close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های احسان امینی
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  بسم الله الرحمن الرحیم   تهیه کننده:احسان امینی خویی   درس:پویش کیفی وطرح پژوهش   استادیار:آقای دکترحسن نادعلی پور       بهار:1394       بسم رب الشهداء والصدیقین       روز چهارشنبه، به مناسبت ایام فاطمیه، روزتجدیدمیثاق با دوشهید گمنام هشت سال دفاع مقدس ،وبدرقه گلدسته های آسمانی ازروستای ما به سمت یکی ازشهرهای اطراف بود.که روستای ماهم ازبرکت وجود این پرستوهای مهاجربهره مند شدند.جمعیت زیادی عاشقانه برای بدرقه آمده بودند.وماشوروحال…

روایت های احسان امینی

استاد نادعلی پور بازدید : 27 شنبه 06 تير 1394 نظرات ()

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تهیه کننده:احسان امینی خویی

 

درس:پویش کیفی وطرح پژوهش

 

استادیار:آقای دکترحسن نادعلی پور

 

 

 

بهار:1394

 

 

 

بسم رب الشهداء والصدیقین

 

 

 

روز چهارشنبه، به مناسبت ایام فاطمیه، روزتجدیدمیثاق با دوشهید گمنام هشت سال دفاع مقدس ،وبدرقه گلدسته های آسمانی ازروستای ما به سمت یکی ازشهرهای اطراف بود.که روستای ماهم ازبرکت وجود این پرستوهای مهاجربهره مند شدند.جمعیت زیادی عاشقانه برای بدرقه آمده بودند.وماشوروحال دیگری داشتیم،بااینکه قراربود ساعت3مراسم بدرقه برگذارشود،ولی بازهم مثل همیشه نشان دادند که حضوردارند.وبرای عرض احترام وبزرگداشت مقام والای شهیدان ازساعت1 آماده شده بودند.دردستانشان گلاب برای معطرپیکرپاک عزیزان آورده بودند.کنترل مردم غیرممکن بود.وزیرلب ذکر:شهداشرمنده ایم رامی گفتیم.وپشت سرشان حرکت می کردیم.وقتی مادرانی رامی دیدم که باافتخارعکس پسران شهیدشان رابه دست گرفته بودندودوشهیدگمنام رابدرقه می کردند؛احساس غرورمی کردم.وازشهدای عزیزالتماس دعاداشتم.این عزیزان راتاگلزار شهربدرقه کردیم.واقعاکه اگررزمندگان درجبهه های حق علیه باطل جانشان رافدا نمی کردند،به درستی که ماهم به این آسودگی زندگی نمی کردیم.برای سلامتی همه ی کسانیکه برای سربلندی میهن عزیزمان جان فداکردند،تاماآسوده باشیم :یک صلوات بفرستین.

 

 

 

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

روایتی ازمسیر خانه تارسیدن به دانشگاه:

 

شب یکشنبه مهمانی داشتیم وتاساعت 1 هم طول کشید،به خاطر همین من صبح دورازخواب بیدار شدم.وحتم داشتم که به موقع به دانشگاه نمی رسم باهردردسری بود خودم راازروستا،به شهررساندم.ماشین نگه داشت ومن سوارشدم.تارسیدن به دانشگاه 20 دقیقه ای درراهم.فرصتی است که چشمانم راببندم وفارغ ازقال ومقال خیابان به گوش وچشمم استراحتی بدهم.

 

اما...انگاراشتباه کرده ام زهی خیال باطل.باند های CDاین پراید کوچک چنان برسرم می کوبد که فکرمی کنم وسط میدان جنگ ایستاده ام.بیچاره را چه چاره؟خودم راجمع می کنم وتلاش می کنم نشنوم امابا صدای گوش خراش پسرک خواننده که ناصاف وناهنجارشروع به ناسزا گفتن می کند،برق ازسه فازم می پرد:

 

برو گمشو،دیگه نمی خوام ببینمت... چشم هایم گرد می شود.

