close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های هادی عبد الله زاده
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  بسم الله الرحمن الرحیم   (یک)اولین جلسه   مثل ساعت قبل،زودتر از استاد در کلاس حضور پیدا کردیم و به انتظار آمدن ایشان به صندلی هایمان تکیه دادیم.   دومین کلاس از اولین هفته ی دانشگاه بود و ما در آن ساعت درس روایت پژوهی داشتیم با استاد نادعلی پور   بعد از مدتی انتظار ,کلاس…

روایت های هادی عبد الله زاده

استاد نادعلی پور بازدید : 23 شنبه 06 تير 1394 نظرات ()

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

(یک)اولین جلسه

 

مثل ساعت قبل،زودتر از استاد در کلاس حضور پیدا کردیم و به انتظار آمدن ایشان به صندلی هایمان تکیه دادیم.

 

دومین کلاس از اولین هفته ی دانشگاه بود و ما در آن ساعت درس روایت پژوهی داشتیم با استاد نادعلی پور

 

بعد از مدتی انتظار ,کلاس با حضور استاد به صورت رسمی آغاز شد.در نگاه اول، به نظر شیک پوش به نظر می آمد لا اقل از نظر من که اینطور بود

 

آن جلسه برای من خیلی تازگی داشت,نه فقط به خاطر استاد جدید،بلکه به خاطر اینکه تازه از شهر دیگری انتقالی گرفته بودم. به همین خاطر همه چیز از همکلاسی ها گرفته تا محیط آموزش و مسؤولین دانشگاه.

 

منتظر بودم که استاد نطق بیان را در دست بگیرد تا بلکه اخلاق  و عقایدش دستم بیاید.

 

خلاصه استاد تدریس را آغاز کرد و در ابتدا فهرستی از آنچه که قرار بود در طول ترم ارایه کند رابه ما داد.

 

اما صحبت ویا واکنش به خصوصی که بیانگر خلق و قوی او باشد از وی سر نزد.

 

بعد از آن اولین مبحث را از سر گرفت و مشغول و تدریس شد.در اثنای تدریس,ایشان از یکسری واژگان انگلیسی بهره گیری کردند که به پیوست آن عده ای از بچه ها خواستار نوشته شدن این کلمات بر روی تابلو شدند که با امتناع استاد از این کار مواجه شدند ولی در عوض مابقی کلاس به پند و اندرز از جانب استاد نادعلی پور  سپری شد که به لزوم یادگیری زبان انگلیسی خصوصا پیش از مقاطع بالاتر آموزشی علی الخصوص پی اچ دی تأکید کردند.

 

خلاصه جلسه ی اول هر طور بود گذشت. اینطور که به نظر می آمد چون این درس,درس جدید و نو پایی بود و به تازگی در دانشگاه فرهنگیان راه یافته بود,منبع  و یا میزان به خصوصی برای آن تدوین نشده بود.

 

قرار شد که استاد بعد از یافتن منبع متناسب برای آن,ما را مطلع کند تا سریعتر به تهیه ی کتاب اقدام کنیم.

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

(دو)حضور در مدرسه ابتدایی پس از سالها

 

بنا به منویات و فرمایشات استاد معظم له,راهی مدرسه ی ........ شدم,خیر دیده اول هرمی عز کار و زندگی انداختمان,هنوز اصول روایتگری را یاد نداده,تکلیف داد که یک روایت آموزشی از زبان یک معلم بنویسید,از اقبال بلند ما فقط.شوهر خاله مان معلم بود(معلم راهنمایی) که او هم آن سر شهر زندگی میکرد,از طرف دیگر استاد فتاحی هم برای درس زبان فارسی ما را حواله ی مدرسه ابتدایی کردند و فرمایش کردند که بعد عز حظور در کلاس نحوه ی رعایت رویکردها را در کلاس فارسی بررسی کنید.

