close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روایت رضا گنجی
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  "هوالمعلم"   خاطره اول:"اوایل دانشگاه"   میخوام بنویسم از ترم یک که نشستیم سر کلاس درس!   ما ترم یک رو بااتفاقاتی کم و بیش جالب شروع کردیم.روز اولی که وارد دانشگاه شدیم خب محیط تازه ای واسمون بود و ما به این خاطر خوشحال بودیم هم به خاطر این که به این شغل وارد شدیم هم بگی نگی به این خاطر که وارد دانشگاه شدیم!   ولی خب یکی از ناراحتی هایی که میشد از همون روز اول تو عمق چهره دانشجویان دید نبود دانشجوی مونث توی دانشگاه بود!مث مرغی که بال و پرشو چیده باشن!   اصلا انگاری…

روایت رضا گنجی

استاد نادعلی پور بازدید : 14 چهارشنبه 03 تير 1394 نظرات ()

 

"هوالمعلم"

 

خاطره اول:"اوایل دانشگاه"

 

میخوام بنویسم از ترم یک که نشستیم سر کلاس درس!

 

ما ترم یک رو بااتفاقاتی کم و بیش جالب شروع کردیم.روز اولی که وارد دانشگاه شدیم خب محیط تازه ای واسمون بود و ما به این خاطر خوشحال بودیم هم به خاطر این که به این شغل وارد شدیم هم بگی نگی به این خاطر که وارد دانشگاه شدیم!

 

ولی خب یکی از ناراحتی هایی که میشد از همون روز اول تو عمق چهره دانشجویان دید نبود دانشجوی مونث توی دانشگاه بود!مث مرغی که بال و پرشو چیده باشن!

 

اصلا انگاری از همون روز اول مرغ آرزوهای این بچه ها رو پرپر کردن!بچه هایی که شاید قبل از این که به دانشگاه بیان و یا حتی دانشگاه قبول بشن بعضیاشون تو اعماق فکرشون اسم بچه هاشونم انتخاب کرده بودن!به قول شاعر:

 

تا بودیم نبودیم کسی                        کشت ما را غم بی هم نفسی!

 

بهر حال این یکی از غصه های اولی و دائمی جوجه معلمان بوده و هست و احتمالا خواهد بود!بگذریم!

 

اولین روز که میخواستن به ما غذا بدن به قولی واسه اینکه با پنبه سرمونو ببرن و ما هم از اون به بعد بیخودی به شکممون صابون بزنیم،غذای پر چرب و چیله که هیچ،میوه هم بهمون دادن!عجیب بود خب!تا خیال کنیم که دیگه این دانشگاه هرچیزش بهمون نچسبه این غذاش می چسبه ولی...

 

بهرحال ما که دیگه دل خوشی از این آشپزخونه و آشپزاش نداریم!بگذریم...به قول شاعر هر چه بادا باد!

 

 

 

خاطره دوم:خاطره یک شب امتحان با دو تا دوستان"

 

یادش بخیر سال دوم دبیرستان و شب امتحانامون.

 

صبح اون روز با 2 تا از دوستام قرار گذاشتیم که همگی خونه ما جمع بشیم و دور همی درس بخونیم!اونم چه درسی!! توی اتاق همراه با برنامه های شاد و متنوع و بافلاکت و بدبختی درس میخوندیم.البته همش که درس نبود!

 

محمد که اولین دورش رو میخوند،علی دور 12 بود ولی من،چشم دشمن کر و گوش شیطون کور!!هنوز مقدمه فصل اول بودم!

 

باید اعتراف کنم اون شب یکی از سخت ترین شبای زندگیم بود.هرجوری بود تا ساعت 6 دست و پا شکسته یه دور!کتاب رو خوندم،محمد و علی رو که نگو.ساعت حدودای 3 بود که پس از 30 دور خوندن،اونم چه خوندنی!در خواب ناز فرو رفته بودن.خلاصه چشممون به تقلب سر جلسه روشن بود!یاد حرف بابام افتاده بودم که تو طول سال میگفت این سال یکم درس بخونی بد نیستا!منم گفتم تو درس می بینی و من پیچش درس...!