 

حتما اشتباهی شنیده ام. صاف می نشینم با دقت گوش می دهم.پسرک ادامه می دهد:

 

بی وفای لعنتی،هرروز بایکی که هستی... دیگرخواب وخیال چرت زدن درماشین ازسرم پریده بود.  واقعا درست می شنوم. این خواننده محترم که البتهCDو نوارش به مرحمت محدودیت ها وممنوعیت ها،زیرزمینی تکثیرشده است ودست به دست می شود،مشغول فحاشی ودشنام گویی به یک "دختر جوان"است.یک معشوفه که ظاهرا بی وفایی کرده وحالا مستحق این همه لعن ونفرین است.فکر می کنم شاید همین یکی باشد وتمام شود.اما تمامی ندارد. صدای دیگری می خواند:بس که خود خواهی،پررنگ وریایی،آتیش زدی به جون من، و بعدی: گول نگات رو خوردم تو که فریب حرفات. وانگار فقط من نبودم که با تعجب این اشعار پرازبدبینی ،خیانت،کینه،بی وفایی،دورویی،والبته کلاهبرداری!را می شنوم.دونفرازآقایان مسافرهم که انگارحرف دلشان رااززبان خوانندگان محترم بی نام ونشان شنیده اند داغ دلشان تازه می شود.اولی می گوید:راست میگه آقا،دخترا خیلی بدشدن.نگاه کنید تورو خداسرو وضعشون رو ببینید.طبقه ی بالای آپارتمان ما دوتا دختربامادرشون زندگی می کنن.هرروزیکی می رسوندشون.یه روز یه پراید.یه روز یه پرادو!یه روززانتیا!ودومی هم شادمان ازاین جنگ تخریبی علیه زن ها ادامه می داد: اقاهمشون دنبال شوهرن. این نشد،یکی دیگه.اصلا به هیچ کدومشون نمیشه اعتماد کرد،معلوم نیست قبل ازازدواج باچند نفرگشتن و... دارم منفجرمی شوم. دلم میخواد      یقه ی اونهاروبگیرم وکله هایشان رابه هم بکوبم.هیچ کس نیست بگوید اگر خانم ها هم مجوز خوانندگی داشتند،آن وقت چه گلایه ها که از بی وفایی آقایان نمی کردند وچه

 

پته ها!که روی آب ریخته نمیشد.دلم نمی خواهد بگویم :دخترها هفت خط شده اند، آقایان "پاکدامن ونجیب وسربه راه، چراگول می خورند ومدل دوست دخترشان رامثل مدل گوشی های موبایل،راه به راه عوض می کنند.اما انگار خدا به دادم می رسد.ماشین می ایستدوخانمی چادری سوارمی شودو هنوز چند جمله ای از مکالمه ی آقایان عقل کل رانشنیده ،با صدای بلند شروع به مخالفت می کند.اقا چی می گین؟شما از بدبختی ها وگرفتاری های مردم چه خبر دارید؟همه ظاهر قضیه رو می بینن وتند حکم صادر می کنن.من مدیر یه هنرستانم.بیایید پای درد دل من بنشینید،خون گریه می کنید.

 

دختر های مثل دسته ی گل داریم که گرفتارهزارویک جورکار غیر اخلاقی شدن فقط به خاطر اینکه خانواده نمی تونه تأمینشون کنه.یه دختر سال سومی داریم که می گفت: من برای خرید لوازم التحریر مدرسه بایه فروشنده،دوست شدم وهزار تا بلا سرم اومد.یکی دیگه بودگفت ما پنج تا بچه ایم .پدرم معتاده وبیکار.من پول خرید یه روسری یاشال روهم ندارم.ازسراجبار هرازگاهی بایکی دوست می شم،یکی برام روسری می خره،یکی مانتو می خره،یکی کیف می خره.شما ازدل دخترای مردم بی خبرید.اصلا اون آقای 60ساله ای که بایه دختر18ساله دوست میشه وبراش عطرو اودکلن ولباس می خره، غلط می کنه ! دخترا بی اخلاق شدن،اخلاق وتعهدونجابت آقایون کجارفته؟اونا چرا سوء استفاده می کنن.کی گفته دختر بیچاره ای که هیچ دستاویزوپناهی برای تأمین نیازهاش نداره وبه جایی چنگ می زنه ناسالم و.......!ولی آقاپسرهاواقایان متاهل که زن وبچه هم دارن ولی بازهم دنبال دخترای فسقلی فسقلی راه می افتن وبا وعده وعیدسرشون روشیره می مالند،