 

حالا هرچه ما قسم و آیه خوردیم که هنوز کارورزی نرفته ایم,هنوز روش تدریس نخوانده ایم و این ها به کنار,هنوز رویکردهای زبان فارسی را به ما درس نداده اید اما نه استاد فتاحی و نه استاد نادعلی پور,هیچکدام از خر شیطان پایین بیا نبودند و ول کن ما نشدند

 

خلاصه با دعا و صلوات به روح اموات و در گذشتگان این دو استاد بزرگوار در حالی که دعا گوی هر دو عزیز بودیم,به طرف مدرسه راهی شدم

 

بعداز رسیدن به مدرسه و عرض سلام و ادب محضر مدیر مدرسه که گویی بعد از شنیدن این جمله  که من برای حضور در یکی از کلاس های مدرسه شما نامه(ابلاغ) آورده ام,همچون سپند روی آتش از جا پرید.طفلک فکر کرد که من بازرس هستم.بنده خدا حق هم داشت اول صبحی با کت و شلوار و یک کیف کلاسور چرمی,مثل اجل معلق بالای سرش ظاهر شده بودم بنده خدا من را با بازرس اشتباه گرفتهه بود.از جا برخواست و بعد از تعارف چای معرفی نامه مرا با احترام گرفت.بعد از دیدن مهر دانشگاه فرهنگیان در انتهای آن جوری که مثلا من متوجه تغییر رفتارش نشوم گفت دانشجوی کجا بودید؟خلاصه انگار دو هزاری اش افتاد که من دانشجو هستم ولی با این حال برای این که سه نشود و مثلا من نفهمم که این عزت و احترام مال این بوده که مرا با بازرس اشتباه گرفته,بعد از بردن اسمم که بالای معرفی نامه نوشته شده بود,گفت که فلانی قصد رفتن به چه  کلاسی  ودر چه پایه ای را داری؟من هم که میخواستم با یک تیر دو نشان بزنم و علاوه بر نوشتن یک روایت آموزشی از زبان یک معلم,به بررسی کلاس زبان فترسی هم پرداخته باشم و ازآنجاکه تعریف کتابهای سال ششم را هم شنیده بودم,کلاس خوانداری پایه ششم را انتخاب کردم.مدیر مدرسه,هم در حالی که کشوی میزش را باز کرده بود تا معرفی نامه ی مرا در آن قرار دهد بعد از بستن  کشوی میزش از من خواست تا شروع ساعت بعدی و آمدن همکاران از کلاس به اتاق.دبیران در دفتر ایشان منتظر بمانم تا به یکی از آنان معرفی شوم,من هم قبول کردم و منتظر ماندم.

 

تا اینکه برنامه س کلاسها که روی دیوار بود نظر مرا جلب کرد,یک برنامه دست نویس و کم رنگ,از شانس بد ما هیچ یک از دو  کلاس پایه ی ششم آنروز خوانداری نداشت,از دست این مدیر بی تکلیف که حتی نکرده بود برنامه کلاس ها را بررسی کند و بعد به من بگوید که منتظر بمان خرد شده بود ولی به روی خودم هم نیاوردم.پیش خودم گفتم که لا اقل  مینشینم و روایت را مینویسم  وهمین کار راهم کردم......

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خاطره ای از زبان یک معلم(سه)

 

این روایت به دوران خدمت یکی از همکاران بر می گردد که البته نقل قولش را بنده بر عهده دارم:

 

معلم:سال دوم تدریس من در مناطق محروم بود.از آنجایی که برای این مناطق تغذیه ی رایگان دانش آموزی در نظر می گرفتند و هر چند وقت یک بار توزیع میکردند،طیق معمول با آمدن صدای مینی بوس که تغذیه ها را می آورد به پیشواز رفتم.

 

در همین حین به یکی از شاگردانم که در دفتر دبیران بود گفتم که چای رو سریعا راست و ریست کند و برای اکبر آقا که اتفاقا از بستگانشان هم میشد بیاورد تا از خستگی راه از تنش در برود.این دانش ءموز ما چون دایی اش توی همون مدرسه همکارمون بود و همونجا تدریس میکرد اجازه ی ورود و خروج به دفتر و اتاق دبیران را پیدا کرده بود و گاها اگر کاری داشتیم روی حساب آشنایی با دایی محترم و همینطور شناختی که از خونواده اشون داشتیم به او محول میکردیم.

