close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های حسین نظری
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  به نام خدا   بدشانسی در امتحان:   امتحانات پایان ترم ترم 2 بود اولین امتحان زبان بود امتحان دوم امتحان فلسفه آموزش و پرورش بود من در طول ترم این درس را به دلیل علاقه ای که به ان داشتم خوب مطالعه میکردم.وقتی امتحان فلسفه را دادم و از حوزه امتحانات بیرون امدم در حال برگشت به…

روایت های حسین نظری

استاد نادعلی پور بازدید : 32 شنبه 06 تير 1394 نظرات ()

 

به نام خدا

 

بدشانسی در امتحان:

 

امتحانات پایان ترم ترم 2 بود اولین امتحان زبان بود امتحان دوم امتحان فلسفه آموزش و پرورش بود من در طول ترم این درس را به دلیل علاقه ای که به ان داشتم خوب مطالعه میکردم.وقتی امتحان فلسفه را دادم و از حوزه امتحانات بیرون امدم در حال برگشت به خانه به خود گفتم چرا انقد زود از سر جلسه اومدم بیرون نکنه ی طرف سوالات تشریحی را ندیدم به هر حال به خانه امدم وقتی از دوستم پرسیدم متوجه شدم که بله درس حدس زدم یک طرف سوالات تشریحی را جواب ندادم.مثل این که تمام دنیا روی سرم خراب شده بود.یعنی تمام زحماتم از دست رفته.این بدشانسی یا بهتر بگم سهل انگاری باعث خراب شدن روحیه ام شد و همین باعث شد تمام امتحانات ترم خراب بشه.سوالات تشریحی که ندیده بودم 6نمره داشت به هر حال اون امتحان رو با نمره ی13ونیم  پاس کردم و این تجربه شد که در امتحانات عجول نباشم و با حوصله به سوالات پاسخ دهم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاه ها

روایت ها

 

کلاه قرمز

مثل این که تمام دنیا روی سرم خراب شده بود

 

کلاه سیاه

سوالات تشریحی را ندیدم/خراب شدن روحیه ام شد

 

کلاه سفید

من در طول ترم این درس را به دلیل علاقه ای که به ان داشتم خوب مطالعه میکردم

 

کلاه سبز

...............

 

کلاه ابی

در امتحانات عجول نباشم و با حوصله به سوالات پاسخ دهم

 

کلاه زرد

 

 

 

 

 

 

 

به نام خدا

 

خاطره ی آموزشی:

 

صبح روز چهارشنبه چند هفته قبل از عید 94 بود برای یک کار تحقیقی به مدرسه ای که پدرم در ان معلم کلاس چهارم بود رفتم وارد مدرسه شدم دم در مدرسه 2 دانش اموز با هم دعوا میکردند به انها گفتم تذکر دادم و در محیط مدرسه قدم زدم تا به دفتر دبیران یرسم زنگ تفریح زده شد بچه مثل موشک از در کلاس ها خارج میشدند و دنبال هم میدویدند اقای ناظم داد و فریاد میزد که شیطنت نکنید و چند ثانیه یک بار با سوتی که در دست داشت به بچه ها تذکر میداد.به دفتر مدیر رسیدم سلام کردم و وارد شدم و سپس خود را  معرفی کردم.مدیر پس از سلام و احوال پرسی گرم و تعارف شیرینی به من پیشنهاد کرد که به برای کار تحقیقی خود به کلاس اول بروم.زنگ تفریح تمام شده بود و بچه ها به کلاس میرفتند من زودتر از معلم وارد کلاس شدم در کلاس را که باز کردم بچه ها از درو دیوار کلاس بالا میرفتند.هرچه به انها میگفتم ساکت باشید هیچ تاثیری نداشت تا خانم معلم وارد کلاس شد.معلم با صدای بلند از بچه ها خواست تا ساکت شوند.معلم شروع به تدریس درس خوانداری کرد یکی از دانش اموزان خوا ب بود و دو سه نفری از بچه ها اصلا گوش نمیدادند و نمیتوانستند روی صندلی بنشینند دائم از سر جای خود بلند میشدند و دیگر دانش اموزان را اذیت میکردند مداد کتاب ان ها رو پرت میکردند.من از معلم سوال پرسیدم مشکل این دو سه نفر چیست. گفت:این چند نفر بیش فعالی دارن اون دانش اموزی که خواب به علت مصرف قرص رتالین ارام شده و اکثرا سر کلاس خواب.من تصمیم گرفتم برای ارام کردن ان چند نفر با انها صحبت کنم وقتی از یکی از انها پرسیدم که چرا پسر انقد شیطنت میکنی با خنده پاسخ داد که من بیش فعالی دارم و اصلا نمیشه هیچ کاریش کرد.من با تعجب به او گفتم تو هم مثل بقیه دانش اموزانی چه فرقی میکند ساکت باش.خلاصه پس از دیدن روش تدریس معلم و یادداشت برداری های لازم به خانه برگشتم.به نظر من علت این که امار بچه های بیش فعال در مدارس زیاد شده این است که با متراکم شدن جمعیت و کوچک شدن خانه ها فضایی برای بازی و تخلیه ی انرژی انها نیست و بچه ها در حال بازی کردن با کامپیوتر ها و... هستند

 

 

 

کلاه ها

روایت ها

 

کلاه قرمز

.....................