 

سالم وبا اخلاق و....... به مقصد رسیدیم وحرف های خانم ،برایم نیمه کاره ماند.چقدر خوشحالم.آقایان بی سروصداازماشین پیاده شدندوفلنگ وبستن.به نظرم ترسیدند ازخانم مدیرکتک بخورند.امیدوارم که همیشه درکارهایمان عاقلانه قضاوت کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بنام آنکه مهربانی را به ماعطاکرد

 

روایتی ازتهیه ی یک گزارش کلاسی:

 

روزچهارشنبه( 20/12/1393)تصمیم گرفتم که برای تهیه ی گزارش درسی، به یکی از مدارس روستا بروم.دبستان دوران کودکی خودم را انتخاب کردم.حس عجیبی داشتم اولین تجربه ی آموزشیم بود.ازقبل وسایلم راآماده کرده بودم ؛با این وجود کمی استرس داشتم. کارهایی را که باید انجام می دادم رادر ذهنم مرور می کردم.و همین امر باعث شد که احساس بهتری داشته باشم.از کنار مغازه ها و کوچه ها یکی یکی گذر می کرد،و وهمین حین که به مدرسه نزدیک می شدم ،تابلوی نصب شده بر درب مدرسه که نام مدرسه روی ان نوشته شده بود،توجه مرا به خودش جلب کرد.همان تابلویی که حدود پانزده سال پیش هم اینجا بود.وهیچ تغیری هم نکرده بود،فقط رنگ ان کمی پریده بود، حتم داشتم اون هم حال مرا دارد.چون من هم ازاسترس رنگم پریده بود!

 

وارد حیاط مدرسه شدم،چند دقیقه ای  حیاط مدرسه را قدم زدم.وقتی نگاهم به زمین پر از سنگی افتاد که دوران ابتدایی در آن فوتبال بازی می کردیم،دلم به حال مادرم سوخت.که چقدر بیچاره شلوار های مرا می دوخت که مدام در بازی ها زمین می خوردم و پاره می شد.خیلی زود ولی شیرین گذشت.مدرسه تغیر آن چنانی نکرده بود ،سرویس های آب  خوری بدون شیر آب،ودستشویی های بدون مایع دستشویی،واقعا چه زحمتی کشیده اند، مسؤلان مدرسه!آقای مدیر که دو سالی افتخار شاگردی ان را داشتم ،پیش من امد.

 

مثل همیشه لبخند برلبش وچوب بردستش بود!گویا با این چوب به قدری وابسته بود که:

 

تا به الان هم قصد نداشت ازآن جدا شود.بعد از سلام و احوال پرسی ،وارد سالن مدرسه شدیم .صدای فریاد بچه ها،ازهمه ی کلاس ها می آمد.یک لحظه احساس کردم که وسط میدان جنگ هستم.اقای مدیر در حالی که لبخند شیرینی برلبش بود!رو به من کرد وگفت:به این سر و صدا ها عادت می کنی!وارد اتاق مدیر شدم وروی صندلی نشستم.آقای مدیر رفتار گرمی با من داشت. وخیلی خوشحال بود،وشروع کرد به صحبت کردن ازدوران دانشجویی خودش!ازدوران کارورزی هایش می گفت،که یکدفعه در دفتر باز شد،و معلم ها یکی یکی وارد اتاق شدند.باموهای سفید،چهره های خسته،ولباس های اتو کرده. به احترام آنها ازجایم بلند شدم،وبه آنها خسته نباشید گفتم.

 

همه ی آنها ازمعلم های با سابقه ی روستای خودمان بودند.خودم را معرفی کردک،واز آنها خواستم که در تهیه ی گزارش درسی کمکم کنند.همان لحظه هم خانواده بچه ها  برای کمک در  جهت نوسازی مدرسه آمده بودند.وپول های خودشان را دو دستی تقدیم اقای مدیر می کردند.پول زیادی جمع شده بود،آقای مدیر نگاه حریصانه ای به پول ها انداخت! و از من خواست که برای آشنایی بیشتربا بچه ها، به کلاس چهارم بروم!

