close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت های سپهر فرخ نیا
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  به نام خدا   موضوع :دست ورو نشسته   تاریخ:سال 1379   روایت:شماره یک   سال 79 بود من تازه رفته بودم کلاس اول ،یه پسر کوچولو ،لاغر با موهای خیلی بلند وقتی رفتم سر کلاس بقیه بچه ها گفتن این دختره رو چرا اوردن کلاس ما ...   اون موقع پیش دبستانی اجباری نبود ومن هم نرفته بودم واین تجربه اولی بود که به مدرسه می رفتم .   مدرسمون تقریبا 10 الی 15 متر با خونه مون فاصله داشت ،البته انجا مستاجر بودیم و سال بعدش از انجا رفتیم .   مدرسه ما تقریبا بافت نوساختی داشت و ما…

روایت های سپهر فرخ نیا

استاد نادعلی پور بازدید : 51 شنبه 06 تير 1394 نظرات ()

 

به نام خدا

 

موضوع :دست ورو نشسته

 

تاریخ:سال 1379

 

روایت:شماره یک

 

سال 79 بود من تازه رفته بودم کلاس اول ،یه پسر کوچولو ،لاغر با موهای خیلی بلند وقتی رفتم سر کلاس بقیه بچه ها گفتن این دختره رو چرا اوردن کلاس ما ...

 

اون موقع پیش دبستانی اجباری نبود ومن هم نرفته بودم واین تجربه اولی بود که به مدرسه می رفتم .

 

مدرسمون تقریبا 10 الی 15 متر با خونه مون فاصله داشت ،البته انجا مستاجر بودیم و سال بعدش از انجا رفتیم .

 

مدرسه ما تقریبا بافت نوساختی داشت و ما یه هفته صبح می رفتیم اونجا یه هفته بعد از ظهر چون هم دخترا اونجا درس میخوندن هم پسرا .

 

ناظم مدرسه یه فرد کوتاه قامت خوش اخلاق ومهربون بود اقای رییسی  اما معاون یه فرد بلند قد با موهای  تاس و خیلی سخت گیر و خشن ولی در عین حال مسعولیت وپذیر و دلپاک ، بگذریم .

 

میرسیم به معلم کلاس اولمون اقای رییسی اگه نگم بهترین معلمم دوران زندگیم ولی یکی از بهترین معلمان وانسان های بود که تا اون زمان دیده بودم یه فرد بلندقد با سبیل، خوش اخلاق، همیشه خندان و یه چوب گرز مانند داشت که همیشه تو میز اش بود و هیچ وقت ازش استفاده نکرده بود.

 

صبح یه روز پاییزی که از خواب بیدار شدم سریع لباسامو پوشیدم ور فتم سر کلاس نمیدونم اقای رییسی از کجا فهمیده بود که من دست ورو نشسته اومدم سر کلاس  خلاصه به یکی از بچه ها گفت که یه بطری اب بهش بدن .احمد یه پسر بلند قد با موهای خرمایی که سال قبل هم مردود شده بود روهمین کلاس اول یه بطری اب یخ به اقای معلم داد که معمولا شب قبلش میزاشتن تو فریزر با خودشون می اوردن سر کلاس .

 

اقای رییسی با اب یخ دست و صورتمو شست و این درس عبرتی شد واسه من که هر وقت از خواب بیدار شدم اول دست وصورتمو بشویم .

 

دوستت دارم معلم اول دبستانم وهمیشه به یادت هستم

 

پایان

 

روش شش کلاه

 

روایت شماره یک –دست ورو نشسته

نام کلاه

اقای رییسی یکی از بهترین معلم هاوحتی انسان هایی که از اون موقع تا حالا دیده بودم

قرمز

نرفتن به پیش دبستانی-ندانستن اینکه باید صورتو صحب ها که از خواب بیدار می شوی باید بشویی

سیاه

بافت نوساز مدرسه –فضای مدرسه –توصیف مدیر معاون معلم

سفید

استفاده از اب یخ برای شصتن دست وصورت

سبز

وجود یک معلم خوب –خندان بودن وی –خوش اخلاق بودن وی

زرد

این روایت از زبان یک دانش اموز کلاس اول بیان شدهو طرز یادگیری یکی از رفتار های که براش اتفاق افتاده بیان کرده

ابی

 

 

 

به نام خدا

 

روایت شماره سه معلم وظیفه ناشناس

 

این روایت از زبان یکی از اساتید که در دهه 60 معلم یکی از مناطق محروم در استان چهار محال وبختیاری بوده است

 

در اون سال ها که که طبق گفته بزرگ تر ترها  مردم دل پاک و بی ریا و با صفا بودند وبا صمیمیت خاصی زندگی میکردند و اگرلقمه نانی داشتند با هم می خوردند ومثل امروز عصر رایانه ویارانه نبود.

 

داستان مربوط به معلمی است وظیفه ناشناس با وجود اینکه 70 دانش اموز زیر دست این معلم بود حتی یک نمره مستمر تا پایان سال تحصیلی رد نکرده بود و فقط به اموزش وپرورش منتطقه گفته بود که 60 نفر قبول شده اند و 10 نفر.

 

وقتی اموزش وپرورش از این معلم کارنامه خواست او با کمک دوست خود کارنامه درست کرده واساس نمره دادن خود بر مبنای اینکه دانش اموزان چند بار اورا دعوت کرده وچه غذایی به وی داده بودند قرار داد وحق 70 دانش اموز بیچاره را خوردند و ضایع کردند .