 

کلاه سیاه

دم در مدرسه 2 دانش اموز با هم دعوا میکردند/هرچه به انها میگفتم ساکت باشید هیچ تاثیری نداشت/بچه ها از درو دیوار کلاس بالا میرفتند/یکی از دانش اموزان خوا ب بود

 

کلاه سفید

در محیط مدرسه قدم زدم تا به دفتر دبیران یرسم زنگ تفریح زده شد بچه مثل موشک از در کلاس ها خارج میشدند و دنبال هم میدویدند اقای ناظم داد و فریاد میزد که شیطنت نکنید و چند ثانیه یک بار با سوتی که در دست داشت به بچه ها تذکر میداد

 

کلاه سبز

علت این که امار بچه های بیش فعال در مدارس زیاد شده این است که با متراکم شدن جمعیت و کوچک شدن خانه ها فضایی برای بازی و تخلیه ی انرژی انها نیست و بچه ها در حال بازی کردن با کامپیوتر ها و... هستند

 

کلاه ابی

........................

 

کلاه زرد

معلم شروع به تدریس درس خوانداری کرد/مدیر پس از سلام و احوال پرسی گرم و تعارف شیرینی

 

 

 

                                                            به نام خدا

 

ساعت 7 صبح مورخ 29/1/94 از خواب لذت بخش بهاری بیدار شدم صبحانه خوردم و اماده شدم از خانه زدم بیرون در ان هوای بارانی و زیبا بعد از چند دقیقه ای پیاده روی سوار تاکسی شدم و بعد از چند دقیقه ای دم درب دانشگاه پیاده شدم.وارد دانشگاه شدم هوای بهاری را میشد حس کنی گلهای زیبایی که در محوطه ی دانشگاه رشد کرده بودند انسان را شاداب میکرد.ساعت 8 صبح گروه ما یعنی اقایان ظاهری/ایازی و خود بنده ارائه مقاله داشتیم.به هرحال ان زنگ به خوبی و انطور که انتظار داشتیم گذشت.ساعت بعدی درس پژوهش روایی داشتیم.استاد شروع به درس دادن کرد در جایی از تدریس برای ارائه ی مثالی  به کتاب مدیر مدرسه جلال ال احمد نیاز پیدا کرد.چون من مسئول کتابخانه بودم از من خواست تا کتاب را بیاورم.من به همراه یکی دوستانم به کتابخانه رفتیم ولی به دلیل خراب بودن سیستم کامپیوتر کتابخانه مجبورشدیم خودمان دنبال ان کتاب بگردیم این کار ما مثل گشتن دنبال سوزن توی انبار کاه بود.به هرحال پس از ده دقیقه ای گشتن به دوستم گفتم بیا بریم حتما کتاب رو بردن امانت.به هر حال در راه رفتن به کلاس از اینترنت این کتاب رو دانلود کردم و به کلاس وارد شدم.استاد به من گفت:بازم خوبه دست خالی نیومدی کلاس

 

 

 

 

 

 

 

کلاه ها

روایت ها

 

کلاه قرمز

خواب لذت بخش بهاری/گل ها انسان را شاداب میکرد

 

کلاه سیاه

خراب بودن سیستم کامپیوتر کتابخانه

 

کلاه سفید

در ان هوای بارانی و زیبا بعد از چند دقیقه ای پیاده روی سوار تاکسی شدم/خودمان دنبال ان کتاب بگردیم این کار ما مثل گشتن دنبال سوزن توی انبار کاه بود

 

کلاه سبز

..................

 

کلاه ابی

.................

 

کلاه زرد

اینترنت حلال مشکلات

 

 

 

 

 

به نام خدا

 

خاطره ی تعطیلی دانشگاه:

 

