیرنبود و خانم ناظم گفت که فردا ساعت آخر بیا ساعت  آخر از ساعت 11 شروع می شد و من ساعت 11 ربع کم وارد مدرسه شدم زنگ تفریح بود و بچه ها در حال جنب و جوش بودند با دیدن جنب و جوش بچه ها حال عجیبی به من دست داد و مرا یاد دوران دبستان و خاطره هاش می انداخت و داشتم به خودم می گفتم که چقدر زود گذشت در همین فکرها بودم که خانم ناظم را دیدم و گفتم آقای مدیر آمدند و گفت بله صبر کن تا صداشون کنم و رفت آقای مدیر را صدا کرد مدیر آدم قد درازی بود با قیافه ای دل نچسب خانم ناظم و مدیر به سمت من آمدند و من سلام کردم و مدیر طوری که انگار به زور می خواست جواب سلام را بدهد سلام کرد بعد خانم ناظم گفت آقای اسدی دانشجوی تربیت معلم و می خواد بره سرکلاس  مدیر گفت دانشگاه تو را به اینجا معرفی کرده برای کار ورزی گفتم نه من فقط یک ساعت می خواهم برم سر کلاس واسه انجام تحقیقی  که استاد گفته  گفت نامه از دانشگاه داری و من گفتم نه ولی کارت دانشجوییم پیشمه با صدای بلندی گفت  اینجوری که نمی شه باید نامه داشته باشی  نمی شه که هر کسی بیاد اینجا و بگه من می خوام برم سر کلاس حس تنفر بدی از مدیر به من دست داده بود گفتم من فقط یک ساعت می خواهم برم سر کلاس گفت چه یک ساعت چه دو دقیقه گفتم الآن باید چی کار کنم ؟ فردا کلاس دارم و باید تحقیقم آماده باشه گفت باید بری از اداره نامه بگیری این را که گفت منم اخمامو کشیدم تو هم و گفتم باشه این کارو بکنم شما دیگه مشکلی ندارید و از مدرسه زدم بیرون با عصبانیت سوار ماشین شدم و رفتم به سمت اداره  وقتی نامه رو گرفتم و اومدم ربع ساعتی از کلاس رد شده بود نامه را به مدیر نشون دادم و یه نگاه به نامه انداخت و بعدش گفت بیا دنبالم رفتیم و در کلاس رو زد و معلم بیرون آمد توی زمانی که من رفته بودم نامه بگیرم  گویا همه چیز را به معلم گفته بود که قراره من بیام  قیافه ای دلچسب و چهره ای خندان داشت و مهربانی در نگاهش موج می زد همین مرا خیلی دلگرم کرد با استقبال گرمی مرا به کلاس دعوت کرد اول که به کلاس وارد شدیم مرا به دانش آموزان معرفی کرد و خیلی از من تعریف کرد و گفت ایشان از معلمان جوان ما هستند که آینده کشورمان را خواهند ساخت بعدش به من گفت که بشینم روی صندلی خودش و من گفتم نه اینجا جای شماست و ایشان با لحن خنده داری گفت نه الآن تو معلم این کلاس هستی اونقدر کلاس خوب گذشت که من نفهمیدم که چه جوری گذشت و زنگ خورد بعد زنگ به من تعارف کرد که برم  و چایی بنوشم ولی من گفتم ممون از کمکتون . گفت خواهش می کنم هر وقت کمکی داشتی من در خدمتونم بعد به گرمی با هم خداحافظی کردیم و اون روز خاطره دو آدم جورواجور بود برای من یک مدیر بد اخلاق و یک معلم خوش اخلاق

 

 

 

روایت 4

 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 32
  • باردید دیروز : 46
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 109
  • بازدید ماه : 232
  • بازدید سال : 608
  • بازدید کلی : 7,949