close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های سید مرتضی حسینی
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

من و یه روز بد ..روزی که دوست نداشتم به مدرسه بروم البته اگر با ما بود هیچ وقت  دوست نداشتیم به مدرسه برویم ولی نمی دانم چرا آن روز بیشتر این حس در من قوت پیدا کرده بود... سر کلاس که رسیدم ، مثل همیشه نیمکت اخر قرق من و دوستانم شد. خدا رحم کرد معلم نه سوال نه تکلیفی از روز قبل  نخواست . زنگ تفریح زده شد نادر بر روی چمن های مدرسه معرکه گرفته بود او تازه چند روزی بود در  باشگاه کشتی سالن کشتی ثبت نام کرد بود و مبارز طلب میکرد و به مانند قهرمانان جهان و فاتحان  رجز میخواند... دیگر…

روایت های سید مرتضی حسینی

استاد نادعلی پور بازدید : 15 شنبه 06 تير 1394 نظرات ()

من و یه روز بد ..
روزی که دوست نداشتم به مدرسه بروم البته اگر با ما بود هیچ وقت  دوست نداشتیم به مدرسه برویم ولی نمی دانم چرا آن روز بیشتر این حس در من قوت پیدا کرده بود... سر کلاس که رسیدم ، مثل همیشه نیمکت اخر قرق من و دوستانم شد. خدا رحم کرد معلم نه سوال نه تکلیفی از روز قبل  نخواست . زنگ تفریح زده شد نادر بر روی چمن های مدرسه معرکه گرفته بود او تازه چند روزی بود در  باشگاه کشتی سالن کشتی ثبت نام کرد بود و مبارز طلب میکرد و به مانند قهرمانان جهان و فاتحان  رجز میخواند... دیگر نمیتوانستم تحمل کنم بادی به غب غب انداخته و با پوز خند گفتم ریز می بینمت پسر... و ای کاش نمی گفتم با هم گلاویز شدیم که کاش نمی شدیم ، صدای نا آشنای امد انگار سطل ابی بر رویم خالی کردند ، تمام بچه ها می خندیدند و شد انچه نباید می شد بله خشتک شلوارمان پاره شده بود از بد حادثه طوری پاره شد که انگار دیگر شلوار به پا نداشتم. یاس و نا امیدی تمام وجودم را فرا گرفت، مدیر مدرسه که انگار وحی به او نازل شده مانند پلیس راه بر سر صحنه جرم حاضر شد. بعد از اعمال قانون و چند چک و تیپای آبدار من را به سمت خانه مان که گویا در آن لحظه نمی دانستم از کدام طرف بود هدایت کرد. اه چه روز بدی بود...
من شرمساری خشتک شلوار...
به روایت: سید مرتضی حسینی تخت چوبی

اقا جازه...
بشین سر جات ، اقا بخدا کار داریم ،بچه مگه نمیگم بشین سر جات ، اقا اگه نریم کار دست خودمون میدیم ، و آنگاه بود ، معلم چشم خره ای می رفت و می گفت پاشو ، پاشو تا همه جا رو به گند نکشیدی، پاشو
من هم تا دم درب سرویس می دویدم و آی می دویدم...هنگام رسیدن به درب دستشوی همیشه با دکمه ی شلوارم درگیر بودم و در آخر بگذریم خدا بهمان رحم می کرد و به طرفت العینی  کارمان را به پایان می رساندیم. در آن لحظه چقدر به خودمان افتخار می کردم. نمیدانستم در دانشگاه نیز به این معضل گرفتار می شوم و دیگر نه برای رسیدن به سرویس دانشگاه و همچنان همان لحن در کلاس جاریست ،لحنی کریح و این همیشه عذاب اور  ...  (اقا اجازه... )
به روایت :سید مرتضی حسینی تخت چوبی 

 


 وقتی دبستانی بودیم هر روز برای نوروز لحظه شماری می کردیم. و بدمان نمی آمد  تاریخ تعطیلات عید بیشتر شود. کمی که به آن روزها نزدیک می شودیم  پایه تخت سیاه یکی از دوستان که از همه شیطون تر بود و غالبا خطی ناخوانا داشت جمله معروفی که گویا  فقط خودمان از آن سر در می آوردیم می نوشت و سخت در اشتباه بودیم حالا می فهمیم که معلمانمان خود شان را به کوچه علی چپ می زدند...                                              آن جمله این بود...                                        ۲۰ام دیگه نیستم...                                      ولی هیچ وقت به قول خود عمل نمی کردیم. با یک تشر از سوی پدر ماست ها را کیسه می کردیم و باغرولند زیر لب و کمی فوش های آبدار که به زمین و زمان می دادیم ،ابرو های در هم کشیده که اغلب در هنگام راه رفتن پوسته کنسرو و یا قوطی آب معدنی را با پاهای خود تا نزدیک مدرسه می آوردیم و قایمکی داخل حیاط را دید می زدیم تا بینیم چه کسانی مثل خودمان به قول خود عمل نکرده اند و آن وقت بود که با صحنه ای باور نکردنی روبرو می شدیم و می دیدم که همه ی آن های که ادعای نیامدن می کردند خود در صحنه جرم به صورت پررنگ حاضر بودند و تقصیر را به گردن هم دیگر می انداختند. کمی که بزرگ تر شدیم به نسبت این معضل حل شدنی بود و ما نمی رفتیم و مثل همیشه با زنگ تلفن مدیر مدرسه همه ما به حیاط کذای مدرسه کشانده می شدیم تا جای که در دبیرستان با کشیدن تلفن خانه از پریز در نصف شب این تک را پا تک می زدیم... ولی می خواهم برایتام از دانشگاهمان بگویم وقتی که هیچ کس باورش نمی شود معاون آموزشی دانشگاه به هنگام نیامدن دانشجویان دست به کار بزرگی زد. به تک تک خانه هایمان تلفن کرد و اندک ابروی که در خانواده سالها جمع کردیم برد...
حالا تازه فهمیدم که نمی شود با این مشکل دست پنجه نرم کرد و باید به آن خندید و باز هم خندید...
به روایت: سید مرتضی حسینی تخت چوبی

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 22
  • باردید دیروز : 11
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 33
  • بازدید ماه : 108
  • بازدید سال : 1,983
  • بازدید کلی : 9,324