 

زودتر از معلم وارد کلاس شدم،که یکدفعه!بچه ها با صدای بلند گفتند:

 

سلام، صبح بخیر، خسته نباشید.منم یک لحظه احساس کردم برق از سه فازم پرید!

 

کلاسی با 22بچه ،با شیطنت های کودکانه ودانش آموزانی با روحیه ی خوب و

 

درس خوان.پس از سلام واحوال پرسی،خودم را به آنها معرفی کردم.وعید را پیشاپیش به آنها تبریک گفتم.و از بچه ها خوایتم یکی یکی خودشان را معرفی کنند،و در رابطه با شیوه ی صحیح درس خواندن،وداشتن اخلاق خوب ،کمی صحبت کردم.و تنها چیزی که در این کودکان می یافتم ،مهربانی،صفا،وصمیمیت بود.داشتم صحبت می کردم ،ناگهان آقای معلم وارد کلاس شد.با قدبلند،موهای سفید،و چهره ای آفتاب سوخته که لبخند شیرینی برلبش داشت،نگاه پرمعنایی به من کرد و گفت:ادامه بده.به احترام معلم ازروی صندلی بلند شدم،سلام کردم،وبه سوی نیمکت آخر کلاس حرکت کردم . نزدیک دو نفر از بچه ها نشستم،واماده شدم برای نوشتن گزارش،آقای معلم لحن دل نشینی داشت!و بچه ها با علاقه گوش می دادند.و من هم مشغول نوشتن بودم،که یکدفعه زنگ مدرسه خورد.

 

من گزارشم را تکمیل کرده بودم. معلم نگاه دل سوزانه ای به من انداخت وگفت:

 

آیا به هدفی که می خواستی رسیدی؟با لبخندگفتم:آری"و معلم با احساس رضایت کلاس را ترک کرد.با خودم گفتم:آری معلم خوب کاری نمی کند که بچه ها ازاو حساب ببرند،بلکه با صبر ومتانت خویش کاری می کند که،بچه ها روی او حساب کنند.

 

معلم بانگاه هشدار می دهد،با نگاه هدایت می کند،وبا نگاه تنبیه می کند!

 

                                              پایان

 

 

 

 

 

یا مقلب القلوب والابصار

 

یا مدبراللیل والنهار یامحول الحول والاحوال

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

زمان زیادی تا تحویل سال (1394)باقی نمانده.پدرم در حال عوض کردن لباس هایش بود.

 

داشت لباس نو می پوشید،ومادر، همراه خواهرم، مشغول تزئین سفره ی هفت سین  بودند.

 

من هم در حال اتو کردن لباسم بودم،که یکدفعه!صدایی توجه من را به خودش جلب کرد.صدای عجیبی بود، نزدیک تر رفتم.آری ؛صدای داداشم رضا بود داشت چرت می زد!

 

با خودم گفتم، تا حنجره اش پاره نشده،زودتر بیدارش کنم!به آرامی صدایش کردم ،

 

به سختی چشم هایش را باز کرد.و گفت چی شده؟دزد آمده؟با خنده گفتم: آری،بلند شو ربع ساعت دیگه تا تحویل سال نمانده،از جایش بلند شد،و چند قدمی جلوتر آمد،وقتی نگاهش به آجیل های داخل سفره افتاد،خواب از سرش پرید.و به سوی سفره هجوم آورد.

 

صدایی از بیرون خانه می شنیدم،گویا کسی داشت صدایم می کرد،بیرون رفتم. مادر بزرگم بود،با موهای سفید،وقد خمیده وچهره ای آفتاب سوخته ؛که دوست داشت موقع تحویل سال راکنار سفره ی هفت سین خودش باشد.گفت:پسرم تلویزیون خراب است، میایی رادیو را برایم تنظیم کنی؟ می خواهم آهنگ تحویل سال را بشنوم ،با لبخند گفتم:آری.

 

زمان زیادی تا تحویل سال باقی نمانده بود.و راه نزدیک بود.یه پنج دقیقه ای طول کشید،

 

ولی درستش کردم.نگاه دل سوزانه ای به من انداخت وگفت:خیر ببینی پسرم.