 

پایان

 

 

 

به نام خدا

 

موضوع:بازدید از مدرسه

 

تاریخ :25/1/94

 

روایت:شماره2

 

یکی از اساتید تکلیفی به ما داد که بایستی بریم سر کلاس درس بچه های دبستانی حاضر بشیم و اون تکلیفو انجام بدیم .روز سه شنبه بود برای ما کارگاه ازدواج گذاشته بودن با حضور یکی از اساتید روانشناسی .با کسب از اجازه از استاد به همراه دوستم ساسان دانشگاهو به مقصد یکی از دبستان های جنوب شهر کرد ترک کردیم .

 

مدرسه بافتی خیلی قدیمی داشت اصلا فکر نمی کردم که مدرسه ای هنوز شهر کرد مرکز استان وجود داشته باشه که اینقدر فرسوده وقدیمی باشه شاید زمان احداث این مدرسه دهه شصت باشه نمیدونم .

 

وارد مدرسه شدیم یک زمین فوتبال کوچیک اسفالتی داشت بچه های کلاس ششم که متین پسر عمو ساسان هم جزوشون بود داشتن فوتبال باری میکردند .متین تا مارو دید اومد جلو سلام کرد وگفت زنگ بعد فارسی دارن .منو ساسان گفتیم خوبه میایم سر کلاستون .

 

رفتیم داخل سالن مدرسه ، رفتیم جلو دفترو در زدیم و وارد شدیم ناگهان یه فرد بلند قد هیکلی با چشمای سبز جلومون ظاهر شد خود من به شخصه ترسیدم چه برسه یه این دانش اموزان کوچولو موچولو .ایشون جناب مدیر بودن سلام وعلیک کردیم و جریان تحقیقی که استاد بمون داده بود رو در میون گذاشتم وکارت های دانشجویی مون رو نشونش دادیم ،ولی در ابتدا قبول نکردن و گفتن یا باید نامه از دانشگاه بیاری یا باید از حراست اموزش وپرورش و برای ما مسئولیت داره که اجازه بدیم برین سر کلاس بلاخره با اسرار زیاد ما وگفتن اینکه معاون دانشگاهمون سفارش کرده و گفته نامه نمیخواد ایشون پذیرفتن با اجازه اقای معلم بریم سر کلاس .

 

دفتر مدرسه خیلی کوچک بود چهار پنجتا صندلی بیشتر نداشت ،نشتسته بودیم که زنگ وخورد ابتدا دوتا خانوم معلم که معلمای کلاس اول ودوم بودن اومدن سلام واحوال پرسی کردیم ونشتند بعدش معلم کلاس ششم که ما میخواستیم بریم سر کلاسش اومد یه مردی بین 30تا 35 ساله ،خوشتیپ ،خوش لباس با کت وشلوار یه دست جگری وشیک احوال پرسی کردیم وکسب اجازه کردیم بالاخره زنگ خورد و رفتیم نشستیم سر کلاس که طبقه دوم بود بچه ها دو نفر دو نفر سر کلاس نشسته خیلی حس خوبی بم دست داد یاد دبستان و راهنمایی خودم افتادم ،باورم نمیشد هنوز از نیمکت تو مدرسه های شهر استفاده  کنند ولی خیلی برام جالب وخاطره اور بود .

 

دانش اموزان مارو که دیدن وارد کلاس  شدیم بلند شدند وصلوات فرستادند ونشستند .خیلی سرو صدا میکردن و شلوغی در میاوردن .

 

معلم که وارد شد همه بلند وشدیم وصلوات فرستادیم ونشستیم .در ابتدای کلاس اقای معلم از دانش اموزان چند تا سوال پرسید هیچکدوم بلد نبودند اقای معلم خیلی عصبانی وشد وفرستاد دنبال اقای مدیر و ایشون با همون هیبتی که قبلا عرض کردم وارد کلاس شدند همه به احترامشون بلند شدیمونشستیم  ایشون گفتن(پ شما فقط ریاضی نیست که بلد نیستین ومشکل دارید به حسابتون میرسم فردا همه باید جریمه هارو دوبربرابر بنویسین بیارین دم دفتر) اینو گفتنو از سر کلاس رفتن بیرون .

 

اقای معلم به بچه ها گفت بشینید و تدرسیو شروع کرد .خودم به شخصه از تدریس اقای معلم خیلی خوشم اومد معلوم بود که ادم با سوادی اه .نکاتی براشون میگفت که ما تو دبیرستان میخوندیم .مطالبی اضافی در مورد درس میگفت و بچه ها یادداشت میکردن مثلا داخل متن  درس اسمی از افلاطون اومده بود و ایشون کلی در مورد افلاطون توضیح دادن واین کارشون خیلی برام جالب بود .خلاصه زنگ و خورد ومن یه تجربه خیلی جالب از رفتن سر کلاس ایشون بدست اوردم واخر زنگ کمی با ایشون صحبت کردم وبعد تشکر وخداحافظی کردم ورفتم و از مدرسه اومدیم بیرون رفتیم خونه .

 

پایان

 

 

 

 

 

تکتیک شش کلاه

 

روایت شمار2 بازدید از مدرسه

نام کلاه

ترس دانش اموزان از معلم ومدریر مدرسه

قرمز

بافت قدیمی مدرسه و کمبود امکانات

سیاه

دفتر کوچک مدرسه –قد بلند مدیر –لباس های شیک معلم

سفید

گفتن مطالب اضافی درس توسط جانب معلم

سبز

معلم خوب –با معلومات بالا -...

زرد

روایت شماره دو در مورد بازدید از مدرسه در سال 94 میباشد

ابی

 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 4
  • بازدید امروز : 39
  • باردید دیروز : 15
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 107
  • بازدید ماه : 280
  • بازدید سال : 1,322
  • بازدید کلی : 8,663