close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های حافظ احمدی
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  بسم الله الرحمن الرحیم   روایت های حافظ احمدی   روایت اول..چهارشنبه 13اسفند-1393   وام گرفتن   حدود ساعت ده صبح به اجبار از خواب بیدار شدم که برم شهرستان،با همون چهره ی در هم تنیده و چشای پف کرده از اتاقم بیرون رفتم ،که مادرم از تو حیاط  با خنده گفن:چیشده خیر باشه صبح به این زودی بیدا شدی (اخه سابقه نداره روزایی که تو خونه ام زودتر از ساعت ده از خواب بیدار بشم)گفتم بایس برم شهرستان اگه بشه وام بگیرم خیلی پول لازم دارم .اصلا روز خوبی نبود به قول مامانم از از دنده چی…

روایت های حافظ احمدی

استاد نادعلی پور بازدید : 17 چهارشنبه 03 تير 1394 نظرات ()

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روایت های حافظ احمدی

 

روایت اول..چهارشنبه 13اسفند-1393

 

وام گرفتن

 

حدود ساعت ده صبح به اجبار از خواب بیدار شدم که برم شهرستان،با همون چهره ی در هم تنیده و چشای پف کرده از اتاقم بیرون رفتم ،که مادرم از تو حیاط  با خنده گفن:چیشده خیر باشه صبح به این زودی بیدا شدی (اخه سابقه نداره روزایی که تو خونه ام زودتر از ساعت ده از خواب بیدار بشم)گفتم بایس برم شهرستان اگه بشه وام بگیرم خیلی پول لازم دارم .اصلا روز خوبی نبود به قول مامانم از از دنده چی بلند شدم.صبحانه هم طبق معمول از گلوم پایین نمی رفت .انگار از همون اول معلوم بود که این وام جور شدنی نیست،داشتم الکی به خودم امید می دادم که وامو بگیرم چه کارا که نمی کنم اما غافل از اینکه با این همه اختلاص دیگه پولی تو بانک نمونده که به من فلک زده وام بدهند.با این حال دستی به سروصورتم کشیدم،داشتم لباس می پوشیدم با چنان عصبانیتی کمربندمو فشار دادم که سگک کمربندم شکست.ناخوداگاه یاد روزی افتادم که تو بازار کمر بند قیمت کردم که چه قیمت های سرسام اوری بودند.با خودم گفتم تو این وضع بی پولی اونم نزدیک عید دیگه خرید کمربندو کجای دلم بزارم.با هر مصیبتی که بود یه کمربند که عمرش به مراتب از سن من بیشتر بود رو پیدا کردم بالاخره رفتم شهرستان،اما همون طور که گفتم با وامم موافقت نکردن و با کلی ناراحتی و فکر های درهم ورهم اومدم خونه.

 

روایت دوم-دوشنبه 15اسفند1393

 

تربیت بدنی دانشگاه

 

ساعت 14:30دقیقه روز دوشنبه برای اولین بار در ترم سوم به سالن تربیت بدنی نزدیک دانشگاه رفتم اقای بهارلویی استاد تربیت بدنی گفت: حافظ بالاخره اومدی !!منم خندیدم و گفتم بله استاد با اجازتون..بعد یه ربع گوش دادن به حرفای استاد و حاضر غایبی همیشگی کلاسها استاد گفت ده دقیقه خودتونو گرم کنید و بعد یارگیری کنید و بازیو شروع کنید.تقریبا اکثر بچه ها که منم جزء اونا بودم گرم کردن عضلات رو قبل از بازی به شوخی میگرفتن بالاخره یار گیری انجام شد و چهار تیم شش نفره تشکیل شد که گروه ما تایم اول رو استراحت می کرد منم از رو صندلی کنار زمین بازیو نگاه می کردم چون سالن استاندارد لازمو نداشت بازی زیاد چنگی به دل نمیزد .بالاخره نوبت تیم ما شد و رفتیم تو زمین ایقذد بد بازی کردیم که تو همون دقیقه دوم گل خوردیمو اومدیم بیرون.شانس بد ما بقیه تیم ها تمام وقتشونو بازی می کردن و کار به پنالتی می کشید.بعد یه ربع دوباره رفتیم تو میدون و با بچه ها قول دادیم که این بازیو درست حسابی بازی کنیم با یه ژست خاصی شروع به بازی کریم منم منم همیشه سمت راست حمله بازی میکنم .تیموری که دروازبانمون بود یه توپ انداخت واسم منم بعد یه دریب تو حالت نامتعادل با پای راست یه ضربه محکم و روپا به سمت دروازه حریف زدم همینکه میخواستم پامو زمین بزارم تو یه حالت بدی رو پام افتادم و پام پیچ خورد .تمام وزن بدنم افتاد رو ی انگشتا و مچ پام به طوری که صدا پیچ خوردن پامو تو گوشم حس می کردم.اقای بهارلویی تو اون شرایط منو دید و اومد یه معاینه کرد و گفن نه پیچ نخورده .لنگ لنگان اومدم بیرون و لباس پوشیدم که بیام خونه هوا هم تقریبا سرد بود درد پا هم اذیتم میکرد اما چندان مهم نبود برام .تو راه خونه هم سوار ماشین که بودم یه خورده درد داشتم اما وقتی رسیدم خونه درد پام حسابی شدید شد مامانم نگران شد و رفت یه خانومی که تو در رفتگی و شکستگی مهارت داشت اورد خونه یه نگاهی کرد و با اب گرم مالشش داد و با یه حرکت درداور پیچ خوردگی پامو درست کرد .