 

خیلی خوشحال بودم از اینکه دل مادر بزرگم را شاد کرده بودم.به خانه رسیدم،نگاهی به ساعت انداختم.ساعت دقیقا،2ساعت و10دقیقه و10ثانیه شب بود. 5دقیقه ای تا تحویل سال بیشتر نمانده،همه سر سفره مهربانی نشسته بودند،نگاهی به من انداختند وگفتند:عجله کن. خواهر بزرگترم،مشغول خواندن قرآن بود.وپدر همراه با مادرم با دست های مهربانشان در حال دعا کردن بودند.و داداش شکمویم!هم چنان در حال خوردن بود.لحظات بسیار زیبایی است،هنگام تحویل سال ،در کنار خوانواده.تلویزیون روشن بود،داشت ارتباط مستقیم با مشهد مقدس را نشان می داد،مردم زیادی با تمام وجود درداخل حرم ،مشغول دعا کردن بودند.نگاهم که به گنبد طلایی آقا افتاد،بی اختیار قطره ی اشکی از کنار چشمم سرازیر شد.خیلی دوست داشتم تحویل سال را در حرم باشم.ولی قسمت نشد.

 

ازپشت تلویزیون،

 

سلام دادم.و دعا می کردم.اولین دعایم، در مورد مریض هایی بود که در بیمارستان ها بستری شده اند و لحظات زیبای زندگیشان را از دست داده اند.خدایا به حق این لحظات عزیز،صبر،همراه با شفا،به آنها عطا کن.و مسافر ها را سالم به مقصدشان برسان.من قبل از تحویل سال،اولین عیدیم را از خدا گرفتم،همین که همراه خانواده ام،با صفا،وصمیمیت،

 

در کنار سفره ی هفت سین هستم،برایم از هر هدیه ای با ارزش تراست.وساعت هم گویا،طاقتش تمام شده وصدای تیک تیکش بیشتر شده بود.که یکدفعه،راس ساعت 2ساعت و15دقیقه و10ثانیه،سال تحویل شد. همه غرق در شادی بودیم .وبا خوشحالی به سوی پدر ومادرم رفتم،ودستشان را بوسیدم.و عیدرابهشون تبریک گفتم.پدر دستش را در جیبش کرد و اسکناس های ده هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد. چشم هایمان به پول هاخیره شده بود،و نگاه حریصانه ای به آنها می انداختیم.که یکدفعه!ازلابه لای آنها سه  عدداسکناس هزار تومانی بیرون آورد.وبه کلی نا امید شدیم!و به سه نفر ما یکی یکی از آنها داد.امیدوارم که عید، تنها بهانه ای نباشد برای کنار هم بودن و دیدار با بزرگترها،بلکه این سنت خوب را در تمام مراحل زندگی حفظ کنیم.

 

پایان

 

 

 

 

 

روایتی از مرتضی و مصطفی دوقلو در کلاس درس عربی:

 

سال1384دانش آموز کلاس اول دبیرستان بودم، کلاس شلوغی داشتیم و بچه های شیطونی که اگر آزادشان می گذاشتند،از در و دیوار مدرسه بالا میرفتند.30دانش آموز در یک کلاس کوچک واقعا دیوانه کننده بود.زنگ اول عربی داشتیم که معلم فوق العاده خشن و سخت گیری داشت .تعدادی از بچه های کلاس که بازیگوشی کرده بودند و درس را نخوانده بودندو با زور کتک هر روز آنها راراهی نمازخانه میکردند برای خواندن نماز جماعت،دست به دعاشده بودند! (خدایا: امروز آقای معلم نیایدو ...)کلاس ما دو پنجره رو به حیاط مدرسه داشت،و نگاه بچه ها به درب حیاط مدرسه دوخته شده بود که آقای معلم میاد یانه،که یکدفعه؛ درب حیاط مدرسه باز شدو آه از نهان بچه ها بیرون آمد.آری آقای معلم بود،باقدی متوسط،و چهرهای اخمو،و پیراهن کرمی و شلوار قهوه ای همیشگی که می پوشیدو دوسالی بود که این معلم اخمو را تحمل میکردند،همه ی بچه ها روی نیمکت هاشون نشستن و سکوت عجیبی کلاس را فرا گرفت ،معلم بدون هیچ مکثی به کلاس آمدو برپا دادیم وخسته نباشید گفتیم،آقای معلم بعد از سلام و احوال پرسی،بخاطر اینکه ربع ساعتی تاخیر داشت عذرخواهی کرد،حالا نمی دانست بچه ها چه دعاهایی برای نیامدنش میکردند!و لیست را از داخل کیفش بیرون آوردو آماده شد برای حضور و غیاب که یکدفعه؛ درب کلاس به صدادرآمد،معلم از جایش بلند شد و به سمت درب کلاس حرکت کرد،و آنرا باز کرد؛آری دوقلوهای کلاس بودند