 

خلاصه من که برای دیدن اکبر آقا و گرفتن سهمیه ی مدرسه به دم در رفته بودم،بعد از سلام و احوال پرسی،گرم گرفتم و مشغول صحبت شدم و منتظر تا اینکه شاگرد نازنینم اسباب رفع خستگی(چای) ما رو تا دقایقی بعد از اون بیاره.

 

مدتی گذشت و سرگرم اختلات با اکبر آقا شده بدم که یهو متوجه بوی سوختگی و دودی که از اتاق دبیران بلند شده بود شدم.فورا خودم رو به اتاق رسوندم،در حالی که بین راه خدا خدا میکردم که مبادا این بچه ی نابخرد بلایی چیزی سر خودش نیاورده باشه،در همین حال بودم که دیدم به دم اتاق رسیدم و دستم روی دستگیره ی دره.همین که در رو باز کردم در حالی که خودم رو برای دیدن هر چیزی آماده کرده بودم با اتاق خالی مواجه شدم،در حالی که فلاکس پلاستیکی ای که تازه هم خریده بودم روی چراغ علاءالدین قرار داشت،پسرک دیوانه با این که خیر سرش از قشر مرفه و طبقه ی احتماعی بالای اون روستا هم حساب میشدن هنوز متوجه  نبود که....

 

خلاصه انگار خودش هم شصتش خبر دار شده بود که اگه اونجا بمونه،حسابش با کرام الکاتبینه،برا همین از معرکه فرار کرده بود.فلاکس ذوب شده رو از چراغ جدا کردم،تقریبا نصفه ی پایینش کامل چسبیده بود به چراغ.

 

خدا وکیلی بازم شانسم گفته بود که خبط دیگه ای ازش سر نزده بود و خودش رو به آتیش نکشیده بود.

 

حیث المجموع اومجا بود که متوجه فقر اجتماعی فرهنگی در بعضی از روستاهایی که خیلی از شهر فاصله دارن شدم،حتی در بهترین طبقات.

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کلید اسرار(چهار)

 

از اون جایی که هوا خیلی خوب به نظر میومد،بر خلاف بقیه ی روزها لباس چندان گرمی نپوشیده بودم و تنها یک کتمشکی رنگ به تن داشتم.

 

تا ظهر که از این انتخاب راضی بودم,خیلی سبک و راحت.اوت روز بعد عز ناهار هم دو تا کلاس دیگه داشتم.تقریبا ساعت چهار و نیم بود که کلاس به اتمام رسید.جزو نفرات آخری محسوب میشدم که از کلاس میومدم بیرون.هواسم به هیچ کجا نبود و توی باقالی ها سیر میکردم،جوری که نزدیک بود،از پله ها پرت شم پایین.

 

خلاصه با هر زحمتی بود خودمو جمع و جور کردم و تعادلم رو نگه داشتم،شانسم گفته بود چون پله های اول بودم و اگه می افتم حول و حوش نه الی ده تا پله رو باید با سر میرفتم و بعید میدونم که چیزی ازم باقی می موند.

 

خدا رو توی دلم شکر کردم و در حالی که به طرف درب خروجی میرفتم صفات رحمتش رو از ذهنم می گذروندم.

 

توی همین حال و هوا بودم که با باز کردن در و برخود یه باد خیلی سرد به صورتم،یهو پریشون شدم و چند لحظه پیش که هیچ،تمام اتفقاتی که از صبح رخ داده بود از  ذهنم رفت و فقط یاد صبح افتادم که چقدر خوش خیال بودم و دل به هوای آفتابی بسته بودم.

 

پیش خودم گفتم خدایا همیت حالا داشتم باهات دل میدادم قلوه میگرفتم ها. تازه داشتم شکرت میکردم و ...

 

همین ی روز که بر خلاف همیشه لباس گرم نپوشیدیم باید عوا اینجوری اوضاعش بریزه بهم.من هم که سرمایی.

 

کلی توی دلمون به خدا غر و نر کردیم که بابا نهوبه اون هوای صبحی که انگار بهار بود نه به هوای الان.

 

خدایا ما که تازه داشتم تو رو به خاطر حکمت و رحمتت شکر می کردم,اینو کجای دلم بزارم.

 

می گذاشتی لا اقل ی نیم ساعت از این ماجرا بگذره بعد....