 

یادمه آخر اون سال که امتحانامون تموم شد احساس میکردم دوباره متولد شدم J

 

خلاصه این بود داستان من و شب امتحان!

 

در آخر یه شعری نقل می کنم در مورد شب امتحان!به قولی:

 

بی همگان بسر شود،بی تو بسر نمی شود

 

این شب امتحان من،چرا سحر نمی شود؟!

 

مولوی او که سر زده،دوش به خوابم آمده

 

گفت که با یکی دو شب،درس بسر نمی شود!

 

استرس است و امتحان،پیر شده است این جوان

 

دوره آخرالزمان،درس ثمر نمی شود!

 

مثل زمان مدرسه،وضعیت افتضاح و سه

 

به زور جبر و هندسه،گاو بشر نمی شود!

 

مهلت ترمیم گذشت،کشتی ما به گل نشست

 

خواستمش حذف کنم،وای دگر نمی شود

 

هر چه بگی برای او،خشم و غضب سزای او

 

چون که به محضر پدر،عذر پسر نمی شود!

 

رفته ز بنده آبرو،لیک ندانم از چه رو

 

این شب امتحان من،دست بسر نمی شود؟!

 

توپ شدم شوت شدم شاعر مشروط شدم

 

خنده کنی یا نکنی،باز سحر نمی شود!!!

 

 

 

و در پایان هم چون کم کم به امتحانات پایان ترم نزدیک میشیم دعایی برای دانشجویان همکار!:

 

دانشجویان عزیز به لحظات ملکوتی و عرفانی "خدایا غلط کردم از ترم بعد میخونم" نزدیک می شویم!!

 

التماس دعا!!

 

 

 

خاطره سوم:"متضاد"

 

کلاس دوم راهنمایی بودیم یه روز سر کلاس هنر چند تا نقطه بودن که باید بصورت عمود میکشیدیمشون پایین!

 

دوستم هم یه لحظه هنگ کرد،ازم پرسید کدوم نقطه ها رو باید بکشیم پایین؟

 

منم در حالی که با دستم نقطه ها رو نشون میدادم بهش میگفتم بکش پایین،بکش پایین!بکش پایین!

 

اون لحظه تو کلاس سکوت عجیبی حکم فرما بودو بعد از اون سکوت خنده ی بچه ها  مث بمبی توی کلاس منفجر شد!یه نگاه به معلممون کردم دیدم داره چپ چپ نگاه میکنه،منم پر رو بهش گفتم نه آقا با این نقطه بودم نه با چیز دیگه!!

 

 

 

خاطره چهارم:"آقای میرابی"

 

سال اول دبیرستان بودیم معلممون لیست حضور و غیاب نداشت گفت اسماتونو روی یه برگه بنویسید بدید به من.بعد از روی برگه شروع کرد اسما رو خوند.تا این که بعد از یکم مکث کردن گفت:آقای سیرابی!حالا پسره رو میگین شده بود عین لبو!

 

در اومد گفت آقا میرابی نه سیرابی! اول کل کلاس ساکت شد تا اینکه یکی از بچه ها زد زیر خنده و یه دفعه کلاس رفت رو هوا! حالا نخند کی بخند.جالب اینجاست معلم که خودش از خجالت نمی دونست چی بگه گفت سیرابی که معنی بدی نداره یعنی سیر از آب!ولی تاثیر نداشت.قیافه بچه ها وآقای میرابی خیلی دیدنی بود! یادش بخیر...

 

 

 

خاطره پنجم:"رویداد نگاری"

 

شنبه 29/1/1394

 

 جالب ترین صحنه ای که من در ساعت 7 تا 10 دیدم بیت شعری از جناب سعدی بود که بر در یکی از مراکز مشاوره نوشته بود ولی تو اون لحظه هر چی با ذهن خودم کلنجار رفتم نتونستم ربطشو بفهمم! اون بیت این بود:

 

تهی پای رفتن به از کفش تنگ

 

بلای سفر به که در خانه تنگ

 

...پایان...

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 4
  • بازدید امروز : 11
  • باردید دیروز : 15
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 79
  • بازدید ماه : 252
  • بازدید سال : 1,294
  • بازدید کلی : 8,635