 

(مصطفی مرتضی)که طبق معمول همیشگی، با کمی تاخیر به مدرسه می آمدند. سلام کردند و اجازه ی ورود خواستند،آقای معلم که خودش هم امروز تاخیرداشت،سخت گیری نکرد و اجازه داد که وارد کلاس شوند.این دو برادر به قدری به هم شبیه بودند،که خیلی وقت ها،برای ماهم که دوست چندین و چندساله آنها بودیم قابل تشخیص نبود.مثل یک سیب که از وسط نصفش شده باشد.آقای معلم بعد از حضور و غیاب،فضای کلاس که آرام شد،نگاهی روی لیست انداخت و گفت: مرتضی پاشو بیا و درس (الهجرة)را بخوان و معنی کن،مرتضی که تازه رسیده بودو دندانش هم درد می کرد،درس را نخوانده بود.از جایش بلندنشد،معلم دوباره اسمش را صدازدو گفت:مگه کری،پاشو بیا پاتابلو.مصطفی برادرش با خونسردی تمام از جایش بلند شد،و گفت چشم آقای معلم، الان میام؛بچه ها با تعجب به مصطفی نگاه می کردند که می خواست بجای مرتضی برود و درس را معنی کند.از ترس آقای معلم هیچی نگفتن،و او هم اصلا متوجه نشد.مصطفی شروع کرد به معنی کردن درس،و معلم هم اورا تایید می کرد.و می گفت:آفرین؛و بچه ها هم که جرات خندیدن نداشتن فقط به مرتضی نگاه می کردند،که داشت از دندان درد به خودش می پیچید؛و از جهتی هم خوشحال از اینکه برادرش به جای او درس جواب می دهد وبی نصیب شده ازکتک معلم در همین حال بود که، بار دیگر صدای درب کلاس که امروز ناجی بچه ها شده بود،و چند دقیقه ای رااز وقت کلاس می گرفت به صدا درآمد.آقای معلم که حال بلند شدن از روی صندلی خودش را هم نداشت،از رضا که نزدیک درب کلاس بود، خواست تاآنرا باز کند.(پدر مرتضی و مصطفی بود)با آقای معلم سلام و احوال پرسی کرد،و آمده بود که برای مرتضی،اجازه بگیرد.که ببرد و دندانش را که درد می کند را بکشد،مرتضی بیچاره که داشت دستش رو میشد؛از ترس چاره ای جز سکوت نداشت.آقای معلم گفت:مرتضی که مشکلی ندارد،نگاه کن الان داره به خوبی درس را معنی میکند.پدرش باتعجب نگاهی به مصطفی و نگاهی به مرتضی انداخت.بیچاره که از هیچ چیز خبر نداشت،با خنده گفت:آقای معلم این که پای تخته است مصطفی است،مرتضی این که داره از درد به خودش می پیچد، که یکدفعه ؛همه ی بچه ها با هم زدند زیر خنده!معلم بیچاره هم که دید بد کلاهی سرش رفته اون لحظه چاره ای جز خندیدن نداشت.!و این اتفاق باعث شد که،ما بلاخره بتونیم خنده های آقای معلم را هم ببینیم!!و مرتضی هم خجالت زده،از جایش بلند شدو پیش معلم آمدوعذرخواهی کرد.و آقای معلم هم اجازه دادبه مرتضی که همراه پدرش به درمانگاه برود.و بعد از اون اتفاق،آقای معلم هر جلسه هم از مرتضی و هم از مصطفی درس را می پرسیدکه مبادا دوباره کلاه سرش برود!!!      