دو هفته مونده بود به عید94 زنگ دوم روز شنبه استاد کمی دیر امد به کلاس در همین فرصت دیر امدن بچه ها برنامه ریختند که تعطیل کنیم و زنگ بعد بریم خونه همگی به عشق تعطیلی راضی شدند که نیایم دانشگاه  همه با هم رو بوسی کردند و خیلی از بچه ها از هم عکس یادگاری میگرفتند به هر حال بعد از خواندن نماز و خوردن ناهار که کوبیده بود به خانه رفتیم بعد از رسیدن به خانه در حال استراحت بودم که موبایلم به صدا در امد دیدم یکی دوستامه و میگه حسین الان زنگ زدن به موبایل بابای من و از دستم شکایت کردن و گفتن میخوایم معرفیتون کنیم گزینش اموزش و پرورش من به سرعت سمت موبایل پدرم دویدم و ان را به اتاق خود اوردم بعد از نیم ساعت استراحت موبایل پدرم شروع به زنگ خوردن کرد ناشناس بود جواب دادم دیدم اقای بهرامی مسئول اموزش دانشگاه گفت اقای نظری گفتم بله گفت اقای نظری بچه ی شما منظبت نیست و دانشگاه رو به همراه چند نفر از دوستاش تعطیل کرده.منم گفتم کار اشتباهی کرده من از شما معذرت میخوام فردا حتما میفرستمش دانشگاه.از یک طرف به بچه ها قول داده بودم نرم دانشگاه از طرف دیگر این شده بود مشکل واسم.به هر حال تصمیم گرفتم نرم چون قول داده بودم.فردای ان روز در خواب ناز صبحگاهی ساعت 8ونیم بودم که موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد گوشیو برداشتم گفتم بله پدرم بود دیدم توپ پدرم پره و میگه از دانشگاه زنگ زدن میگن پسرت نیومده دانشگاه میخوایم اسمشو بدیم گزینش.به هرحال بعد از چند دقیقه ای حرف زدن با پدرم رفتم دانشگاه وقتی وارد کلاس شدم تعدادمون 15 نفر بود.از ان به بعد بین من و دوستام ی دوگانگی به وجود اومد و تصمیم گرفتم دیگر قبل از عید در جمع تعطیلی کلاس ها شرکت نکنم.

 

 

 

کلاه ها

روایت ها

 

کلاه قرمز

همگی به عشق تعطیلی راضی شدند/همه با هم رو بوسی کردند و خیلی از بچه ها از هم عکس یادگاری میگرفتند

 

کلاه سیاه

زنگ زدن به موبایل بابای من و از دستم شکایت کردن و گفتن میخوایم معرفیتون کنیم گزینش اموزش و پرورش

 

کلاه سفید

دو هفته مونده بود به عید94 زنگ دوم روز شنبه استاد کمی دیر امد به کلاس

 

کلاه سبز

تصمیم گرفتم دیگر قبل از عید در جمع تعطیلی کلاس ها شرکت نکنم.

 

کلاه ابی

..................

 

کلاه زرد

......................

 

 

 

به نام خدا

 

روز سه شنبه تاریخ 23/11/93طبق معمول ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدم.اماده شدم برم بیرون برای انجام کاری که دیدم پدرم درحال زنگ زدن به مبایلم پاسخ دادم.پدرم به علت کار فوری که برایش پیش امده بود ازم درخواست کرد که 1 ساعتی به سر کلاسش بروم.پدرم معلم کلاس چهارم دبستان است .من قبول کردم و به سرعت به کلاس رفتم چون رشته ی دانشگاهی خودم هم در همین زمینه بود و به معلمی علاقه ی شدید داشتم.پدرم پس از مشخص کردن درسی که قرار بود دنبال کنم به دنبال کار فوری خود رفت.درس مورد نظر علوم بود درس اتشفشان ها.من پس از توضیحاتی که برای دانش اموزان درمورد این درس دادم یکی دو دقیقه ای به ان ها وقت استراحت دادمدر حین استراحت یکی دانش اموزان گفت اقا اجازه.گفتم :بله بفرمایید گفت میتونم ی  سوال غیر درسی بپرسم!گفتم:بله البته .گفت :مذاکرات ایران و 5+1 به کجا رسید!!!من با تعجب به خود گفتم دانش اموز ابتدایی و بحث در مورد مذاکرات! متاسفانه من شب قبلشم اخبارو نگاه نکرده بودم که جواب سوالش را بدهم.به او گفتم:سوالتو بذار ساعت بعدی از پدرم بپرس.از اون خاطره به بعد نتیجه گرفتم که معلمی فقط به دانستن روش تدریس نیست.معلم باید از مسایل روز دنیا با خبر باشد که بتواند هر سوال احتمالی از طرف دانش اموزان را جواب بدهد.جواب ندادن سوال می تواند برای معلم ضعف باشد.

 

 

 

 

 

کلاه ها

روایت ها

 

کلاه قرمز

به سرعت به کلاس رفتم چون رشته ی دانشگاهی خودم هم در همین زمینه بود و به معلمی علاقه ی شدید داشتم

 

کلاه سیاه

متاسفانه من شب قبلشم اخبارو نگاه نکرده بودم که جواب سوالش را بدهم

 

کلاه سفید

روز سه شنبه تاریخ 23/11/93طبق معمول ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدم

 

کلاه سبز

معلم باید بتواند هر سوال احتمالی از طرف دانش اموزان را جواب بدهد

 

کلاه ابی

.....................................................................................

 

کلاه زرد

از توضیحاتی که برای دانش اموزان درمورد این درس دادم

 

 

 

 

 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 45
  • باردید دیروز : 46
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 122
  • بازدید ماه : 245
  • بازدید سال : 621
  • بازدید کلی : 7,962