 

روایت سوم-19اسفند 1393

 

اخرسال و تعطیلی خود جوش دانشجویان

 

روز شنبه هفدهم صبح زود از اردل اومدم دانشگاه .کلاس اقای نیکخواه  رو با کلی پروژه های درسی تموم کردیم.تایم استراحت بود که زمزمه هایی از اتحاد دانشجویان کلاسمون به گوش می رسید که از بعد ظهر شنبه دیگه کلاسارو تعطیل کنیم.هر کدوم از بچه ها یه چیزی می گفت.تا اینکه ساعت دوم (کلاس اقای نادی علی)شروع شد .کلاس های اقای نادعلی هم طبق معمول با کلی مقاله همراه بود و متاسفانه کسل کننده از قضا اقای نادعلی هم برامون تکلیف گذاشت که کل کتاب تقریبا250صفحه برای امتحان، زمانش هم یه هفته بعد تعطیلات بود.با این تکلیف هایی که اساتید در اولین روز هفته پایانی سال93برامون در نظر گرفتن دیگه همه بچه ها به فکر تعطیلات نوروز بودند که با این تکلیف ها تمام برنامه هاشون بهم میخوره. با این وجود با اراده محکم تری تصمیم به لغو کلاس ها ی روز یکشنبه و دوشنبه گرفتیم.بعد اتمام کلاس اقای نادعلی حدود ساعت11:40دقیقه بود که تمام بچه ها موافقت کردند و چند تا هم عکس دورهمی گرفتیم تا مهر تاییدی باشه برای اتحادمون.هماهنگ کردیم که ناهار را هم تو دانشگاه صرف کنیم و بعد ناهار بریم.خلاصه بعد ناهار هر کدوم از بچه ها جایی رفتن .خونه یا خوابگاه .حدود ساعت 3 بود که اقای بهرامی به تک تک دانشجویان ومن تلفن زد و با لحنی عصبانی گفت:اگه فردا ساعت 8صبح دانشگاه نباشین و کلاس روانشناسی رو برگزار نکنید پروند های تمامتون رو میفرستم گزینش....شب شدو بچه ها هم ازین کار اقای بهرامی ناراحت بودند یکی گفت بریم یکی گفن نه بابا حالا یه چیزی گفته.منم هم دودل بودم که چیکار کنم بالاخره صبح شد تعدادی از دانشجویان کلاسو برگزار کردند وتعدادی ازبچه ها هم که من جزءاونا بودم فرصتو غنیمت شمریدم و با خودمون گفتیم حالا که کلاس برگزار میشه دیگه اقای بهرامی کاری به کارمون نداره و میتونیم با خبیال راحت بریم . اتفاقا همین طور هم شد وازین قضیه به سلامت اما با دلهره گذشتیم.

 

روایت چهارم-شنبه 5اردیبهشت94

 

از بعد عید تا امروز دوساعت اول کلاس های دانشگاه رو سرموقع نرسیدم از شانس بده من دیشب که جمعه باشه خونه خواهرم شهرستان بودم که این روزو زودتر برسم دانشگاه ودیگه غیبت نداشته باشم اما متاسفانه خواهر زادم که کوچولوه و اون شب تب داشت و کل شبو گریه می کرد نذاشت که بخوابم.از همون اول صبحی که بیدار شدم به خاطر بیخابی سرم درد می کرد .با این حال رسیدم دانشگاه درد سرم هم شدید تر شده بود با خودم گفتم که تا ظهر بخابم شاید حالم بهتر بشه با این حال بدم اصلا متوجه غیبت های زیاد کلاس اقای نادعلی نبودم.رو تخت دراز کشیدم که احمد گفت نخوابی که غیبت داری !!منم گفتم نه بابا بزا از جمشیدی نماینده کلاس سوال کنم .پیام فرستادم:سلام اقای جمشیدی اگه میشه یه نگاهی تو لیست حضور غیاب بنداز ببین چند تا غیبت دارم.یه دقیقه بعد پیام اومد که 2تا غیبت دارم و خوشحال شدم که میتونم از فرصت سه غیبت در ترم استفاده کنم و خوابیدم تا موقع ناهار همین که بیدار شدم بچه ها ی خوابگاه خندیدن و گفتن یه خبر داریم برات !!!من با تعجب نگاه کردم .ها چیه بگین دیگه حال ندارم. اقای خداوردی گفت که هیچی فقط استاد نادعلی حذفت کرده!!!اولش باوم نشد .از تک تک بچه ها سوال کردم اما واقیعت داشت .یه اهی کشیدم و گفتم حالا چیکار کنم کاش با همون سر درد میرفتم سر کلاس اما حذف نمیشدم.داشتم فکر می کردم که اگه واقعا استاد حذفم کنه خیلی بد میشه بخصوص اینکه اقای بهرامی هم سر اون هفته اخر که کلاسارو تعطیل کردیم دیگه واقعا حسابمو میرسه اونم با حذف یه درس.الان باید منتظر بمونم تا هفته بعد و از استاد خواهش کنم که حذفم نکنه.اخه برنامه درسی ترم های اینده با وجود تغییر سرفصل ها حسابی سنگین میشه و وقت ازاد برای جبران نداریم.

 

 

 

 

 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 4
  • آی پی دیروز : 3
  • بازدید امروز : 17
  • باردید دیروز : 4
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 34
  • بازدید ماه : 283
  • بازدید سال : 1,701
  • بازدید کلی : 9,042