 

روایت

کلاه

قرمز

کلاه

 سفید

کلاه

 سبز

کلاه

آبی

کلاه

زرد

کلاه

سیاه

مصطفی و مرتضی دوقلو

در

کلاس

درس

عربی

خنده ی آقای معلم

آفرین گفتن معلم

سلام و احوال پرسی پدر مصطفی و مرتضی

حیاط مدرسه

کلاس درس

درمانگاه

نمازخانه

 

رفتن مصطفی بجای مرتضی برای درس جواب دادن

در این روایت ز انجایی که معلم سخت گیری داشتند ئ عده ای مثل مرتضی درس را نخوانده بودند مصطفی بجای برادر دوقلویش رفت و درس را معنی کرد.و در نهایت هم معلم توسط پدرشان فهمید

سلام و احترام گذاشتن دانش آموزان عذرخواهی معلم عذرخواهی مرتضی از معلم

اخموبودن معلم

شلوغ بودن کلاس

شیطونی بچه ها

معلم خشن وسخت گیر

کتک زدن بچه ها

تاخیرآقای معلم ومصطفی و مرتضی

 

روایت

کلاه

قرمز

کلاه

 سفید

کلاه

 سبز

کلاه

آبی

کلاه

زرد

کلاه

سیاه

روایت تهیه گزارش کلاسی

نگاه مهربان معلم

اشتیاق دانش آموزان

اتاق مدیر

حیاط مدرسه

کلاس درس

میدان فوتبال

کمک به مدرسه در جهت بهسازی ان

برای تهیه ی گزارش کلاسی رفتم به مدرسه دوران ابتدایی  خودم و خاطرات زیادی برایم زنده شد.

 

یادآوری خاطرات کودکی استفاده از تجربه معلمان

 

صدای فریاد            د

بچه ها

چهره های

خسته

معلمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایت

کلاه

قرمز

کلاه

 سفید

کلاه

 سبز

کلاه

آبی

کلاه

زرد

کلاه

سیاه

روایت

ازمدرسه تا دانشگاه

بی وفایی

بدبینی

خیانت

خانه

ماشین

خیابان

دانشگاه

---------          

---------- 

----------  

--------------------

دراین روایت دونفر از مسافرین شروع میکنند برعلیه دخترهای جامعه جبهع گیری که خانم معاون به خوبی جواب آنهاراداد

 

 

 

حرف های خانم مدیر

دور از خواب

بیدار شدن

صدای بلند باند های

پراید.به موقع به دانشگاه نرسیدن.

روایت

کلاه

قرمز

کلاه

 سفید

کلاه

 سبز

کلاه

آبی

کلاه

زرد

کلاه

سیاه

میثاق با شهدا

اشک مادران شهید

 احساس غرور

خیابان

روستا

شهر

جبهه های جنوب

------------------------------------------------

دراین روایت عشق اهالی روستا به شهداومیثاق دو شهید گمنام به روایت کشیده شده است

بدرقه شهیدان

معطر کردن پیکر پاک شهیدان

ازدهام جمعیت

به موقع نیاوردن

شهدا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایت

کلاه

قرمز

کلاه

 سفید

کلاه

 سبز

کلاه

آبی

کلاه

زرد

کلاه

سیاه

عید نوروز

نگاه دل سوزانه

دست های مهربان مادر

بوسه پدر

آشپزخانه

کوچه

حیاط

اتاق

دعاکردن ازپشت تلوزیون درمقابل حرم اقا امام رضا

دراین روایت لحظات بسیار زیبای عید نوروز در کنار خانواده ام به روایت کشیده شده است

جشن عید

تبریک به یکدیگر

بودن در کنار خانواده

خواب رضا

خراب  شدن رادیو

 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 4
  • آی پی دیروز : 3
  • بازدید امروز : 22
  • باردید دیروز : 4
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 39
  • بازدید ماه : 288
  • بازدید سال : 1,706
  • بازدید کلی : 9,047