 

خلاصه از محوطه ی دانشگاه بیرون رفتم و نگهبانی رو پشت سر گذاشتم.

 

ایستگاه اتوبوس یه کم بالاتر از دانشگاع بودولی از اونجایی که من سردم شده یود و با این خیال که ایستادن توی ایستگاه به مساوی قندیل بستنه،پیش خودم گفتم که بهتره تا ایستگاه اتوبوس قبلی رو پیاده برم تا هم سرمای کمتری احساس کنم و هم توی اتوبوس راحتتر جا گیر بیارم.

 

بی اعتنا به ایستگاهی که نزدیک دانشگاه بود دنده رو خلاص کردم و از سرازیری راهی ایستگاه قبل شدم که ناگهان صدای آشنای گاز دادن اتوبوس توجه منو به خودش جلب کرد،تا اومدم بر گردم و دست تکون بدم تا بلکه بایسته دیم که امون از دل غافل همین الان داره ایستگاه رو ترک میکنه,یعنی اگه همون اول مثل بچه ی آدم رفته بودم طرف همون ایستگاه همیشگی، الان هوی اتوبوس بودم و سرما عذابم نمیداد.

 

اعصابم حسابی قاراش میش شد و گفتم:خدایا گل بود به سبزه هم آراسته اش کردی؟

 

آخه قربونت برم تا اومدن اتوبوس بعدی با این سرمای هوا و این وضع لباس چی کار کنم آخه؟هر چی بعد ماجرای پله ها گفتیم حکمتت رو شکر،رحمتت رو شکر ،حالا که زدی برجک مون آوردی پایین.اون از پله ها  اون از اول صبح و وضعیت هوا و تغییر ناگهانی اس تا الان,از اول هفته هم که تا الان وضعیتم ریخته به هم،اینم از حالا.

 

هیچی دیگه مجبور شدم پیاده سر بالایی برم و راهی خونه بشم،توی راه مدام چشمم پشت سرم بود تا ی تاکسی ای چیزی گیرم بیاد.از بخت سیاه ما تاکسی های اون خط تا پر نشن از ایستگاه راه نمی افتن ولی با این وجود بازم به رحمت خدا امیدوار بودم.

 

اونروز انگار خدا کمر همت رو برای اذیت کردن ما بسته بود،تو همین فکر و خیال ها بودم کهیکی کنار پام ترمز زد که مارو رو سوار کنه.

 

یه جوون سوسول با یه هاچ بک اسپرت.باورم نمیشد که این بابا وایستاده که یه بنده خدایی رو برسونه،از این جماعت آدم ها عجیبه که اهل کار خیر باشن،متحیر شده بودم تو دلم گفتم شاید خواسته توی مسیرش مشسافرکشی کرده باشه بلکه ی دوتا مسافر گیرش بیاد و پول گاز ماشینش برای دور دور کردن توی شهر در بیاد، با این اوصاف چون دیدم از هیچی بهتره پریدم سوار شدم

 

توی راه که با سؤالایی که ازش پرسیدم و حرف هایی که بین ما رد و بدل شد فهمیدم که مسیرش یک جای دیگه بوده و فقط گذری از اونجا رد میشده.وقتی منو پیاده دیده همینجوری الکی الکی به دلش افتاده که سوارم کنه.

 

همونجا بود که یک دفعه تمام حرف های یک جانبه ای که بین خودم و خدای خودم زده شده بود از جلوی چشمم گذشت.تمام اون ناشکیبایی ها و غُر و نُر ها و یک طرفه به قاضی رفتن ها.

 

از حکمت خدا مطمین تر شدم و اینکه نباید عجولانه قضاوت کرد زیرا که هیچ کار خدا بی حساب کتاب نیست.

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

(پنج)زنده شدن خاطره ی قدیمی

 

برای نوشتن یک مقاله راهی مدرسه ی دوران ابتدایی خودم که تقریبا نزدیک محل زندگی خودمان هم بود شدم.

 

تصمیم گرفتم تا از همان کوچه پس کوچه هایی که در آن دوران با رفقا برای رفتن به مدرسه طی میکردیم بگذرم.

