close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
خاطره روز اول مدرسه /روش شش کلاه/علی رضا سلطان پور
loading...

مجموعه تجربه های داستان شده معلمان پژوهشگر کارورز،کتب ،مقاله ها و دلنوشته ها

  خاطره روز اول مدرسه   خوش حال بودم ، مادرم از زیر قرآن ردم کرد ،تو کیفم کلی دفتر و مداد و مداد رنگی قشنگ گذاشته بودم و انداخته بودم رو کولم. روز اول مدرسه برخلاف همه با مادربزرگم رفتم مدرسه.   رفتم مدرسه، یه جای خیلی بزرگ با یه حیاط بزرگ ،با یه عالمه بچه که دست مامانشونو گرفته بودن ، یه سری وسط حیاط بازی میکردن، حس غریبی داشتم، یه محیط جدید، با یه عالمه بچه. ترسیده بودم ،محکم دست مادر بزرگم را  گرفته بودم.مادر بزرگم منو برد  پیش خانم معلمم، خانم رحمانی.یه خانم خیلی مهربون.مادر…

خاطره روز اول مدرسه /روش شش کلاه/علی رضا سلطان پور

استاد نادعلی پور بازدید : 51 چهارشنبه 03 تير 1394 نظرات ()

 

خاطره روز اول مدرسه

 

خوش حال بودم ، مادرم از زیر قرآن ردم کرد ،تو کیفم کلی دفتر و مداد و مداد رنگی قشنگ گذاشته بودم و انداخته بودم رو کولم. روز اول مدرسه برخلاف همه با مادربزرگم رفتم مدرسه.

 

رفتم مدرسه، یه جای خیلی بزرگ با یه حیاط بزرگ ،با یه عالمه بچه که دست مامانشونو گرفته بودن ، یه سری وسط حیاط بازی میکردن، حس غریبی داشتم، یه محیط جدید، با یه عالمه بچه. ترسیده بودم ،محکم دست مادر بزرگم را  گرفته بودم.مادر بزرگم منو برد  پیش خانم معلمم، خانم رحمانی.یه خانم خیلی مهربون.مادر بزرگم منو سپرد دست اون خانوم ، مادر بزرگ بهم گفت ساعت 12 میام دنبالت ،دم در مدرسه کنار اون جدولها وایسا بیام  تا با هم بریم خونه. با استرس گفتم باشه،خداحافظی کردم و  رفت.از ترسم دست خانم معلمو محکم گرفته بودم، انگار تنها تکیه گاه و جای امنم بود .یه کم با هم بودیم یهو صداش کردن ، بهم گفت همونجا باشم تا بیاد، رفت. وقتی رفت حس کردم دنیا رو سرم خراب شد، وای خدا اینجا کجاست،من تنهایی اینجا چی کار میکنم، حس تنهایی و غربت را برای اولین بار می چشیدم ، یه کم منتظر خانم معلم شدم اما نیومد، یهو بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن. اینور اونور رو گشتم خانم معلمو پیدا نکردم، بلد نبودم اسم کلاسها رو بخونم ، هیج جارو بلد نبودم و دور خودم میچرخیدم ، مدرسه خیلی شلوغی بود. با هزار زحمت خودمو رسوندم به حیاط مدرسه ، اونجا وایسادم  و گریه کردم، بعضی ها میپرسیدم چته ؟چی شده؟جواب نمیدادم و فقط زار زار گریه، خسته شده بودم، زنگ مدرسه خورده بود ، همه رفته بودن سر کلاسا ، اما من نمیدونستم باید کجا برم و چی کار کنم، فقط گریه می کردم . این جا بو که خانوم معلم مهربون که من را از دفتر دیده  بود اومد پیشم ،اشک هایم را پاک و کرد و آب خوری را نشونم و داد ،اون جا دست و صورتم را شستم و با هم رفتیم کلاس .در کلاس یکی از دوستای دوران پیش دبستانیم را دیدم و کلی خوش حال شدم. زنگ آخر تموم شد و با مادربزرگم رفتم خونشون.

 

 

 

 

 

روش شش کلاه :

 

قرمز : بیان احساسات ، سیاه: مشکلات ، سفید : توصیف موقعیت ، سبز : ایده های نو ، آبی : خلاصه نویسی ، زرد:مثبت ها

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 32
  • باردید دیروز : 11
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 43
  • بازدید ماه : 118
  • بازدید سال : 1,993
  • بازدید کلی : 9,334