 

در طول مسیر تمام خاطرات آن زمانهایی که با بچه ها با هم به مدرسه میرفتم از ذهنم عبور میکرد.در آن دوران بر خلاف الانمکه فقط از خیابانهای اصلی و شناخته تر شده عبور میکنم،هر روز با بچه ها از مسیر و کوچه ای جدید میرفتیم.

 

به مدرسه رسیدم،آنجا بود که خاطره های ناب و به یاد ماندنی ای را بخاطر آوردم:

 

یادش بخیر کلاس پنجم که بودم از آنجا که شاگرد ممتاز مدرسه وکلاس بودم اجر و قرب به خصوص در مدرسه داشتم.زنگ آخر که میشد معلممان اگر وقت اضاف می آورد ،کلاس را تعطیل میکرد. آنروز هم که دست تقدیر برای من آن حادثه را رقم زده بود همین طور بود.

 

وقت اضاف آمده بود و دبیر محترم از آجایی که قصد زودتر به خانه رفتن را داشت،با عنوان اینکه هر شاگردی که مؤدب تر و ساکت تر بنشیند،قبل از همه او را راهی خانه میکند،کلاس را به سکوت واداشت.همه مرتب و دست به سینه منتظر جلب نظر معلم نشسته بودند، به خاطر شناختی که از من داشت ،با اشاره من را بعنوان اولین نفر انتخاب کرد و پشت سرم به سبحان گفت که بلند شود و برود.از بچه ها خواست تا هرکسی که نوبتش شد بدون سر و صدا و جلب توجه سایر کلاس ها از پله ها پایین بروند.با اینکه اجازه ی خروج من قبل از همه صادر شده بود ولی هنوز به پله نرسیده بودم که دو نفر دیگر از بچه ها باسبقت از من خودشان را به نرده ی پله ها رساندند و با سر خوردن روی نرده به پایین رفتند.من که همیشه اینجور بچه ها را به خاطر خطرانت کارشان نصیحت میکردم،یک مرتبه تغییر رویه دادم و نسبت به امتحان این کار مبادرت کردم(کودکی است و حس کنجکاوی).

 

چشمتان روز بد نبیند، در همان بدو کار عقب عقب از نرده ها افتادم پایین. در طول پروسه ی سقوط پند باری سرم به نرده ها ، در و دیوار و در نهایت به کف سالن طبقه یهمکف اصابت کرد.

 

خدا به من رحم کرد که ضربه مغزی نشدم،پرت شدن از طبقه ی دوم آن هم با سر کم حرفی نیست.در مسیری که در هوا سیر میکردم دور و برم تماما سیاه شده بود و گاها با برخورد سرم به نرده به یکبارهجلوی چشمم رنگین کمان ظاهر میشد.

 

گویا خدا مرا مرحمتی کرده بود که آنروز ورزش داشتیم و وسایل زیادی در کوله ی من بود.در آخرین برخورد که البته شدید ترین آنها بود،کوله ی توصیف شده تا حدودی بین سر من و زمین حایل شده بود و از شدت آن کاسته بود و مانع ضربه ی شدید تر به مخچه ی من گشته بود.اما با این تفاسیر هم باز سر من از چند ناخیه دچار شکستگی شد و هنگام برخواستن از زمین به خاطر سرگیجه ی ناشی از ضربه تلو تلو خوران روی زمین می افتاد بلند میشدم،تا اینکه مدیر که حول شده بود مرا به دفتر برد و ...

 

بعداز سالها آنچه در بازدید از مدرسه برایم جالب به نظر رسید همان نرده های شرح داده شده بود اما این بار دیگر کسی نمیتوانسنت رویشان سر بخورد.حتی به زور کیتوانستی دستت را به نرده بگیری،با تازگی حلقه های فلزی ای را با فاصله های کم برروی آن جوش داده بودند تا از وقایع احتمالی جلوگیری شود.مشخص بود که این ابتکار به تازگی صورت گرفته است،اما چه دیر.

 

آن نرده ها مرا به یاد خاطره ی سقوطی می انداخت که البته به خیر گذشت.

 

 

 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 5
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 11
  • باردید دیروز : 20
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 49
  • بازدید ماه : 244
  • بازدید سال : 1,342
  • بازدید کلی : 9,394